یکی بود یکی نبود زمانی پادشاهی بسیار ثروتمند زندگی می کرد که فرمانروای خوب و با انصافی نبود. اون به تنها چیزی که اهمیت می داد لباس های تازش بود. اون عادت داشت که هرروز لباس های تازه بپوشه و مردم می گفتن که همش در حال لباس عوض کردنه. خودش هم عادت داشت که پول زیادی رو صرف مدل های جدید و الگو های تازه برای لباس هاش بکنه.
یکی از اهالی: “هی امروز لباس جدید پوشیدی.”
یکی از اهالی: “خب ممکنه فرداهم لباس های تازه بپوشی؟”
یکی از اهالی: “نه نه! نمی تونم من که پادشاه نیستم هر دقیقه لباسمو عوض کنم.”
یکی از اهالی: “اوه بله کاملا درسته ما باید مواظب خونواده هامون باشیم. ما که نمی تونیم مثل فرمانروا ولخرجی کنیم. اون هیچ اهمیتی به حکومتش، مردمش و حتی ارتشش نمیده.”
یکی از اهالی: “چه مرد خودپسندی.”
یکی از اهالی: “اون سلیقه ی خوبی هم نداره و ما هارو مجبور میکنه که ازش تعریف کنیم. مگه راه دیگه ای هم داریم؟ اگه از لباس هاش تعریف نکنیم. سرمونو از بدن جدا میکنه.”
یک روز صبح تعدادی شیاد و کلاهبردار وارد مملکت این فرمانروا شدن. اونها تعداد زیادی لباس برای مردم دوختن. مردم درک نمی کردن که اونها چی می پوشن اما این کلاهبردار ها با چرب زبونی درباره ی لباس ها حرف میزدن. مخصوص که این شیاد ها ادعا می کردن که آدم های عاقل قادرن لباس هارو ببینن.
مشتری: “لباس من کجاست؟”
خیاط: “نمیتونی ببینی؟ ایناهاش تو دستمه دیگه.”

مشتری: “نه! من چیزی نمیبینم.”
خیاط: “اوه خدای من یه مرد احمق دیگه.”
خیاط: “ما دوتا از بهترین خیاط های جهان هستیم. فقط مردان خردمند قادرند لباس هایی رو که میدوزیم ببینن نه احمق هایی مثل شما عاقل باش تا بتونی بلوزتو ببینی.”
مشتری: “اوه بله! بله بله خیلی قشنگه.”
اونها خیلی زود محبوبیتی در بین مردم پیدا کردن که آوازه اش به گوش پادشاه هم رسید. فرمانروا که چیز های زیادی درباره ی مهارت اونها شنیده بود تصمیم گرفت که چندتا لباس بدوزه.
پادشاه: “به خیاط ها بگین بیان به قصر من. میخوام چند دست لباس برام بدوزین.”
خیاط: “این فرصت بسیار خوبیه قربان. ما بهترین لباس هارو براتون می دوزیم. یعنی یجوری که همه به شما حسادت کنن که چه لباس قشنگی تنتونه.”
خیاط: “ولی قربان چیز خاصی درباره ی لباس ها وجود داره.”
پادشاه: “چه چیزی؟”
خیاط: “فقط مردان خردمندی که مناسب مشاغل خودشون هستند قادرند لباس های مارو ببینن نه افراد احمق و نادون.”
فرمانروا با خودش فکر کرد که میتونه به راحتی تشخیص بده کدوم یکی از وزیر هاش مناسب شغلشون نیستن.
خیاط: “ما به بهترین پارچه های ابریشمی موجود نیاز داریم قربان. لطفا یک دستگاه بافندگی برای ما تهیه کنید تا بتونیم بهترین لباس هارو برای عالی جناب آماده کنیم.”
پادشاه به اونها پول فراوان داد و به تمام افرادش دستور داد تا زمانی که کار میکنن مزاحم اونها نشن. این کلاهبردار ها هم تمام پارچه ها و نخ های ابریشمی نفیس رو توی کوله پشتی های خودشون گذاشتن و وانمود کردن که مشغول بافتن چیزی هستن.
یکی از دربیاریان: “تو چطور؟ میتونی لباس های دوخته شده رو ببینی؟”
یکی از دربیاریان: “دربارشون شنیدم ولی خودم چیزی ندیدم.”
یکی از دربیاریان: “اگه نتونیم لباس جدید پادشاه رو ببینیم چی میشه؟”
یکی از دربیاریان: “هیچی شغلمونو از دست میدیم.”
چندروزی گذشت و پادشاه صدراعظم خودش رو صدا کرد و ازون خواست تتا ببینه کار خیاط ها تو چه مرحله ایه. مرد پیر اول ترسید اما فرمان پادشاه رو اطاعت کرد و به اتاق خیاط ها رفت و با خودش فکر کرد:
نخست وزیر: “پادشاه منو به دردسر انداخته. اگه لباس هارو نبینم چطور میشه؟ مطمئنم اون فورا منو از کار برکنار میکنه.”
نخست وزیر وارد اتاق شد و دید اون دوتا مرد در حال بافندگین ولی هرچی نگاه کرد پارچه ای ندید. خیاط ها به صدر اعظم خوش اومد گفتن و الگو هایی رو که برای لباس فرمانروا طراحی کرده بودن رو بهش نشون دادن. در واقع چیزی در دست های اونها نبود ولی نخست وزیر چاره ای نداشت جز اینکه اونهارو تحسین کنه.
پادشاه: “خب کارشون چطور بود؟”
نخست وزیر: “قبله ی عالم به نظرم عالی بودن. چه الگو هایی رو براتون طرح کرده بودن! خوشگل و بی نظیر.”
پادشاه خوشنود شد. چندروز دیگه هم گذشت. پادشاه دو وزیر دیگه اش رو برای بررسی فرستاد. اونها وارد اتاق شدن. خیاط ها کار هارو به وزیر ها نشون دادن و اونهاهم حسابی از کار تعریف کردن.
خیاط: “از بهترین طرح ها برای لباس های قبله عالم استفاده کردیم. لطفا دقت کار رو ببینین. واقعا برازندست.”
اون دو وزیر واقعا متعجب بودن چون هیچکدوم هیچ چیزی رو تو دست خیاط ها نمیدیدن. در حالی که پریشون بودن نزد پادشاه رفتن.
پادشاه: “ببینم لباس های تازه ی من چطوری شدن؟”
وزیر: “بی نظیرن قبله عالم. ما تاحالا همچین البسه ای به این خوشگلی رو تو کل عمرمونم ندیدیم. قبله ی عالم این زیبا ترین و نفیس ترین لباسیه که شما خواهید داشت.”
پادشاه: “آفرین ازشون بپرسین که کی آماده میشه میخواهم قبل ازا ین که لباس ها از خیاطی بیاد بیرون خودم ببینمشون.”
پادشاه به طرف اتاق خیاط ها به راه افتاد.
خیاط: “خوش اومدید قربان.”
پادشاه: “کارتون تموم شده یا نه؟”
بله قبله عالم. لباس های شما حاضرن. مشاهده کنید.”
با گفتن این حرف خیاط ها دست خودشونو رو توی هوا تکون دادن مثل این که دارن لباس هارو با خودشون حمل میکنن. اونها حسابی از لباس ها تعریف کردن. پادشاه که چیزی نمیدید فکر کرد…
پادشاه: “من که چیزی نمیبینم! یعنی دیگه بدرد پادشاهی و این مقام نمیخورم؟ یعنی تاج و تختمو از دست میدم؟”
خیاط: “قربان یعنی از هنرهایی که روی شنل قرمز شما کردیم خوشتون نیومده؟ ببینید!”
خیاط: “بله بیایید نگاه کنید.”
پادشاه: “اممم…بله. بله. خیلی خوشگلن واقعا ازشون خوشم اومده تاحالا همچین چیز به این خوشگلی ندیده بودم.”
خیاط: “ممنونم قبله عالم.”
پادشاه: “کی لباس های من حاضر میشن؟ دلم یخواد هرچه زودتر اونهارو بپوشم.”
خیاط: “چندروز دیگه قربان.”
پادشاه چندروز دیگه بهشون مهلت داد و اتاق رو ترک کرد. تعداد کمی از افراد پادشاه مواظب خیاط ها بودن. اونها وانمود می کردن در حال دوختن لباس ها هستن در حالی که هیچ نخی توی سوزنشون نبود. اخبار مربوط به لباس های جدید پادشاه توی تمام شهر پیچید و تمام مردم شهر مشتاق بودن تا لباس های جدید پادشاه رو ببینن. دوروز بعد پادشاه پیش خیاط ها رفت…
پادشاه: “لباس های تازه ی من حاضرن؟”
خیاط: “بله قبله عالم. بفرمایید با این لباس ها شما جذاب ترین شخص در این عالم خواهید شد.”
خیاط: “بفرمایید لطفا لباس هاتونو دربیارید قربان.”
پادشاه لباس های خودشو درآورد و جامه ای که خیاط ها به اون داده بودن رو تن کرد. به طرف آیینه چرخید تا خودش رو توی لباس ها ببینه…
خیاط: “وای شما حتی نمیتونین وزن این لباس رو احساس کنید چون اونها به سبک تارعنکبوتی دوخته شدن. واقعا بهتون میاد.”

پادشاه: “بله. بله…واقعا خیلی برازندمه. وزیر نظر تو چیه بگو ببینم حقیقتو بگو.”
خیاط: “فوق العاده شده عالی جناب.”
دو تخت روان از قصر پادشاه رو در مسیرش همراهی کردن. به زودی مراسمی در شهر به افتخار اون برپا شد. پادشاه به طرف جمعیت رفت. همه اون رو تحسین می کردن و از لباس ها تعریف می کردن. پادشاه هم از قدردانی مردم خوشنود بود تا اینکه رسیدن به یک پسربچه ی معصوم و بی گناه…پسربچه به پادشاه نگاه کرد و فریاد زد:
پسربچه: “وای پادشاه فقط زیر شلواری تنشه!”
یکی از اهالی: “ساکت باش بچه.”
یکی از اهالی: “چرا این حرف رو میزنی دوست من. حداقل این بچه دل و جرعتش از من و تو بیشتره.”
یکی از اهالی: “یعنی میخوای بگی من جرعت ندارم؟؟؟”
یکی از اهالی: “اگه جرعت داری حقیقت رو بگو ببینیم چی میشه!”
یکی از اهالی: “پادشاه که چیزی نپوشیده. اون لخته!”
پادشاه از شنیدن این حرف شوکه شد ولی چیزی که اون رو بیشتر شگفت زده می کرد این بود که همه داشتن از لباس جدیدش تعریف می کردن. پادشاه شرمنده شد ولی نمی تونست مراسم رو ترک کنه. اون فهمید که همه اون رو فریب دادن و به دروغ ازش تعریف کردن و متوجه ی فریاد مردم نشده بود و با افتخار و غرور به راه خودش ادامه داد. زمانی که فرمانروا ازونجا گذشت مردم با صدای بلند شروع به خندیدن کردن…
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




قصه خیلی خنده داری بود.
ممنون که نظرتو نوشتی دوست من
آیا میشه لطفاً
در سایت وولک قصّه ها ی کارتونی نگزارید 😘💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻✏🌹🌹
خیر عزیزم
این قصه ها هم جذابیت ها و نکته های خودشون رو دارن
کاش انقدر تبلیغ نزارین که بشه قصه هارو خوند✋🏻
ممنونم از نظرت دوست من
تبلیغات سایت ما متناسب با نیاز های کاربران سایت گذاشته میشن و کاربردی و مفید هستند
:(منم با نظرم اینه که تغلیبا کمتر شه
تشکر از نظر شما
(☆_☆) ممنون (☆_☆)
عالی
تشکر
مرسی نراحت بودم فکر کردم سایت رو بستن
😍😍مرسی
ممنون از همراهی شما
تا زمانی که با ما همراه هستید، ما هم هستیم
خیلی خوب بود ممنونم خاله صدف
ممنون از شما
خیلی ممنونم
ممنون از شما
من این داستانو قبلاً شنیدم عالیه.
بسیار هم عالی
تشکر که نظرتو نوشتی آرمین عزیز
سلام من این قصه رو خیلی دوست دارم خیلییییی ممنون
بسیار هم عالی تشکر از شما
من عاشق قصه های کارتونیم
لطفا بازم بگذارید
چون دیدنی و جذاب هستند💞💞💞💞💞💙💙💙💙💙
خیلی ممنونم از لطف و همراهیتون با وولک
عالی
تشکر از شما
👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😍😍😍
تشکر
عالیه
ممنون که با وولک همراهی دوست خوبم
صدف قصه هات باحاله دوست دارم خودتم باحالی عاشقتم صداتم قشنگه ممنون که این قصه های خفن و قشنگ و آموزنده رو می ذارید اما چرا جوابم رو نمی دید لطفا بهم جواب بده خواهش:)
ملینای عزیز
خوشحالم از این که با وولک همراهی عزیزم
ممنون برای لطف و انرژی خوبی که داری
😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻😻
تشکر
سلام عالی بود میشه بیشتر قصه ی کارتونی بزارید ممنون
سلام تشکر دوست خوبم. حتما به زودی قصه های خوبی در راه هست