توی مزرعه حیوانات مختلفی کنار هم زندگی می کردند. یک روز صبح همه حیوانات از خواب بیدار شده بودند و مثل همیشه هر کس مشغول کار خودش بود.

بوقلمون و دوستهاش یعنی خوک و مرغ و جوجه کنار درخچه توت ایستاده بودند. همه شون گرسنه بودند و با حسرت به توت های سیاه آبداری که از شاخه درخت آویزون بود خیره شده بودند.

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
مرغ حنایی با صدای آروم گفت:” چقدر آبدار و خوشمزه به نظر میرسن!” خوک سرش رو تکون داد و گفت:” اره ولی خیلی بالا هستند!” مرغ با حسرت گفت:” آره خیلی خیلی بالا هستند.. بهتره بیخود دلمون رو صابون نزنیم ..”
بعد هر چهار تا دوست سرشون رو پایین انداختند و با ناامیدی به طرف برکه راه افتادند.

کنار برکه بوقلمون با هیجان داد زد:” اوووه چه شانسی ! یه کلاف کاموا پیدا کردم ..” مرغ گفت:” یک کلاف کاموا مگه خوشحالی داره؟ این نه شیرینه ، نه آبدار! ” خوک گفت:” ما گرسنه مونه کلاف به چه دردی می خوره؟!”

بوقلمون لبخند زد و گفت:” اگر شما کمکم کنید تا چند تا بادکنک پیدا کنم میتونیم اونها رو به این کامواها گره بزنیم ، بعد به کمک بادکنها پرواز کنیم و بریم بالا و خودمون رو به توت ها برسونیم ! ”

جوجه گفت:” اوووه .. من که نمی تونم ، چه نقشه خنده داری! ” خوک گفت:” منم نمی تونم! من که میدونم ما هیچ وقت به اون توت ها نمیرسیم..”
مرغ هم با تردید گفت:” چه فکرهای عجیب غریبی! تو از وقتی که از تخم در اومدی عجیب و غریب بودی!”
بوقلمون که دید هیچ کدوم از دوستهاش از حرفهاش استقبال نمی کنند شونه اش رو بالا انداخت و گفت:” پس خودم میرم بادکنک پیدا می کنم!”
بعد به سراغ انباری رفت و مشغول گشتن شد.


بوقلمون بادکنکی پیدا نکرد ولی در عوض چیزهای دیگه ای پیدا کرد و با صدای بلند داد زد:” هوراا، من میخ و چکش پیدا کردم! اگر بتونیم چوب پیدا کنیم می تونیم یک نردبون بسازیم و ازش بالا بریم و به توت ها برسیم!”

جوجه گفت:” اووه ..من که نمی تونم ، چه نقشه خنده داری! ” خوک گفت:” منم نمی تونم! من میدونم ما هیچ وقت به اون توت ها نمیرسیم..”
مرغ گفت:” چه فکرهای عجیب غریبی! تو از وقتی که از تخم در اومدی عجیب و غریب بودی!”
بوقلمون شانه هاش رو بالا انداخت و گفت:” باشه ، پس خودم میرم چوب پیدا می کنم!” بوقلمون هرچقدر گشت نتونست چوب پیدا کنه ولی در عوض چیز دیگه ای پیدا کرد.

و با هیجان داد زد:” اخ جون! یه قوطی کنسرو پیدا کردم! اگر بتونیم یک تخته صاف پیدا کنیم می تونیم به کمک این قوطی کنسرو یک الاکلنگ درست کنیم.. بعد میتونیم بپریم هوا و به توت ها برسیم ”


این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
اما دوستهاش دوباره همون حرفها رو تکرار کردند. جوجه گفت:” اوووه.. من که نمی تونم ، چه نقشه خنده داری! ” خوک گفت:” منم نمی تونم! من که میدونم ما هیچ وقت به اون توت ها نمیرسیم..”
مرغ هم دوباره با ناله گفت:” چه فکرهای عجیب و غریبی! تو از وقتی که از تخم در اومدی عجیب و غریب بودی !”
بوقلمون گفت: ” عیب نداره ! خودم میرم یک تخته پیدا می کنم ..” اما اون هر چقدر گشت نتونست تخته ای پیدا کنه ولی در عوض چیز دیگه ای پیدا کرد و فریاد زد:” اهای بیاید اینجا ببینید چی پیدا کردم؟ یه قوطی کنسرو دیگه! اگر ما …”


اما هنوز جمله اش تموم نشده بود که جوجه و مرغ و خوک هر سه همزمان گفتند: ” بسه دیگه! ما هیچ جوری نمی تونیم به اون توت ها برسیم! ” بوقلمون گفت:” اما اگر شماها …”
ولی جوجه حرفش رو قطع کرد و گفت:” بسه دیگه ، بهتره دست از این فکرهای مسخره برداری !” خوک هم گفت:” نه ! ما داریم میریم کنار برکه که کمی استراحت کنیم و چرت بزنیم..”

مرغ و خوک و جوجه از اونجا رفتند و بوقلمون مشغول ور رفتن با وسایلی شد که پیدا کرده بود.

باور کردنی نبود ولی تلاش و پشتکار بوقلمون بالاخره نتیجه داد و اون تونست چیزی که توی فکرش بود رو بسازه و بتونه به توت ها برسه!

کمی بعد مرغ و جوجه و خوک مشغول استراحت بودند که صدای تق تقی شنیدند! جوجه با نگرانی گفت:” اوووه یه صدایی میاد، انگار یه چیزی داره بهمون نزدیک میشه ولی من نمیدونم چیه!”

خوک و مرغ با وحشت و نگرانی از جاشون پریدند و هر سه به بوقلمون که بهشون نزدیک می شد خیره شدند.

بوقلمون در حالیکه سبدی توی دستش بود به اونها رسید.
جوجه گفت:” توی سبدت چی داری؟ راستی چطوری قدت انقدر بلند شده؟!”

بوقلمون لبخندی زد و با افتخار گفت:” یه چیز شیرین خوشمزه و آبدار!” بعد سبد توت ها رو جلوی دوستهاش گذاشت..
خوک با تعجب گفت:” چطوری تونستی به توت ها برسی؟” بوقلمون گفت:” با قوطی کنسرو دو تا پایه درست کردم، اون کامواها رو هم مثل دسته بهش وصل کردم ، بعد قدم بلند شد و به توت ها رسیدم !”
جوجه گفت:” وااای تو عالی هستی!” خوک گفت:” این فکر ها چطوری به کله ات رسید؟” مرغ گفت:” من که گفته بودم اون از وقتی که از تخم در اومد عجیب و غریب بود..”
بعد همگی خندیدند و مشغول خوردن توت ها شدند. حالا نوبت دوستهاش بود که از وسیله ای که بوقلمون ساخته بود استفاده کنند و توت بخورند.

بله بچه ها جونم همونطور که دیدید بوقلمون قصه ی ما زود ناامید نشد و باز هم تلاش کرد و با یک فکر خلاقانه به چیزی که می خواست رسید. یادتون باشه برای رسیدن به هر چیزی اگر تلاش کنید، زود ناامید نشید و به راههای مختلف فکر کنید و خلاق باشید حتما موفق میشید..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





بهترین قصه ی دنیا این بود
چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی ممنون خاله صدف عزیزم🥹💕🌹
خواهش میکنم دوست خوبم
ممنون از شما خاله صدف قصه عالی بود کلی لذت بردم ممنون از شما
خواهش میکنم عزیزم
قصتون عالی بود مرسی. شبتون بخیر. آنیا 💝
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی اموزنده بودوجالب بانقاشی های خوب وزیباممنون
خواهش میکنم دوست خوبم
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
مهدا
قصه خیلی باحالی بود ♥️
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود
😘ممنون خیلی آموزنده بود بازم ممنون😘
ممنونم دوست خوبم
عالییئییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
🥰🥰