3.6/5 - (59 امتیاز)

پونه و پارسا با کوله پشتی هایی که رو دوششون بود تو ایستگاه راه آهن کنار مامان و باباشون ایستاده بودن و منتظر بودن تا بلندگو اعلام کنه و بتونن سوار قطار بشن.

مسافرت با قطار خیلی برای اونا جذاب بود چون تا حالا سوار قطار نشده بودن و خیلی ذوق داشتن. وقتی بالاخره سوار قطار شدن متوجه شدن که هر قطار از تعدادی واگن تشکیل شده و هر واگن ده کوپه داره. کوپه های قطار مثل اتاق های کوچولویی هستن که توش صندلی هایی داره که وقتی اونا رو بکشی تبدیل به تخت می شن.

پونه و پارسا با دیدن کوپه ای که قرار بود شب رو توش بگذرونن از خوشحالی فریاد زدن : «وای! چه قد کوپه ی ما باحاله!»

مامان بچه ها بهشون گفت : «خبر خوب اینه که تا فردا صبح قراره این جا باشیم. الان چون شب شده و تاریکه بیرون رو نمی تونیم ببینیم ولی فردا صبح می تونیم از پنجره ی کوپه مون بیرون رو ببینیم و بیشتر بهمون خوش بگذره.»

پونه و پارسا کمی با هم بازی کردن، بعد شام خوردن و ساعت ۱۰ شب هم تخت ها رو آماده کردن و اونا آماده ی خواب شدن.

پونه به پارسا گفت : «چه قد خوابیدن تو قطار حال می ده چون همه ش تکون می خوره.»

پارسا با خوشحالی گفت : «آره انگار تو گهواره ایم.»

صبح بچه ها بعد از شستن دست و صورت و رفتن به دستشویی، ملافه ها و رو بالشی هاشون رو جمع کردن و به مهماندار دادن. آقای مهماندار به بچه ها توضیح داد که هر روز این ملافه ها شسته می شه تا نفر بعدی که می خوابه ملافه ی تمیز داشته باشه. بچه ها با خوشحالی از آقای مهماندار تشکر کردن و گفتن دیشب ملافه ها خیلی بوی خوبی می داده و تونستن راحت بخوابن.

دیدن جاده از پنجره ی قطار تجربه ی لذت بخشی بود که همه اونو دوست دارن. همین طور پونه و پارسا که تا وقتی به مقصد رسیدن از دیدن جاده سیر نشدن و وقتی قطار ایستاد گفتن : «کاش انقد زود نمی رسیدیم.»

هر کسی چمدون یا کوله پشتی خودش رو برداشت و ایستگاه راه آهن خارج شدن. اونا تاکسی گرفتن و به سمت هتل به راه افتادن. وقتی به هتل رسیدن بچه ها به مامان و باباشون کمک کردن وسایل مورد نیازشون رو جدا کنن و همگی به سمت دیدن جاذبه های شهر شیراز به راه افتادن.

اولین جایی که برای بازدید انتخاب کردن حافظیه یا همون مقبره ی شاعر بزرگ ایرانی، حافظ شیرازی بود.

بابای بچه ها بهشون توضیح داد : «بچه ها جون حافظ یکی از مهم ترین شاعرهای ایرانیه که حدود ۷۰۰ سال پیش تو شیراز زندگی می کرده.»

پونه با تعجب پرسید : «هفتصد سال پیش؟ خیلی زیاده که!»

مامان بچه ها گفت : «آره و جالب اینجاست که با این که این همه سال از زمان زندگیش میگذره اما شعرهایی که سروده هنوز هم قشنگ و پر از مفهومن. حافظیه در حقیقت محل زندگی حافظ در زمان های قدیم بوده که الان مقبره ش اونجاست.»

پارسا پرسید : «مقبره یعنی چی مامان؟»

  •  وقتی یه نفر میمیره اونو یه جایی دفن می کنن و برای آدم های بزرگ مثل هنرمند ها معمولا مکان های زیبایی می سازن که بعد از مرگش  طرفداراش بیان از مقبره ش دیدن کنن و به یادش باشن.

حافظیه باغ بزرگ پر از درختی بود که هواش خیلی خوب و تمیز بود. حوض آبی هم اون جا وجود داشت و پونه و پارسا با ساختن یه قایق کاغذی و انداختن اون تو حوض شیطنت خودشون رو نشون دادن.

مامان و بابای پونه دوربین فیلمبرداریشون رو روشن کردن و کارشون رو شروع کردن. به بچه ها هم گفتن تو حافظیه بگردن و هر چیزی که به نظرشون جالب اومد رو بنویسن.

پونه کاغذ و قلم دستش گرفت و شروع کرد به نوشتن :

«مقبره ی حافظ

باغ پر از درخت

حوض آب»

پارسا گفت : «پونه این کتابا چیه دست آدما؟»

یه آقایی که صدای پارسا رو شنید بهش توضیح داد :«این کتاب شعر حافظه، آدما وقتی میان این جا معمولا کتاب شعر حافظ رو همراه خودشون دارن و یا از این فروشگاه می خرن تا باهاش فال بگیرن.»

پونه به لیستش اضافه کرد : «فال حافظ»

پارسا هم شروع کرد به کشیدن نقاشی از مقبره ی حافظ. وقتی طرحش رو به مامان و باباش نشون داد اونا بهش آفرین گفتن.

بابای پارسا بهش گفت : «خب نقاش کوچولو بگو ببینم شعری از حافظ بلدی بخونی؟»

پارسا گفت : «نه بابا جون بلد نیستم.»

خب بچه های عزیز توی خونه، حالا نوبت شماست که یه خط از یکی از شعرهای حافظ رو این جا تو قسمت نظرات بنویسین و منتظر قسمت بعدی سفرهای پارسا و پونه باشین تا بیشتر از شیراز بگیم و بشنویم.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

60 پاسخ
  1. مهلا ❤️💕🧡💜😎
    مهلا ❤️💕🧡💜😎 می گوید:

    سلام خاله صدف عزیزم خیلی خوب هست که شما قصه های کودکانه از شهرای مختلف کشور قشنگمون میزارین تا بچه ها از غذا ها جاهای دیدنی و… کلی اطلاعات خوب بدست بیارن 💫❤️به نظر من یه کار عالی این بوده که شما در باره غذا و سوغاتی و جاهای قشنگ و مختلف شهر شیراز در سایت قشنگتون میزارین لطفا از شهر های دیگه ی کشور بزرگمون هم کلی داستان بنویسین ممنون از شما 🥹💕🌹

    پاسخ
  2. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    👏👏👏👏👏👏💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌🏼👌🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻💯💯💯💯💯💯💯💯💯💢💯💯💯💯💞💞💞💞💞💞💞💞💓💓💓💓💓💓💗💗🫂💗💗💗💗💗💗💗💖💖💖💖💖💖💝💝💝💝👀👀👀👀👀👍👍👍👍👍👍👍👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👩‍❤️‍💋‍👩👩‍❤️‍💋‍👩👩‍❤️‍💋‍👩👩‍❤️‍💋‍👩👩‍❤️‍💋‍👩👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👨‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💓💜💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

    پاسخ
  3. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯🤜🤜🤜🤜🤜🤜🤜🤜🤝🤝🤝🤲🤲🤲🤲👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍💪💪💪💪💪💪🍔🍔🍔🍔🍔🍔🍔🍔🍔🌭🌭🌭🌭🍔🍔🍔🥪🥪🥪🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🌭🥪🌭🌭🌭🥪🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🍕🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😛😛😛😛😛😝😝😝🤪😜😜🤪😇😇😇😇🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت عزیزم
      من خاله صدف هستم، کلمه ادمین به معنی مدیر و کنترل کننده هست که کنار اسمم نمایش میده عزیزم

      پاسخ
  4. امیر رضا
    امیر رضا می گوید:

    سلام منم شیرازی هستم
    قصه زیبا بود.

    بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
    که زیارتگه رندان جهان خواهد شد

    پاسخ
  5. بنیامین سبیلان ۷ ساله از ارومیه
    بنیامین سبیلان ۷ ساله از ارومیه می گوید:

    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

    این یکی از شعر های حافظ بزرگ بود

    پاسخ
  6. ترمه ابوعلی
    ترمه ابوعلی می گوید:

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا/به خال هندویش بخشم سمرقند و بخار را
    بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت/کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را

    پاسخ
  7. بنیتا شالباف شیروانی
    بنیتا شالباف شیروانی می گوید:

    🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩. 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘. 🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶. 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰. 💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯. 😻😻😻😻😻😻😻😻😻. ❤️🧡💛💚🩵💙💜🩷. 🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈. عالی بود❣️

    پاسخ
  8. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    🤩🥰😍😂🤩🤩🤩😘😘😚😚😪😋🥺💜💖💗🤍🤫🥺😋💌💌🥰🥰💌💚💙🤔🖤💌🤩💖💖💖💌💜💞🤍💚💚🤎🤎🤪🖤💛💖🥰🥰💜🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🤍🤎💛💛💚💜🤎🖤🖤💚💛💚💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙👉👊✋🙌👐👍👍👍👍👍👍👍🏻🤝👐👋👋🖐️👍👋🖐️🖖🖖✋🤙👊👊🤙🤚🖐️🖖🖖👌🤌🤞🤞✌️🤞🤞🤌🤏👉☝️☝️💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪🦾💪💪🦾💪💪💪🦾🦾💪💪💪💪💪💪💪💪🦾🦾🦾💪💪🦾💪💪🦾💪🦾🦾💪💪💪💪💪💪

    پاسخ
  9. شروین
    شروین می گوید:

    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    ممنون زیبا بود

    پاسخ
  10. زهرا
    زهرا می گوید:

    سلام و عرض ادب خیلی خیلی ممنون از شما که خیلی قصه های و خاطره انگیز میگین واقعا تشکر من برای خواهر و برادرم می‌زارن قصه های شما رو اگه صدا و قصه های شما رو نشنون خوابشون نمی گیره واقعا ممنونم ازتون صدف خانم♥️♥️💖😘😘😍

    پاسخ
  11. آسو
    آسو می گوید:

    خاله جون خی👑🦄🪺😊🍇لی قصت خوشگل بود قسمت های بعدیش رو هم بزارین💕💞🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎💓💗❤️❣️💝💖

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *