4.2/5 - (12 امتیاز)

سال ها پیش شاه قدرتمندی زندگی می کرد که در حقیقت فرمانروای قلب ها بود. همه اون رو دوست داشتند پادشاه قصه ی ما به طور سحرآمیز می دونست  در سرزمینش چی می گذره. هر شب بعد از شام دسری توسط خدمکار مورد اعتماد شاه براش سرو می کردن. حتی خود خدمتکار هم نمی دونست اون چه دسریه. یک شب خدمتکار تصمیم گرفت این راز رو کشف کنه. اون دید که یک مار سفید رو کشتن و به عنوان غذا پختن. خدمتکار تکه ای از اون رو برداشت و خورد. کمی بعد صدای آرومی رو از بیرون می شنوه…صدای پرستو رو می شنوه که داره در مورد حلقه ای که ملکه اون رو گم کرده و اردک اونو خورده حرف می زنه. خدمتکار اردک رو می کشه و حلقه ی ملکه رو بهش پس میده و پادشاه هم جایزه ای به اون میده…

خدمتکار: “سرورم تمام چیزی که من می خوام یه اسب و مقداری پول برای سفره من می خوام سفری به دور دست ها بکنم و دنیارو ببینم.”

حالا با داشتن قدرتی برای فهمیدن زبان حیوانات خدمتکار با خوشحالی روانه ی جنگل میشه. ناگهان به سه تا ماهی می رسه که کنار علف ها افتاده بودند…

ماهی: “ای وای چقدر بدشانسیم که باید اینطوری بمیریم.”

خدمتکار مهربان اون سه تا ماهی رو برمی داره و درون برکه میندازه….

ماهی: “ما همیشه به یادت هستیم و یروز محبتت رو جبران می کنیم.”

خدمتکار لبخندی می زنه و به راه خودش ادامه میده تا این که صدای فریاد مردی رو می شنوه. نگا می کنه میبینه که ملکه ی مورچه ها در کنار لونه ایستاده….

مورچه ملکه: “نمیدونم چرا آدم ها با این چهارپایه ها زشت و بدترکیب از سر راه ما نمیرن کنار! این اسب احمق با اون سم های سنگینش تمام مردم مرا بدون ذره ای ترحم له می کنه. ما همیشه به یادت هستیم. کار نیکت سزاوار پاداشه.”

خدمتکار دور می زنه و به اعماق جنگل میره. در جنگل به دو کلاغ پیر رسید که جوجه های خودشون رو از لونه بیرون کردن تا دنبال زندگیشون برن. جوجه های جوان از شدت ترس می لرزیدن و بال هاشونو بهم می زدن…

جوجه کلاغ: “اوه ما چه جوجه های درمانده و بیچاره ای هستیم باید زندگیمونو تغییر بدیم ولی هنوز نمی تونیم پرواز کنیم. چیکار کنیم؟ همینجا از گرسنگی بخوابیم؟”

خدمتکار از اسب پایین اومد و اسب رو با شمشیر کشت. سه جوجه اومدن و یک دل سیر اسب بیچاره رو خوردن و به خدمتکار نگاه کردن…

کلاغ ها: “ما محبتت رو فراموش نمی کنیم. کارتو جبران می کنیم. ممنونیم.”

خدمتکار به شهر بزرگی رسید درست در زمانی که جارچی پادشاه خبری رو به اطلاع مردم می رسوند…

جارچی: “دختر شاه می خواد همسری انتخاب کنه ولی کسی که می خواد خاستگار اون بشه باید یه کار ناممکنی رو انجام بده و اگه در این کار موفق نشد جونش رو از دست میده.”

خدمتکار به سمت باغ قصر رفت. دختر پادشاه رو دید و در یک نگاه به اون علاقمند شد پس رفت پیش پادشاه و اعلام کرد که میخواد با دخترش ازدواج کنه. خدمتکار رو در قایقی گذاشتن و وسط دریا فرستادن و البته پادشاه در قایقی بزرگ تر اون رو همراهی می کرد. سپس پادشاه حلقه ها رو به درون آب انداخت و قوانین رو گفت.

پادشاهک “اگه بدون حلقه از آب بیرون اومدی باید باز بری توی آب تا حلقه ی دیگه ای بیاری تا این که در میان امواج از بین بری.”

خدمتکار مات و مبهوت بود تا این که سه تا ماهی پیش اومدن و هدفی رو روی پای اون گذاشتن و گفتن که درون صدف انگشتر یا حلقه است. ماهی ها خندیدند و رفتند. همین که خدمتکار صدف رو باز کرد، حلقه رو اونجا پیدا کرد. اون با خوشحالی حلقه رو نزد پادشاه برد ولی شاهزاده خانم عصبانی شد و گفت که باید کار ناممکن دیگه ای رو انجام بده تا اون به ازدواج رضایت بده. پرنسس عصبانی خدمتکار رو به باغ برد و شب هنگام ده کیسه ی ارزن رو در گوشه و کنار باغ پپخش کرد.

پرنسس: “تا فردا قبل از طلوع آفتاب باید همه ی ارزن هارو جمع کنی. حتی یدونه هم جا نیوفته!”

خدمتکار درمانده و بی نوا دست از کار کشید و بین دانه ها نشست. چشم هاش رو بست و صبح که شد از خواب بیدار شد. چشم هاش رو باز کرد و ده کیسه ی پر از ارزن جلوی چشم هانش بود و هزاران مورچه که در اطراف بودن و ملکه ی مورچه ها که به اون لبخند می زد. پرنسس اومد و با تعجب به کیسه ها نگاه کرد ولی هنوز راضی نشده بود. با این حال قلب پرنسس هنوز نرم نشده بود…

پرنسس: “کار دیگه ای هم هست که باید انجامش بدی شاید اینجوری باهات ازدواج کنم!”

خدمتکار: “بله بانوی من. آرزوی شما در حکم وظیفمه”

پرنسس: “تو باید یه سیب طلایی از درخت زندگی برام بیاری.”

خدمتکار گیج و مبهوت اون سرزمین رو برای به دست آوردن سیب طلایی ترک کرد. اون روز ها بدون هدف به این طرف و اون طرف می رفت چون نمی دونست درخت زندگی کجاست! خسته بود و کفش هاش پاره شده بودن پس تصمیم گرفت زیر درختی استراحت کنه و چشم هاش رو بست. وقتی بیدار شد سه بچه کلاغ رو روی زانوی خودش دید که سیب طلایی رو روی شکمش گذاشته بودن.

کلاغ: “ما همون سه تا جوجه کلاغیم که تو مارو از گرسنگی نجات دادی وقتی بزرگ تر شدیم شنیدیم که تو دنبال سیب طلایی می گردی. ما از دریا ها گذشتیم تا به آخر دنیا رسیدیم جایی که درخت زندگی بود و این سیب رو برات آوردیم.”

شد خدمتکار با خوشحالی سیب رو پیش پرنسس برد. پرنسس دلش از دیدن سیب نرم شد و سیب رو به دو قسمت تقسیم کرد و هر دو از اون خوردن. اونها باهم ازدواج کردن و سال های خوشی رو در کنار هم داشتن.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

14 پاسخ
  1. بهار
    بهار می گوید:

    سلام، لطفا زیر قصه ها بنویسید برای چه سنی مناسب هستند، من هر شب برای پسر ۴ ساله ام از سایت شما قصه پخش میکنم، ولی دیشب این‌قصه ی مار سفید رو گذاشته بودم سریع قطع کردم، خیلی خشن و نامناسب بود بنظرم. ولی قصه های دیگه اغلب خوب بودن و پسرم دوستشون داشته، ممنون

    پاسخ
  2. Esra
    Esra می گوید:

    مرسی بسیار داستان خوبی بود من هر شب روز یکی از داستان های تون را در مدرسه میخونم و این داستان را با دوستم هم شریک ساختم او فارسی نمی فهمید اما من برایش ترجمه کردم بسیار خوشش آمده بو تشکر بسیار زیاد مرسی جونم😍

    پاسخ
  3. رها و فرداد
    رها و فرداد می گوید:

    خیلی قشنگ بود .ماهر شب قصه های وولک رو گوش میکنیم و عااااشقشیم 😘🤩😍😘😘🐺🦍🐈‍⬛🐯🦁

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *