4.1/5 - (55 امتیاز)

روزی روزگاری در جزیره ای در اقیانوس آرام دوتا دوست به اسم کسپر و فالکی زندگی می کردند. اونا با هم زندگی می کردن و از ماهیگیری پول درمی آوردن. دنیا هرگز چنین دوستای واقعی ندیده بود.
فالکی: آهای کسپر! آفتاب طلوع کرده… بیدار شو!
کسپر: برای چی انقدر زود تموم میشه؟ حداقل باید چهار ساعت بیشتر باشه!
فالکی: من تمام چهارساعت گذشته بیدار بودم دوست عزیزم و ماهی های امروزمونو صید کردم. حالا می خوام برم بازار. حتما برای این قزل آلای بزرگ پول خوبی میگیریم.
کسپر: مگه مهمه چند تا سکه کمتر بگیری؟
فالکی : حتی یه سکه هم کمتر نمی گیرم. می بینی که یه روز گنج خیلی بزرگی پیدا می کنم.
کسپر: دوباره حرف گنجو نزن. وایسا! دیروز دوباره یکم کاهو و هویج ترد و خوشمزه گرفتم. حتما دوست داری سالادش رو بخوری. خب همراهشم یکم سوپ ذرت مخصوص کنار سالاد میذارم و بعد باهم میریم. باید یکم میخ و کاشی بخرم تا سقفمونو تعمیر کنیم.
فالکی: هیچ باغبون، آشپز و تعمیرکار بهتری از تو توی این جزیره نیست. ولی هرکاری میخوای بکنی سریع تمومش کن. میخوام قبل از بقیه ماهیگیرا برسم اونجا. هیچی بهتر از ماهی خوب و تازه اول صبح فروش نمیره. مردم پول بیشتری بابتش میدن.


و اینجوری بود که این دوتا دوست زندگی آروم و پرباری کنار هم داشتن. فالکی زیرک و باهوش و فعال، ماهیگیری و فروش رو انجام میداد و پول خوبی برای هر دو نفرشون دست و پا می کرد و کسپر آرومترین و تنبل ترین این دو نفر از آشپزی و مراقبت از خونه و باغچه و گاوشون راضی بود. آدم فکر میکرد زندگی آروم و رضایت بخشی دارن. میل به داشتن زندگی بهتر و تلاش کردن برای بدست آوردنش، هدف خیلی بزرگیه ولی هیچ میانبری برای رسیدن به موفقیت نیست. طمع هیچ آرامش و رضایتی نمیشناسه و ممکنه به راه های خطرناکی برسه.
فالکی: بگیرش.
کسپر: این خیلی زیاده! حالا از خریدن گاری و اسب جدیدم بیشتر پول داریم. عالیه! چه اتفاقی برات افتاده؟
فالکی: چطور می تونی فقط از داشتن گاری و اسب راضی باشی؟
کسپر: مگه تو چی میخوای؟ با یه گاری جدید و اسب قوی باربردن تا بازار برامون راحتتر میشه. قایق ما محکم و بزرگه. مگه ما ماهیگیرا دیگه چی میخوایم؟
فالکی: یه کالسکه بزرگ و یه خونه بزرگتر چطوره؟ چطوره بدون نگرانی توی تمام دنیا سفر کنیم و انقدر طلا داشته باشیم که همه چیزو فراموش کنیم. یه اتاق پر از گنج چطوره؟
کسپر: بازم همین حرفا رو نزن فالکی. آخه ما گنج میخوایم چیکار؟ پول کافی برای خرید چیزایی که میخوایم داریم. تو این جزیره قشنگ زندگی میکنیم و مردم به دوستی و برادری ما حسادت میکنن. چرا اینا برات کافی نیست؟
فالکی: اینا کافی نیست. حقم بیشتر از اینه کسپر و فقط با ماهیگیری به حقم نمیرسم.
کسپر: خب … تو این جزیره دیگه چیکار می تونیم بکنیم؟ یه گنج گمشده پیدا می کنیم؟


فالکی : آره همینه. دقیقا همین اتفاق قراره بیفته. دیگه چطوری باید تو این جزیره ثروتمند بشیم؟ خودت گفتی دوست من. فقط یکم شانس میخوایم. یه معجزه بزرگ که ما رو به گنج برسونه. گنجای بزرگی که حتی توی خوابم نمیدیدیم. کسپر… من حسش میکنم. بالاخره یه معجزه بزرگ داره توی زندگی ما پیش میاد.
همین طور که روزها میگذشت فکر فالکی بیشتر با پیدا کردن شانس مشغول می شد. همون معجزه برای پیدا کردن گنج. دیگه هیچ عشق و علاقه ای به ماهیگیری نداشت. همون حرفه ای که به خوبی بلد بود. به جاش وقتشو با گشتن غارهای جزیره کوچیک سپری میکرد ولی هیچی پیدا نکرد و هر روز هم فکرش بیشتر دنبال پیدا کردن گنج میشد.
فالکی: کجاست؟ یعنی کجاست؟
کسپر: بالاخره برگشتی؟ تمام روز کجا بودی؟
فالکی: یعنی گنج کجا میتونه باشه؟ من تمام غارهای این جزیره رو گشتم. ممکنه تو اعماق زمین، تو آسمون یا زیر آب باشه؟ زیر آب؟ آره درسته! من داشتم اشتباه میگشتم.
کسپر: در مورد چی حرف میزنی فالکی؟
فالکی: داشتم جاهای اشتباهو میگشتم. آخه کی گنجو تو غار مخفی میکنه؟ گنج ما دقیقا زیر آبه. شاید توی کشتییه که قرن ها پیش خراب شده و زیر آب فرو رفته و تمام طلاها و تمام گنجا هنوز اونجاست. یه جایی زیر آب. من اینو مطمئنم.
کسپر: دوباره حرف گنجو نزن فالکی. دریا واقعا بزرگه و صدها کیلومتر وسعت داره. کجا میخوای کشتی پیدا کنی فالکی؟ این فکرو فراموش کن. پولمون حتی برای داشتن یه زندگی راحتم بیشتره و دوستیمونم داریم. هیچ چیز دیگه ای هم لازم نداریم.
فالکی: من کوتاه نمیام. اونم وقتی میدونم که گنج کجاست. حتما پیداش میکنم … پیداش میکنم.
کسپر: فالکی وایسا…
حالا فالکی شب و روز دنبال گنج میگشت و روزها میشد که برنمیگشت خونه. تو قایقش میخوابید و تورش رو نه برای ماهی، بلکه برای طلا مینداخت به آب. چون فالکی دیگه ماهیگیری نمیکرد و کسپر هم نمیتونست ماهی بگیره و بفروشه، پولشون کم کم تموم شد. کسپر مجبور شد اسب و گاوشون رو بفروشه تا پول داشته باشه. بعدش کسپررفت سراغ کارهای عجیب وغریب! سبزی هایی که پرورش میداد میفروخت یا برای مردم جزیره کارای تعمیرات انجام میداد و یه جوری خونه رو اداره میکرد. ولی فالکی هیچ کدوم از اینا رو نمیدید و ازش تشکر نمیکرد. چون این روزا فقط چشمش دنبال طلا بود. یه روز که تو دریا بود دید یه قایق کوچیک عجیب، بهش نزدیک میشه. یه مرد عجیب و کوچیک توی قایق بود. قایق هیچ سکان و ناخدایی نداشت. فالکی فکر کرد چطور این قایق توی دریا حرکت میکنه. قایق نزدیک شد و مرد صحبت کرد.
مرد : خب تو دنبال گنج میگردی؟ میدونی صدها سال پیش یه کشتی خیلی بزرگ بود که داشت از این آب ها رد میشد. کشتی پر از گنج بود. بیشتر از اونیکه هیچ آدمی تا حالا دیده باشه، یعنی تا اون موقع. ولی یه طوفان کشتی رو غرق کرد و به سکوت و تاریکی ابدی فرو برد.
فالکی: اون گنج مال منه. نشونم بده اون قایق کجاست؟
مرد: نه به این سرعت فالکی. یه طوفان این کشتی رو برد و یه طوفانم این کشتی رو برات برمیگردونه. یه روزی پیداش میشه. یه شب یه همراه میاری بیرون غار استیل. باید یه شب تو هوای طوفانی روی زمین بخوابی. نه تکون میخوری و نه شکایت میکنی. باید در طوفان طاقت بیاری و شاید در اون صورت گنج برای تو آشکار بشه.
فالکی: کی باید اینکارو بکنم؟


