3.7/5 - (38 امتیاز)

روزی روزگاری تو شهر کوچیکی به اسم ریوردیل سه تا دوست به اسم های مونیکا، جنی و گلوریا زندگی می کردن. روزی که قصه ی ما شروع میشه مونیکا به خاطر این که مادرش بهش هدیه داده بود خیلی خوشحال بود…

مادر: “مونیکا عجله کن وگرنه مدرسه ات دیر میشه…فکر کردم می خوای تو اتوبوس به دوستت نشونش بدی.”

مونیکا: “تو مدرسه نشونش میدم. اگه از دستم بیوفته و بشکنه چی؟ ممنون مامان. قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین مدادیه که دیدم.”

مادر: “خواهش میکنم دخترم حالا عجله کن و برو وگرنه اتوبوس میره ها.”

معلم: “خب بچه ها مسئله رو اینطوری حلش می کنیم.”

مونیکا: “می خوام یچیزی نشونتون بدم.”

وای عروسکه یا مداده؟”

مونیکا: “عروسک مدادی یا مداد عروسکی منه.”

تا حالا همچین مدادی ندیده بودم کاشکی منم یکی داشتم.”

مونیکا: “بهش دست نزن میشکنه ها.”

چی میگی مداد که با دست زدن نمیشکنه دختر؟”

مونیکا: “اگه بشکنه چی؟”

اونجا چه خبره؟ مونیکا!”

مونیکا: “ببخشید خانوم.”

معلم: “وقت بازیه همه برین بیرون بچه ها. به موقع برای درس انگلیسی برگردین. باشه؟”

بیا مونیکا…بیا بریم بازی کنیم.”

مونیکا: “نه باید تو کلاس بمونم و مراقب مدادم باشم.”

جنی: “چه احمقانه بیا بریم بازی کنیم.”

گلوریا: “اگه نیایی مدادتو ازت میگیرم و میشکنمش ها.”

مونیکا: “گلوریا همچین حرف های وحشتناکی نزن ها.”

گلوریا: “فقط داشتم باهات شوخی می کردم.”

معلم: “عینکمو تو کلاس جا گذاشتم گلوریا لطفا برو برام بیارش دخترم.”

گلوریا: “باشه خانوم.”

مونیکا: “پس مدادم کو…سرجاش نیست!”

گلوریا: “باید همین دور و اطراف باشه بیا دنبالش بگردیم.”

معلم: “این سر و صدا ها برای چیه؟”

مونیکا: “خانوم…مداد عروسکیم…عروسک مدادی جدیدم نمی تونم پیداش کنم خانوم.گ

معلم: “کجا گذاشته بودیش؟”

مونیکا: “گذاشته بودم تو کیفم ولی حالا نیستش.”

معلم: “مطمئنی که با خودت نیاوردی تو حیاط یا غذاخوری دخترم؟”

مونیکا: “مطمئنم خانوم. حتما یکی دزدیدتش.”

معلم: “مونیکا قبل از این که کسی رو اینطوری متهم کنی خوب دنبال مدادت بگرد.”

گلوریا: “منم همراهش میرم خانوم.”

همکلاسی: گاول کیف گلوریا رو نگاه کنین خانوم. دیدم وقتی اومد عینک شمارو برداره مدادم ونیکا رو هم نگاه می کرد.”

گلوریا: “منظورت چیه؟ میبینی که! پیش من نیستش.”

معلم: “چطور میتونی یکیو به راحتی متهم کنی مونیکا!”

همه جا دنبالش گشتن ولی نتونستن هیچ جا مدادو پیدا کنن….

مونیکا: “مدادمو دزدین خانوم.”

معلم: “من مطمئنم که مدادت گم شده مونیکا. اگه کسی مداد مونیکارو پیدا کرد لطفا برگردونه.”

مادر: “جنی بیا شام…چیشده؟ چرا گریه میکنی؟”

جنی: “من دزد نیستم مامان.”

مادر: “میدونم جنی! بهم بگو امروز تو مدرسه چه خبر شده؟”

جنی: “مداد عروسکی مونیکارو برداشتم وقتی بعد از زنگ تفریح برگشتیم دیدم مداد افتاده زیر میزش منم برای شوخی قایمش کردم تو کیفم. قسم می خورم.”

مادر: “خب مداد رو بهش برگردون.”

جنی: “نمی تونم! اونموقع هم میخواستم پسش بدم ولی یهو گفت یه نفر مدادشو دزدیده حتی گفتن گلوریا اونو دزدیده منم ترسیدم مامان اگه بگم برای شوخی برداشتمش کی باور میکنه؟ فکر میکنن مدادو دزدیدم.”

مادر: “مهم نیست دیگران چه فکری میکنن جنی! بگو ببینم میخوای بهترین دوستت ازت ناراحت بشه؟”

جنی: “نه ولی حالا چیکار کنم مامان.”

مادر: “فردا برو مدرسه و به همه بگو چیکار کردی! معذرت خواهی کن و مدادو پس بده.”

جنی: “اگه اینکارو بکنم همه بهم میگن دزد. مونیکا و گلوریا هم باهام حرف نمیزنن.”

مادر: “باید خطرشو به جون بخری. میخوای کار درستو انجام بدی یا نه؟ حقیقت قدرت زیادی داره. وقتی راستشو بگی و حتی اگه همه یه مدت از دستت عصبانی باشن بالاخره دوباره میان سمتت دخترم.”

جنی: “مامان من میترسم. لطفا فردا باهام بیا مدرسه.”

مادر: “نه اگه باهات بیام هرگز ارزش شجاعتو درک نمیکنی باید خودت تنهایی انجامش بدی دخترم. دوستت دارم جنی و طرف توعم. باشه؟”

جنی: “باشه.”

معلم: “کسی مداد مونیکارو پیدا نکرده؟”

جنی: “من خانوم…”

مونیکا: “مدادم…ممنونم جنی! پیداش کردی.”

جنی: “نه من پیداش نکردم. برداشتمش.”

مونیکا: “چی؟”

جنی: “دیروز تو کلاس انگلیسی مدادم ونیکا از کیفش افتاد بیرون منم فکر کردم شوخیه خوبیه که یمدت قایمش کنم ولی دقیقا وقتی میخواستم پسش بدم اون گفت یکی مدادشو دزدیده منم ترسیدم خیلی ترسیدم.”

گلوریا: “اونوقت وقتی گفتن که دزدی کار منه تو همونطور ساکت موندی؟”

جنی: “متاسفم گلوریا خیلی متاسفم تو کیفت رو نشون دادی و همه باور کردن ولی من ترسیده بودم اگه یکی کیفمو میدید و مداد عروسکی رو پیدا می کرد چی؟ متاسفم گلوریا.”

گلوریا: “جنی دیگه هیچ وقت باهات حرف نمیزنم من.”

همکلاسی: “جنی یه دزده!”

معلم: “کافیه! همه ساکت. چرا متوجه نمیشین بچه ها؟ جنی مجبور نبود مداد رو پسش بده ولی پسش داده میتونست دروغ ببافه و بگه مدادو جایی پیدا کرده. مگه نه؟ اشاره کردن به اشتباهات دیگران خیلی راحته ولی این که اشتباهات خودمونو اعتراف کنیم واقعا شجاعت می خواد. باید بهش افتخار کنیم! حالا بهم بگی مگه جنی دختر خوب و دوست شما ها نیست؟ مگه همیشه شاگرد درسخوان و همکلاسی خوب و مهربان شما نبوده؟”

همکلاسی: “چرا خانوم جنی همیشه با همه خوب بوده اون مهربون و صمیمی و درسخوانه.”

همکلاسی: “بله خانوم جنی همیشه با همه خوب بوده اون مهربون و صمیمی و درسخوانه.”

معلم: “مونیکا میدونیم که تو مدادتو دوست داری ولی وقتی گم میشه نباید اونقدر وحشت کنی اصلا چرا فکر کردی ممکنه یکی از همکلاسی هات دزدیده باشه؟”

مونیکا: “واقعا متاسفم خانوم تقصیر منه که جنی ترسید اگه کس دیگه ای هم بود می ترسید بابت یه شوخی کوچیک و ساده بهش بگن دزد. واقعا متاسفم جنی از همه معذرت میخوام.”

گلوریا: “ازت معذرت میخوام جنی.”

همکلاسی: “تو واقعا شجاعی.”

همکلاسی: “ببخشید جنی.”

فقط آدم های شجاع جرعت دارن اشتباه خودشونو قبول کنن و حقیقت رو بگن یادتون باشه صداقت همیشه بهترین انتخابه…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

33 پاسخ
  1. مژگان
    مژگان می گوید:

    ای کاش قصه تصویری کمتر بزارین چون شب بچه ها موقع خواب همش میخوان ببینن و ساعت خوابشون دیر میشه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرتون
      چرا از قصه های تصویری برای سرگرمی بچه ها برای زمان های غیر از خواب استفاده نمی کنید؟

      پاسخ
  2. 🌈زهرا قاسمی 🌈
    🌈زهرا قاسمی 🌈 می گوید:

    سلام خانم خالقی و دوستان خوبم من خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی این قصه امشب خوشم آمد چون خیلی آموزنده بود

    لطفا باز هم از این قصه های خوبتون بزارید

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *