در گذشته های خیلی دور در سرزمین بوهیساتا روستایی وجود داشت که پنج هزار نجار داشت. این نجار ها برای جمع کردن چوب به جنگل های کنار روستاشون می رفتند و چوب هارو با خودشون به روستا می بردن تا با اون چوب ها برای خونشون مبل و وسایل دیگه درست کنن. یروز که تو جنگل کار می کردن صدای فریاد بلندی شنیدند.
یکی از نجار ها گفت: “چه فریاد دلخراشی!”
دیگری گفت: “صدا داره ازون طرف میاد.”
نجار ها به سمت صدا دوییدند…فیلی بزرگ و جادویی از پشت درخت ها بیرون اومد ولی چشم های فیلم پر از اشک بود. روستایی ها متوجه شدند که یکی از پا های فیل می لنگه. با شک و تردید به سمتش رفتند…فیل یکی از پاهاش رو چرخوند تا نجار ها ببینند که پاهاش بدجوری ورم کرده…اونها با دقت نگاش کردن…
یکی از نجار ها گفت: ” یه تراشه تو پاش فرو رفته. حتما بدجوری درد میکنه.”
دیگری گفت: “باید اونو از پاش دربیاریم.”
روستایی ها تراشه رو با دقت بیرون آوردن…زخمشو با آب گرم تمیز کردن و حسابی پاسنمانش کردن تا زود خوب بشه. چندروز بعد از مداوای نجار ها زخم فیل کاملا خوب شد. فیل خیلی خوشحال بود.
فیل با خودش گفت: “این مرد های مهربون زندگیمو نجات دادن. منم باید به نشونه ی قدردانی بهشون خدمت کنم. چیکار میتونم براشون بکنم؟اوه…آره”
فیل دید که دوتا از نجار ها حسابی تقلا می کنند تا الوار سنگینی رو بذارن تو گاریشون…اون فورا رفت تا کمکشون کنه.
نجار گفت: “آهای ممنون رفیق.”
از اون روز فیل به نجار ها کمک می کرد…الوار های سنگین رو جا به جا می کرد..ابزار هاشون رو می برد و تو جا به جایی گاری ها همکاری می کرد. فیل کار های نجار هارو خیلی راحت تر کرده بود. در عوض اوناهم بهش غذا می دادن. هر کدومشون هرروز یه تیکه میوه برای دوستشون می آوردن. به طوری که فیل روزانه پونصد تا تیکه غذا برای خودش داشت. فیل بزودی صاحب یه پسر شد. اون تو جمع کردن چوب ها به مردم کمک می کرد و پسرش تو کاشتن درخت ها کمک می کرد.

نجار گفت: “اوه ممنون رفیق، کاشتن درخت ها خیلی مهم تر قطع کردنشونه چون اگه اینکارو نکنیم نه تنها تمام چوب های جنگل یروز تموم میشه بلکه آب و هوای تمام دنیارم خراب می کنیم. من دیگه کارم تموم شده تو هم یکم استراحت کن و بعد برو سراغ بازی…برو”
نجار دیگه ای به فیل پدر گفت: “رفیق…پسرت فوق العادست. بچه های ما که عاشقشن. هردوی ما نعمت های بزرگ زندگی ما هستین.”
زمان گذشت و فیل پیر شد…
فیل پسر گفت: “پدر…تو این هفته پنجمین شبیه که همچین درد وحشتناکی داری. چرا وقتی پشتت درد می گیره این الوار های سنگین رو بلند می کنی و برمی داری؟”
فیل پدر گفت: ” چون آدم ها دوست های من هستند. خیلی وقت پیش زندگیمو نجات دادن. مگه ندیدی این همه سال چطور دائم با مهربونی از ما مراقبت کردن؟ باید کمکشون کنم پسرم. این وظیفه ی منه.”
فیل پسر گفت: “پدر…اجازه بده از این به بعد من کمکشون کنم. من آدم هارو دوست دارم ولی نمی ذارم بدنتو بخاطر اونا داغون کنی. از حالا به بعد تصمیم اینه که من جای تو به آدم ها کمک کنم پدر.”
فیل پدر گفت: “ولی پسرم…”
فیل پسر جواب داد: “من جوونم…خیلیم قویم. از حالا به بعد من جاتو می گیرم این تصمیم نهاییه.”
بنابراین از روز بعد پسر فیل به آدم ها کمک کرد. یک روز پادشاه سرزمین برامهاداتا داشت از جنگل رد می شد. اون از دور دید فیل جوون و قدرتمندی با نجار ها کار می کنه. انگار که همشونم یه تیم باشن. پادشاه بلافاصله عاشق حیوون شد. برای همین رفت سراغ نجار ها…
پادشاه گفت: “سلام مردان من.”
نجاری جواب داد: “اوه علی حضرت…چه افتخاری! خوش اومدین علی حضرت.”
پادشاه روی تخته سنگ مخصوصی نشست و از فیل خواستن یه سطل اب تازه از رودخونه بیاره. همونطور که مردم با احترام جلوی شاه وایستاده بودن. فیل هم ایستاد و خرتومشو جلوی پادشاه بلند کرد. پادشاه رفت نزدیک فیل و اونو نوازش کرد. فیل هم پادشاه رو نوازش کرد انگار که دوستان قدیمی هم بودند.
پادشاه گفت: “چه موجود زیبا و جادویی. ببینم دوست شماست؟”
نجار جواب داد: “اون و پدرش خونواده ی ما هستند.سال هاست که با همدیگه به ما کمک می کنند.”
پادشاه گفت: “همچین موجود قوی و وفاداری برای ارتش من با ارزشه.”
نجاری گفت: “علی حضرت اگر قراره دوست ما به کشور خدمت کنه پس مشکلی نیست.”
پادشاه گفت: “شما مثل یه خونواده هستین! براتون ناراحت کننده نیست که ازش جدا بشین؟”
نجار پاسخ داد: “راستشو بخواین دلمون نمی خواد ازش جدا بشیم علی حضرت. طی این سال ها ما و این فیل ها یاد گرفتیم همدیگرو دوست داشته باشیم ولی اگه کشور بهش احتیاج داره خوشحال میشیم که به سرزمین مادریمون خدمتی بکنیم.”
فیل پدر به پسرش گفت: “برو پسرم. هیچ چیز بالاتر از وفاداری به سرزمین مادری نیست. برو پیش پادشاه و دوست و کمک وفادارش باش. در زمان نیاز در اختیار خودش و خونوادش باش.”
فیل پسر گفت: “اما اونوقت تو چی میشی پدر؟”
فیل پدر جواب داد: “دوستای ما اینجا هستن تا ازم مراقبت کنن. برو پسرم.”
پادشاه به فیل پدر گفت: “بهت اطمینان میدم که به خوبی از پسرت مراقبت میشه.”
پادشاه رو به نجار ها ادامه داد: “خیلی از شماها ممنونم.”

بنابراین فیل با ناراحتی زیاد از پسرش و نجار ها از دوستشون جدا شدن. پسر فیل هم وقتی از دوستاش و پدرش جدا می شد تا با پادشاه بره چشماش پر از اشک شد. فیل برای پادشاه برامهاداتا فقط یک موجود دیگه تو ارتش نبود، بیشتر یه برادر و دوست به حساب میومد. خود پادشاه مبارزه کردن رو یادش داد.
اون جواهرات باشکوهی برای فیل سفارش داد. بیرون اتاق سلطنتیش برای اون اتاقی ساخت و همیشه اتاق فیل رو پر از میوه های خوشمزه کرد. خود پادشاه حداقل روزی دو تا سه بار به فیل سر می زد و بهش غذا میداد. فیل هم از اربابش به عنوان پادشاه و دوست قدردانی می کرد. دو سال گذشت…یکروز پادشاه مجبور بود که به سفر دوری بره اون با درباریانش به اتاق فیل رفت…
پادشاه به فیل گفت: “سلام دوست من. حالت چطوره؟”
فیل گفت: “برای چی لباس سفر پوشیدین؟چرا من آماده نیستم که همراهتون بیام؟؟”
پادشاه گفت: “سفر دوری در پیش دارم…نه دوست من! نمی تونم تورو با خودم ببرم. مدت زیادی اینجا نخواهم بود و میخوام در نبودم اینجا بمونی و مراقب خانواده و سرزمینم باشی. اینکارو می کنی؟”
فیل گفت: “من برای دفاع از سرزمین مادری هرکاری میکنم ولی لطفا زودتر برگردین سرورم.”
همه ی درباریانی که اونجا بودن حرف های پادشاه رو شنیدن..
یکی از اونها گفت: “حالا یه فیل از سرزمین مراقبت می کنه؟”
دیگری جواب داد: “عشق و وفاداری موضوعات بسیار مهمی هستن دوست من و هیچ انسانی عشق و وفاداری یه حیوون رو نداره، زمانی که برسه میبینی علاقه ای که پادشاه و فیل به هم دارن چقدر می تونه برای کشور ارزشمند باشه!”
ازون روز ماه ها گذشت…هیچ خبری از پادشاه برامهاداتا نشد و درباریان نگران حال پادشاه شده بودند. یه روز خبری بهشون رسید که پادشاه برامهاداتا آخرین بار نزدیک جنگل مخوفی دیده شد که میگن هیچ مردی زنده ازش بیرون نیومده. فرمانده رفت پیش ملکه تا این خبرو بهش بده…ملکه اونموقع پیش فیل بود…
ملکه پرسید: “ببینم چرا شما همتون اینقدر ناراحتین؟”
فرمانده جواب داد: “اولیا حضرت خیلی نگران علی حضرت هستیم. آخرین بار موقع ورود به جنگل مانگالاپور دیده شده که هیچکس زنده ازونجا بیرون نیومده.”
حال فیل از شنیدن این خبر خراب شد. دیگه غذا نخورد و دیگه حاضر نشد ملکه و شاهزاده رو ببینه. اون به یاد پادشاه عزیزش تو اتاقش گریه می کرد. همون موقع خبر ناپدید شدن پادشاه برامهاداتا به سرزمین پادشاه ماندانامیشرا رسید و ماندانا میشرا فرصتی برای حمله به قلمرو بودهیساتا پیدا کرد تا اونو به سرزمین خودش ملحق کنه.
ماندانا میشرا گفت: “این یه فرصت خیلی خوبیه! در نبود پادشاه و با شاهزاده ای که فقط یک سالشه نرو های ما به راحتی میتونن ارتششونو شکست بدن. برای جنگ آماده بشید!”
نیرو های پادشاه ماندانا میشرا بودهیساتا رو محاصره کردن.
فرمانده به ملکه گفت: “اولیا حضرت! بهمون حمله شده!”
ملکه گفت: “ارتشو آماده کن! خودم فرماندهی میکنم.”
فرمانده جواب داد: “نه! اولیا حضرت! شاهزاده ی ما یک سالش هم نشده…به شما احتیاج داره. خودمون هرکاری لازم باشه برای دفاع از سرزمینمون می کنیم.”
سربازان بودهیساتا نمی تونستند در نبود پادشاه موردعلاقشون دفاع بدن. ارتش داشت تو جنگ شکست می خورد…
سر لشکر اومد و به فرمانده گفت: “قربان! اگه الان کاری نکنیم تو جنگ شکست می خوریم.”
فرمانده گفت: “باید به ملکه اطلاع بدیم!”
فرمانده به ملکه گفت ارتش ماندانا میشرا داره شکستشون میده…
ملکه گفت: “الان فقط یک امید داریم…همراه من بیا.”
ملکه به دیدن فیل رفت که هنوز هیچی نخورده بود و یه گوشه دراز کشیده بود و به دوست و برادر عزیزش پادشاه برامهاداتا فکر می کرد.

ملکه به فیل گفت: “تو نمیتونی اینجوری دراز بکشی دوست من! نمیتونی! پادشاه ازت خواسته بود که از این سرزمین محافظت کنی…اینو که میبینی پسر پادشاهته…تصمیم بگیر!اینجا میشینی تا وقتی پسر پادشاه رو کشتن غصه بخوری یا اینکه پا میشی و همون مبارز و جنگجویی میشی که دوستت بهت تعلیم داده!”
ملکه به فرمانده گفت: “خودمم باید توی جنگ شرکت کنم!”
فیل وارد جنگ شد و مثل یک جنگجوی واقعی مبارزه کرد…صدای بلند و قدرتمندش اومد و اشتیاق جدیدی به ارتش بودهیساتا داد و چیزی نگذشت که ارتش ماندانا میشرا رو شکست دادن.
فیل گفت: “فکر نکنین که شاهزاده ی این سرزمین و بودهیساتا هم هیچ محافظی نداره.”
فرمانده گفت: “بهتون که گفتم عشق و وفاداری دوتا نیروی بسیار پرقدرتن. امروز یه فیل تنها به چیزی دست پیدا کرد که یه ارتش نتونستند بهش برسن!”
ناگهان یک نفر وارد دربار شد…فیل متوجه شد و فورا به سمت اون شخص رفت…
پادشاه گفت: “اوه! دوست من! برادر من! ممنونم. ازت ممنونم. ممنونم که از سرزمینم و از خانوادم محافظت کردی. تو یه دوست وقعی، یه برادر واقعی و یه جنگجوی واقعی هستی.”
واقعا عشق و وفاداری موضوعات مهمی هستند. خصوصا در زمان های سختی که دوستان و خانواده باقی میمونن و تو سخت ترین نبرد ها مبارزه می کنن. چه درباره ی انسان ها، چه حیوانات وقتی با عشق و احترام و وفاداری باهاشون رفتار کنیم اوناهم همینطور باما رفتار میکنن.
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




مشه قصهی صوتی السا و انا هم بزاری
میشه قصه ی صوتی اسا و انا هم بزارید
بله حتما دوست خوبم
سلام قصه بسیار عالی بود تشکر
سلام دوست مهربانم،خوشحالم که از قصه راضی بودین
داستان های بسیار زیبا دارید هم آموزنده هست هم زیبا و شنیدنی 😍😍❤️❤️فقط آهنگ تیتراژ پایانی داستان اسمش چیه
ممنونم از مهربانی شما دوست خوبم،آهنگ ابتدا و پایان قصه ها مربوط به برنامه ی آقای حکایتی هست
سلام من محدثه خدادادی هستم قصه هاتونو خیییلی دوست دارم.لطفا یه قصه در مورد عاقبت تنبلی بزارید .ممنونم از شما خاله جون.
سلام محدثه جان، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی عزیزم، چشم حتما باز هم قصه از تنبلی خواهیم گفت
میشه قصه آلشان انا تسوری بزارید
سپاس از نظرتون!
چشم حتما
🐯🐯🦁🦁🦁😘🤩😍🥰😘
💕💕💕
بدنبود
تشکر از نظر شما
خیلی قشنگ بود .من و خواهرم هر شب قصه هاتون رو میبینیم .من فرداد هستم و خواهرم رها .ما دوقلو هستیم و ۸ ساله.مررررسی ازتون ❤
بسیار هم عالی. خیلی ممنونم که شما با وولک همراهین بچه ها
بسیار عالی
تشکر
مرسی از قصه های خوبتون🌹🌹🌹🌹
ممنون که همراه قصه های ما هستین
عالی عالی عالی😄😃😃😃😀😀😀😀😆😆😆😆😁😁😁😁😁😁😁😁
تشکر
عالی بود.
بسیار سپاسگزارم
ممنون از همراهی شما