4.5/5 - (11 امتیاز)
برای شنیدن قصه ها به صورت صوتی وارد شوید

صبح یک روز زیبا و دلپذیر بهاری بود. نیک و نیکی که خواهر وبرادر دوقلو بودند از خواب بیدار شده بودند میخواستند به حیاط برن و با هم بازی کنند.

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری قصه ها رو صوتی گوش کنی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

نیک کاپشن و کلاه و دستکش هاش رو پوشید و گفت:” من آمادم!” نیکی نگاهی به نیک کرد و با خنده گفت:” چه خبره! مگه حواست نیست که دیگه زمستون تموم شده! بهار اومده و هوا دوباره گرم شده ..”

نیک خندید و گفت:” آره حواسم نبود.. دیگه لازم نیست کاپشن و کلاه بپوشم..”

نیک و نیکی به حیاط رفتند. همه جا سرسبز و پر از گل شده بود. نیک به پرنده هایی که بالای درخت بودند اشاره کرد و گفت:” نگاه کن! پرنده ها دارن لونه می سازن!”

نیکی در حالیکه با ذوق سنجاب کوچولو رو تماشا می کرد گفت:” سنجاب هم از خواب بیدار شده و از صبح بهاری و هوای آفتابی لذت میبره ..”

نیک یک دفعه به پروانه سفید رنگی که بالای سرش پرواز می کرد اشاره کرد و با هیجان گفت:” اینجا رو ببین.. یه پروانه!” بعد دوتایی دنبال پروانه سفید دویدند.. نیک و نیکی دنبال پروانه از این طرف به اون طرف می دویدند و می خندیدند.. اونها خیلی این بازی رو دوست داشتند..

یکدفعه نیکی گفت:” گوش کن.. یه صدایی از پشت بوته ها میاد..” هر دو با دقت بوته ها رو نگاه کردند و چشمشون به یک جوجه زرد نرم و کوچولو افتاد.

نیک با هیجان گفت:” آخیی چه جوجه ی ناز و با مزه ای!” نیکی گفت:” این جوجه اینجا چیکار می کنه؟”

همون موقع بابا از راه رسید و با دیدن جوجه زرد گفت:” این جوجه احتمالا مامانش رو گم کرده .. باید اونو پیش مامانش برسونیم..”

نیک گفت:” یعنی مامانش کیه؟ یک پرنده زرد؟” بابا لبخند زد و گفت:” نه نیک.. این جوجه ها وقتی کوچیکن زردن ، بزرگ که میشن رنگشون سفید میشه .. پس مامانشون هم سفیده”

نیکی با هیجان گفت:” بریم مامان جوجه رو پیدا کنیم .. پس باید دنبال یک حیوون سفید رنگ بگردیم ” توی مزرعه پر از حیوانات کوچیک و بزرگ بود.

درخت ها پر از شکوفه های سفید بهاری شده بودند و همه جا رو زیبا کرده بودند.. کمی جلوتر نیک و نیکی به گوسفندها رسیدند. نیک گفت:” این بره های کوچولوی سفید خیلی بامزن..” بابا گفت:” بله ، این دو تا بره کوچولو هم با اومدن بهار متولد شدند..” نیکی گفت:” همه بچه ها پیش مامانشون هستند.. این جوجه کوچولو هم باید زودتر به مامانش برسه..”

بعد از گوسفندها اصطبل اسب ها بود. کره اسب و مادرش وسط چمنزار یورتمه می رفتند و با کنجکاوی به همه جا سرک می کشیدند.

نیک  آهی کشید وگفت:” این هم یک حیوون سفید رنگ دیگه.. ولی هنوز مامان جوجه کوچولو رو پیدا نکردیم ..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری قصه ها رو صوتی گوش کنی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

کنار اصطبل اسب ها لونه خرگوش ها بود. مامان خرگوش و خرگوشهای سفید کوچولوش در حال غذا خوردن بودند.. نیکی گفت:” اینها هم که خرگوشهای گوش دراز هستند.. پس مامان جوجه کجاست؟”

نیک غرغر کنان گفت:” فکر کنم هیچ وقت نتونیم مامان جوجه رو پیدا کنیم ..”

بابا با لبخند مهربونی گفت:” یه کم صبر کنید، بالاخره مامان این جوجه کوچولو هم پیدا می شه..”

بعد از کمی راه رفتن به برکه رسیدند. توی برکه اردک و جوجه هاش در حال شنا کردن بودند. نیک و نیکی با دیدن اردک سفید و جوجه های زردش فریاد زدند :”خودشه ! اون مامان جوجه کوچولویه! خودش سفیده و جوجه هاش زردن! هورااا  بالاخره پیداش کردیم ..”

بابا خندید و گفت:” درسته .. گفتم که مامانش رو پیدا می کنیم ..”

جوجه تند تند به طرف مامان اردک رفت و توی آب شیرجه زد و همراه بقیه اردک ها مشغول شنا کردن شد..

نیک و نیکی و بابا ایستادند و این صحنه زیبا رو تماشا کردند. اردک های کوچولو مرتب و به صف پشت مامان اردک شنا می کردند و از این طرف  به اون طرف می رفتند..

موقع خواب وقتی که مامان داشت برای نیک و نیکی قصه می خوند اونها ماجرای جوجه اردک رو برای مامان تعریف کردند.مامان گفت:” چه خوب که جوجه اردک رو به مامانش رسوندید.. همه بچه ها باید پیش مامانشون باشند..”

بعد در حالیکه دستهاش رو باز کرده بود نیک و نیکی رو بغل کرد و گفت:” مثل شما دو تا جوجه ی ناز من..” نیک و نیکی هم خندیدند و خودشون رو توی آغوش مامان جا دادند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

15 پاسخ
  1. محمدسام کوچولو ۴ ساله از روستای باورس
    محمدسام کوچولو ۴ ساله از روستای باورس می گوید:

    خیلی قصه قشنگی بود خاله،خیلی دوستت دارم اندازه ی ستاره ها ✨✨✨✨

    پاسخ
  2. مهرسا کوچولو ۶ ساله از روستای باورس
    مهرسا کوچولو ۶ ساله از روستای باورس می گوید:

    سلام خاله . از این قصه یاد گرفتم هرحیوونی رو دیدیم ک مامانشو گم کرده بریم کمکش کنیم.یا روی درخت جوجه افتاده بود بذاریم سر جاش.
    خیلی دوست دارم اندازه ستاره ها✨✨✨✨

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم
      خیلی ممنونم که نظرت رو به اشتراک گذاشتی
      منم خیلی دوستت دارم

      پاسخ
  3. ملینا
    ملینا می گوید:

    قصه جالبی بود ممنونم 🙏🌷🌸💮🏵️🌻🌝😻🌟⭐🤩😍🥰🌜🌛✨🧡❤️🤍🤎💜💙💚💛💕💞💓💗💖

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *