روزی روزگاری شیری در یک جنگل فرمانروایی می کرد. یروز بعد از خوردن غذا، شیر زیر یه درخت به خواب رفت. یه موش شیر رو دید و فکر کرد خوبه که کمی سر به سرش بذاره. شروع کرد به بالا و پایین دوییدن روی بدن شیر که در حال استراحت بود. از دمش بالا می رفت و از اون بالا دوباره سر می خورد پایین.
شیر با غرش و خیلی عصبانی از خواب بیدار شد. موش رو با پنجه های بزرگش گرفت. موش تقلا می کرد ولی نمی تونست فرار کنه. شیر هندش رو باز کرد تا موش رو قورت بده. موش خیلی ترسیده بود.
موش: “سلطان من خیلی می ترسم لطفا منو نخور. اینبار منو ببخش بذار برم. هیچوقت این لطفت رو فراموش نمی کنم و حتما یروزی جبرانش می کنم.”

شیر از اینکه فکر کنه موش بتونه کمکش کنه خیلی تعجب کرده بود. پنجشو باز و گذاشت که موش بره…
موش: “ممنونم سلطان. هیچوقت این لطفت رو فراموش نمی کنم.”
شیر: “شانس آوردی که من تازه غذا خورده بودم. حالا برو و دیگه هم سر به سر من نذار وگرنه دفعه ی بعد حتما می خورمت. فهمیدی چی گفتم؟”
چندروز بعد شیر توی جنگل مشغول قدم زدن بود. شکارچیان برای گرفتن شیر تله گذاشته بودن. شکارچی ها پشت درخت پنهان شده بودن و منتظر بودن که شیر به تله نزدیک بشه. شیر نزدیک شد و شکارچی ها سریع طناب رو کشیدن و بعد شیر به دام افتاد.

شیر شروع کرد به غرش و سعی کرد فرار کنه ولی شکارچی ها تور رو سفت کردن. اونها به دهکده برگشتن تا برای جا به جا کردن شیر یه گاری بیارن. شیره همچنان غرش می کرد. همه ی حیوون ها از جمله موش صدارو شنیدن.
موش: “سلطان در خطره من باید لطفش رو جبران کنم.”
اون به سرعت رفت پیش شیر…
موش: “نگران نباشین عالی جناب، من آزادتون می کنم.”
موش از تله بالا رفت و با دندون های تیزش طناب رو پاره کرد…
در نهایت شیر از تله آزاد شد… شیر فهمید که حتی یه موش کوچیک هم میتونه کمک بزرگی کنه.

شیر: “ازت ممنونم. دیگه هیچ آزاری به تو نمی رسونم. با آرامش توی جنگل من زندگی کن. توی زندگی سلطان جنگل رو نجات دادی. حالا تو شاهزاده ی این جنگلی!”
موش: “ازتون خیلی ممنونم. به امید دیدار.”
شیر: “کجا میری؟ دوست نداری روی من دوباره بازی کنی و بالا و پایین بری؟”
موش شروع کرد به بازی روی پشت شیر و از دمش سر می خورد. بعد از مدتی شکارچی ها با قفس بزرگی برگشتن تا شیر رو ببرن. شیر و موش اونهارو دیدن و به سمتشون دوییدن…شیر غرش بلندی کرد…شکارچی ها ترسیدن و به سمت دهکده فرار کردن. شیر و موش تا آخر عمر دوست باقی موندن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




علیه عالیه عالی بود
تشکر ممنون از شما
ممنون از شما که قصه های آموزنده و خوبی برای بچه ها می گذارید دختر من هر شب تا گوش نده نمی خوابه
بسیار هم عالی ممنون از همراهی شما با وولک
عالی بود
تشکر
عالیه….کار هرشب ماشده قصه خواندن از سایت شما برای بچههام
بسیار هم عالی
ممنون که با ما همراه هستین
ممنونم ما هرشب می ایم و به قصه گوش می دیم 🌸🌸🌸🌸
خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
مرسی عزیزم
از نظر خوب شما🌹💐
ممنونم ازت دوست خوبم
بسیار عالی وآموزنده بود من هرشب قصه های شمارو برای دخترم میخونم 🥰🥰😍
تشکر فراوان از همراهی شما با وولک
هورا! عالی بود پایان خوبی هم داشت. ممنون از وولک
ممنون از همراهی شما با وولک
خیای بده
چرا دوست نداشتی دلساجان؟
عالی بود بعضی شب ها قصه هاتونو باپسرم می خونیم⚘️
چه عالی
خیلی خوشحالم که همراه ما هستین
قصه ی خوبی بود و در نهایت خیلی دمبال دراز بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی داستان خوبی است هر کی نوشته دست گلش درد نکنه
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
عالی
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی خوب بود لذت بردم
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود ولی زیاد بود
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست خوبم
وای این داستان چقدر قشنگ بود ممنونم از نویسندش که این داستانو نوشت 😘😍🙏
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی ممنون از شما خیلی خوب بود
قشنگ بود منم هرشب برا پسرم باید ۴ یا ۵ تا داستان بگم تا بخوابه
عالی بود
ممنونم دوست خوبم
عالی خیلی عالی
ممنونم دوست خوبم
عالی بوددددددددد♥️♥️🌈
💕💕
خیلی عالی بودازاین داستان خیلی خوشم اومدقصه گودوست دارم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم
خوب بود
🌺🌺🌺
عالی
عالي ❤️❤️🧡🧡💛💛💚💚🩵🩵💙💙💜💜🩷🩷
🥰
قصه قشنگی بود من خیلی دوست داشتم
🥰
خیلی خیلی عالی است عالیه عالیه
🥰خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام عالی
🥰
خیلی عالی بود
❤️
عالی
❤️
ممنون
❤️
عالیه ممنون
❤️
الی بود وداستا ن جالبی بود
🥰
عالی بود مرسی ازبابت این قصه
❤️
🫡 سلام این داستان خیلی جذاب بود و من از این داســــــــــــــتان فهمیدم که دیگران را ازا. ندم و به دیگران کمک کنم 🌹🌹🌹
🥰🥰
سلام خیلی خوب بود ممنون
😍😍😍