مرد: فردا شب طوفان بزرگی به پا میشه. به محض اینکه خورشید غروب میکنه اونجا باش.
فالکی با عجله برگشت خونه تا خودشو برای فردا شب آماده کنه. با هیجان همه چیزو برای کسپر تعریف کرد. ولی مشخص بود که کسپر اصلا خوشحال نیست.
کسپر: فالکی … تنها پول و ثروتی به درد میخوره که با کارکردن به دست اومده باشه. گنجی که برای پیدا شدن به طوفان احتیاج داشته باشه با گنجی که مال کس دیگه ای باشه به هیچ دردمون نمیخوره. این دیوونه بازیا رو فراموش کن فالکی… برگرد… تو هنوزم بهترین ماهیگیر و زرنگترین فروشنده این جزیره ای.
فالکی: تو داری از من میخوای که جا بزنم اونم وقتی آرزوی تمام عمرمون میخواد به حقیقت تبدیل بشه؟ حالا که انقد به پیدا کردن گنج نزدیک شدیم؟! امکان نداره! حالا همراهم میای یا نه؟ وگرنه خودم تنها میرم.
کسپر: البته که میام، من هرگز تو رو تنها نمیذارم. ولی این جستجوی بی فایده و خطرناک و شیطانی رو بذارکنار. فقط همین یه بار حرف منو گوش کن.
فالکی: خب پس بذار یکم طناب محکم برداریم. آره… گاریمون کجاست؟ برای آوردن تمام گنجمون بهش احتیاج داریم.
کسپر: اون گنج ما نیست فالکی.
فالکی و کسپر راهی شدن و به سنگ بیرون غار رسیدن. اون شب طوفان بزرگی به پا شد و فالکی مصمم بود گنجی توی آب رو در میون بارون پیدا کنه. کسپر همش بهش میگفت این دیوونگی رو بذارکنار. ولی فالکی اصلا گوش نمیداد. با رسیدن روز، فالکی از سرما میلرزید. طوفان آروم شد و فالکی دید صف بزرگی از آدمای عجیب و غریب وارد ابری از مه میشن. وقتی به فالکی رسیدن اون ترسیده بود ولی انقدر شجاع بود که سوال کنه.
فالکی : شما کی هستین و گنج کجاست؟
کیپیتان کشتی غرق شده: من کاپیتان کشتی غرق شده ام و اینا هم مسافرا و خدمه من هستن. وقتی کشتی توی دریا غرق شد همه ما داخلش بودیم. همین امروز وقت داری گنجو با خودت ببری.
و اون آدما به همون سرعتی که اومده بودن ناپدید شدن. کسپر که تمام مدت نزدیک دوستش بود هیچی ندید. بنابرین ما نمیدونیم که اینا واقعی بودن یا تخیلات کسپر بودن. ولی فالکی بلند شد و به سمت غار دوید.


فالکی: فقط یه روز وقت داریم گنجو پیدا کنیم . تو همین غار و زیر آبه.
کسپر: ولی این غار خیلی عمیق و خطرناکه. بس کن فالکی.
فالکی: من میرم پایین. تو محکم طنابو نگه دار.
فالکی از سطح سنگ رفت پایین و اون پایین به آب رسید. شیرجه زد تو آب و بعد از یه مدت با تلاش زیاد یه صندوق بزرگ آورد بیرون. وقتی بازش کرد دید پر از طلاست.
فالکی: کسپر! پیداش کردم! پیداش کردم.
کسپر: حالا برگرد. تو پیداش کردی.
فالکی: اصلا امکان نداره، حتما بازم هست. به همه گنجایی که زیر این آب قرار گرفته فکر کن. یه روز کامل وقت داریم همشو بیاریم بیرون کسپر…دوباره میریم تو آب.
کسپر: فالکی زندگیتو بخاطر میانبری به موفقیت به خطر ننداز برادر من! با همدیگه سخت تلاش می کنیم و آرزوهای تو رو برآورده می کنیم.
و این آخرین خبری بود که از فالکی داریم. کسپر رفت پایین و سه روز تمام توی غار دنبال دوستش گشت، ولی فالکی پیدا نمیشد. کسپر انقدر بابت از دست دادن بهترین گنج یعنی دوستش ناراحت بود که حتی فکرشم نکرد صندوق طلایی که فالکی پیدا کرده نگاه کنه. ولی تلاش کسپر تو روزایی که گذشته بود بهش یاد داد به خودش تکیه کنه. دیگه هرگز اون مرد تنبلی که قبلا بود نشد. کشاورزی و کار تعمیر خونه ها و لوازم، درآمد خوبی براش به ارمغان آورده بود. چند سال بعد کسپر ازدواج کرد و با خوشی در کنار خانواده اش زندگی کرد. ولی قلبش برای بهترین دوستش فالکی آزرده بود. نه فقط برای اینکه گم شده بود، بلکه برای اینکه فالکی بزرگترین گنج یعنی دوستش کسپر رو بخاطر طمع رها کرده بود.
کسپر: من از زندگی خودم یاد گرفتم که از همون کسی که هستم خوشحال باشم و بهترین باشم و قدر چپزی که دارم و بدونم . عشق خانواده و دوستان، گنجای واقعی زندگی هستن. البته که میتونین رویای زندگی بهتر و ثروت بیشتر داشته باشین ولی فقط با جادوی استعداد و سخت کوشی بهشون برسید. دنیا اونقدر بزرگ هست که آرزوهای همه رو برآورده کنه. ولی برای طمع هیچ انسانی بزرگ نیست.

پایان

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

6 پاسخ
  1. کوثر
    کوثر می گوید:

    واقعاداستانهاتون خیلی قشنگ وآموزنده هستن هرشب منو دخترم عادت کردیم باید داستانهاتونو بخونیم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *