4.2/5 - (11 امتیاز)

در زمان های خیلی دور مرد ثروتمندی بود که به یه قوری چای احتیاج داشت.چیزی که مناسب سلیقه پیچیده و هنریش باشه،یعنی یه چیز عتیقه! یه روز که از کنار یه فروشگاه خرازی رد میشد، دید یه قوری زیبا ولی یکم قدیمی گوشه ی فروشگاه کوچیک برای خودش جا خوش کرده!

مرد ثروتمند: آآآ سلام آقا، قیمت اون قوری چقدر؟

فروشنده: چرا اون قوری های قدیمی قربان؟ قوری های بهتری تو فروشگاهم دارم.

مرد ثروتمند : آآآ نه! میدونید … فقط این یکی به دل من میشینه. قیمتش چنده؟ یه قوری قدیمی میخوام، حتما قیمتش از بقیه قوری ها ارزونتره.

فروشنده خوشحال بود که از شر قوری قدیمی راحت میشه، در ازای دو سکه قوری رو به مرد فروخت.

مرد ثروتمند قوری رو برد خونه، داد به خدمتکارش تا اونو بشوره. خدمتکار قوری رو برد سمت ظرفشویی و شروع کرد به شستنش. وقتی درحال شستنش بود…

قوری: اوه اوه آخ، یکم آرومتر مرد!

خدمتکار: این صدا از کجا میاد؟ کی داره حرف میزنه؟

در کمال تعجب از قوری چهارتا پای پر مو با پنچه و یه دم بلند بیرون اومد.

خدمتکار: این دیگه چه جونوریه؟

قوری: سلااام من یه تانوکی ام. میتونی منو یه گورکن قابل تغییر حساب کنی. من مثل اشیاء دیگه زندگی میکنم. دوست دارم مثل یه قوری زندگی کنم. دوست داری باهام مهربون باشی؟

خدمتکار بیچاره بدجوری وحشت کرده بود!

خدمتکار: حتما دارم خواب میبینم! من دارم خواب میبینم!

تانوکی پشت سر خدمتکار تو خونه مرد ثروتمند به راه افتاد.

مرد ثروتمند: اممم ببینم قوری ای که خریدم، کجاست؟

خدمتکار:عه…چیزه…اون یعنی اون که…اون یه بب…

مرد ثروتمند: ها اوناهاش اونجاست!

خدمتکار:حتما دارم خواب میبینم! حتما دارم خواب میبینم!

مرد ثروتمند: داری کجا میری؟ خب من یه چایی میخواستم. خیلی خب باید خودم چایی رو درست کنم.

مرد اجاق رو آماده کرد و قوری رو برداشت، توش آب ریخت و گذاشتش روی شعله تا جوش بیاد ولی ناگهان یه صدایی شنید!

تانوکی: اوخ! آخ! آی! آروم باهام برخورد کن! آآآخ! این آتیشه؟!

تانوکی چهارتا پا و دم بلندش رو بیرون آورد و از روی اجاق پرید پایین و مرد رو ترسوند.

مرد ثروتمند: بب…بب…تو…تو چی هستی؟

تانوکی: سلام من یه تانوکی ام. میتونی منو یه گورکن قابل تغییر حساب کنی. من مثل اشیاء زندگی میکنم. دوست دارم مثل یه قوری زندگی کنم. دوست داری باهام مهربون باشی؟

مرد ثروتمند: این یه جور جادوی شیطانیه! حالا چیکار کنم؟

اون ناگهان یه صدایی شنید.

دستفروش: ظروف قدیمی…ظروف قدیمی اتونو بدین به من. ظروف قدیمی…ظروف قدیمی اتونو بدین به من.

تانوکی: اگه تو منو نمیخوای، برای چی منو بهش نمیفروشی؟

تانوکی خودشو به قوری آروم و بی آزاری تبدیل کرد. مرد قوری رو برداشت و پرید بیرون.

مرد ثروتمند: سلام دوست من! یه قوری قدیمی برات دارم.

دستفروش: واای این خیلی تمیزه! خیلی ممنونم!

مرد ثروتمند: ف…فقط بگیرش!

دستفروش از قوری خوشش اومده بود و با خوشحالی اونو به خونه اش برد. شب قوری رو کنار تختش گذاشت تا وقتی که بیدار میشه بتونه نگاهش کنه. ولی وقتی شب خوابیده بود تانوکی به حالت اصلی خودش برگشت و از روی میز پرید تا خونه ی جدیدش رو ببینه. همینطور که روی زمین راه میرفت یهو پرید روی میز و کنار ظرف های دیگه وایساد و سروصدایی ایجاد کرد که دستفروش رو بیدار کرد.

دستفروش:  این سروصدا برای چیه؟ ها؟ چی؟

تانوکی: سلام من یه تانوکی ام. میتونی منو یه گورکن قابل تغییر حساب کنی. من مثل اشیاء زندگی میکنم. دوست دارم مثل یه قوری زندگی کنم. دوست داری باهام مهربون باشی یا تو هم منو میشوری و بعدش میذاری روی آتیش؟

دستفروش: تورو گذاشتن روی آتیش؟

تانوکی: آره! وااای خیلی درد داشت!

دستفروش: اوووه حتما خیلی وحشتناک بود ولی خب معمولا با قوری همینکارو میکنن دیگه.

تانوکی: همینکارو؟ من اصلا نمیدونستم! لطفا اینکارو باهام نکن. خواهش میکنم.

دستفروش: نه من اینجوری بیشتر ازت خوشم میاد تا مثل یه قوری

تانوکی: دوستیم؟

دستفروش: آره دوستیم

و اینجوری شد که تانوکی و دستفروش دوست های خوبی شدن و ساعتای طولانی باهم گفتن و خندیدن.

دستفروش: کاش پول بیشتری داشتم و تورو برمیداشتم و دور دنیا سفر میکردم.

تانوکی: من یه فکری دارم.

دستفروش: چه فکری؟

تانوکی: خب من دوست توام، ما با همدیگه شریک هستیم. یه صحنه آماده کن و اعلام کن ” مردم همگی بیاین بیاین! قوری ای که زنده میشه رو از نزدیک ببینین!” منم حقه هایی اجرا میکنم که مردم عاشق نمایشمون بشن. حرفمو باور  نمیکنی؟

دستفروش: من اینجا نشستم و با یه قوری حرف میزنم که میتونه خودشو به گورکن تبدیل کنه و به خودش میگه تانوکی! البته که حرفتو باور میکنم.

تانوکی: آفرین رفیق!

و همین اتفاق هم افتاد. دستفروش جایی رو آماده کرد و مردم رو صدا زد…

دستفروش: بیاین! بیاین! همگی بیاین قوری ای که زنده میشه رو ببینین!

بعضی از مردم اومدن و نمایش سرگرم کننده قوری رو تماشا کردن. خبرش پخش شد و آدمای بیشتر و بیشتری به دیدن نمایش اومدن. دستفروش تو تمام کشور مشهور شده بود و چندماه بعد اون دونفر در حضور پادشاه اجرا داشتن. سالها گذشت و دستفروش فقیر حالا دیگه به مرد ثروتمندی تبدیل شده بود.

دستفروش: آهای دوست من ازت ممنونم.

تانوکی: بعنوان یه تانوکی آرزوی همچین زندگی ای رو داشتم.

دستفروش: حالا بیشتر از حد نیاز پول جمع کردیم. دیگه لازم نیست یه روز هم کار کنیم. حالا بهتر نیست تمام دنیارو با همدیگه بگردیم. نظرت چیه؟

تانوکی: نه دوست من! اگه بخوای میتونی منو ببری ولی من نمیتونم باهات بیام.

دستفروش: واقعا نمیفهمم! چی میخوای بهم بگی؟

تانوکی: ما تانوکی ها موجودات عجیبی هستیم. فقط میتونیم چندسال تغییر کنیم و بعد برای همیشه تبدیل به شیء میشیم.

دستفروش: نـــه!

تانوکی: من تا فردا صبح عوض میشم.

دستفروش: دلم خیلی برات تنگ میشه دوست من. کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟

تانوکی: وقتی برای همیشه قوری شدم، منو به معبد شهر بده. دوست دارم اونجا باشم و به صدها آدمی که هرروز میان خدمت کنم. وقتی تبدیل به قوری بشم شعله های اجاق دیگه ناراحتم نمیکنه.

و این آخرین باری بود که تانوکی حرف میزد. اون برای همیشه تبدیل به یک قوری شد. دستفروش هم به حرفش عمل کرد و اونو به معبد برد و به راهب اصلی تحویل داد. و این قوری بی آزار که روزی دستفروش فقیری رو ثروتمند کرده بود تا به امروز توی معبده.

دستفروش هم نیمی از ثروتش رو برای کمک به فقرا و نیازمندان شهر تقدیم کرد. و زندگیشو صرف کمک به دیگران کرد، همونطور که تانوکی به او کمک کرده بود.

زندگی اینجوریه دیگه هرچیزی مدت کوتاهی دووم داره. دیگه تصمیمش با خودمونه بخاطر چیزایی که از دست دادیم ناراحتی کنیم یا مثل تانوکی و دستفروش با چیزایی که داریم به دنیا کمک و خدمت کنیم و به زندگیمون معنای بیشتری بدیم.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

20 پاسخ
  1. 💙💙💙💙❤💚💛💝💗💖💕💜💜❤💗💗💗💗
    💙💙💙💙❤💚💛💝💗💖💕💜💜❤💗💗💗💗 می گوید:

    😇😇❤❤❤💙💙💙💚💚💚💚💛💛💛💝💝💝💗💗💗💖💖💖💕💕💕💓💓💜💜💜💟💟💞💞💞💞

    پاسخ
  2. رها و فرداد
    رها و فرداد می گوید:

    🤩😍🥰😇😇🥰😗🥲😚☺🤗😡😅🦁💖😆😅🦁❤❤😔❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖رها فرداد

    پاسخ
  3. فاطمه معصومه
    فاطمه معصومه می گوید:

    مرسی از خانم قصه گو دوست دارم😍😍😘😘❤️💛💚💙💜♥️♥️💝💝💖💗💓💞💕💞فاطمه معصومه

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *