یک عصر زیبای بهاری بود و دو تا خرگوش کوچولو که خواهر بودند تازه شامشون رو تموم کرده بودند. مامان و بابای خرگوش کوچولوها همیشه بهشون می گفتند که وقتی بیرون از خونه هستند خیلی مراقب باشند و تا جایی که می تونند پشت سنگها قایم بشن و قایمکی بازی بکنند..ولی خرگوش کوچولوها بدون توجه به حرف مامان و باباشون از پشت سنگها بیرون اومده بودند و از این طرف به اون طرف می پریدند و بازی می کردند..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
اونها اولش آروم و با احتیاط بازی می کردند اما کم کم یادشون رفت و شروع به جست و خیز روی تپه کردند. خرگوش کوچیکه با یک پرش بلند خودش رو روی یک سنگ بزرگ رسوند و با هیجان گفت:” ببین چه پرشی کردم !”
خرگوش بزرگه گفت:” اوووه خیلی بلند پریدی ولی شرط می بندم نمی تونی اندازه من بپری !” بعد با یک جهش سریع از این طرف سنگ به اون طرف سنگ پرید.. خواهر کوچیکه در حالیکه دهانش از تعجب باز مونده بود گفت:” وااای چقدر بلند پریدی !”

همون موقع یک جغد بزرگ از آسمون فرود اومد و درست رو به روی خرگوش ها ایستاد و گفت:” اینجا چه خبره؟” جغد بالهای بزرگش رو باز کرده بود و جلوی خرگوشها رو گرفته بود. خرگوشها که با دیدن جغد خیلی ترسیده بودند نمی تونستند از جاشون تکون بخورند..

جغد چنگالهای تیزش رو توی خاک فرو کرد و درست روبه روی خرگوش ها ایستاد و بهشون خیره شد. خرگوش بزرگه با صدای لرزون گفت:” مممممما فففقط ددداشتیم بببازی می کردیم..”

جغد گفت:” اوووم خیلی گرسنمه .. الان شماها رو میبرم به خونم، شماها یه شام خوشمزه اید..” بعد هم با چنگالهاش خرگوش کوچولوها رو گرفت و سعی کرد پرواز کنه..ولی اون نمی تونست با دو تا خرگوش توی چنگالهاش از زمین بلند بشه..

خرگوش کوچولوها که وحشت کرده بودند سعی کردند خودشون رو از چنگالهای جغد نجات بدن.. اونها انقدر به چنگالهای جغد فشار آوردند تا بالاخره پاهاشون به زمین رسید .. بعد جغد رو هول دادند و به سرعت شروع به فرار کردند..

جغد می خواست دوباره دنبال خرگوشها کنه که دوستش از دور فریاد زد :” نمیخواد دوتاشون رو بگیری! یکیشون هم برای شاممون کافیه!”
ولی جغد که حالا عصبانی هم شده بود گفت:” نه من هر دوتا خرگوش رو می خوام.. اینجوری برای فردا هم غذا داریم ..”

خرگوش کوچولوها با تمام قدرتشون میدویدند و جغد هم توی آسمون دنبالشون پرواز می کرد.. خرگوش ها از دور تخته سنگ بزرگ رو بالای تپه دیدند. خرگوش بزرگه در حالیکه نفس نفس می زد گفت:” یالا باید زودتر بریم پشت اون سنگ بزرگ قایم بشیم.. اینطوری جغد گممون می کنه و نمیفهمه کدوم طرفی رفتیم!”
خرگوش کوچیکه با صدای لرزون گفت:” دارم میام.. مطمینی نمی تونه پیدامون کنه؟”

بعد دوتایی پشت تخته سنگ بزرگ قایم شدند. جغد که پشت خرگوشها پرواز می کرد آروم روی زمین نشست و به اطراف نگاه کرد. خبری از خرگوش ها نبود. جغد با خودش فکر کرد:” احتمالا از پشت اون سنگ بزرگ فرار کردند.

حالا جغد درست روبروی سنگ بزرگ ایستاده بود.

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
خرگوش کوچولوها هم با نگرانی پشت تخته سنگ ایستاده بودند. خرگوش بزرگه با صدای آروم گفت:” باید با تمام زورمون تخته سنگ رو هل بدیم به طرف جغد..” خرگوش کوچیکه گفت:” اما آخه اون خیلی سنگینه!” خرگوش بزرگه گفت:” اما راه دیگه ای نداریم باید تلاشمون رو بکنیم..”

جغد داشت آروم آروم به طرف تخت سنگ می اومد که خرگوشها با تمام قدرت شروع کردند به هل دادن تخته سنگ.. تخته سنگ آروم آروم تکون خورد و یکدفعه توی سراشیبی تپه افتاد و به سرعت به طرف جغد رفت! جغد وحشت کرده بود و می خواست پرواز کنه، اما قبل از اینکه بتونی کاری بکنه تخته سنگ محکم به جغد خورد و جغد پخش زمین شد!
خرگوش ها که تونسته بودند با کمک هم از شر جغد گرسنه راحت بشن و خودشون رو نجات بدن از خوشحالی بالا و پایین پریدند و هورا کشیدند.

بعد دوتایی زیر بوته ها قایم شدند تا اوضاع آروم بشه و جغد دومی هم از اونجا دور بشه..

همون موقع جغد دومی هم پرواز کنان خودش رو به بالای تپه رسوند و با دیدن سنگ بزرگ و بلایی که سر دوستش اومده بود آهی کشید و گفت: ” من که گفتم یکی از اون خرگوشها کافیه .. ولی تو همیشه طمع کار و زیاده خواه بودی ..” بعد هم پرواز کرد و از اونجا دور شد.
خرگوش ها نفس راحتی کشیدند و از پشت بوته ها بیرون اومدند.. بعد با عجله به طرف لونه شون دویدند و خودشون رو توی بغل مامان خرگوش و بابا خرگوش انداختند..

اونها ماجرا رو برای مامان خرگوش و بابا خرگوش تعریف کردند و اینکه تونستند با همکاری و همفکری هم از دست جغد گرسنه ی طمعکار خلاص بشن.. بعد هم قول دادند که دیگه تنهایی دور از خونه و توی تپه ها بازی نکنند..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





این قصه در مورد🦉🦉و🐇🐇بود
خیلی عالی است
ممنونم از نظرت دوست خوبم
قصه جغد 🦉🦉و خرگوش🐰🐇 رو دوست داشتم. ✔️🤩💛💙❤️🌻🌹✔️
چه عالی
سلام،من از این داستان یادگرفتم که به حرف مادر و پدرم گوش بدم❤️
آفرین به تو دوست خوبم
سلام خاله جون خیلی عالی بود، همکاری و همفکری همیشه نتیجه ی خوب میده💞💕🤩🐰🐰🐰🐰🐰🌺🎂🧡🩷🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎
سلام دوست قشنگم
کاملا درسته عزیزم ممنونم که نظرت رو برام نوشتی
خیلی خیلی عالی بود💗
خیلی خوشحالم که دوست داشتی دوست خوبم
مرسی از قصه قشنگ عالی بود من عاشق قصه شدم و خیلی دوسش داشتم ،،💛💚💙💜🤎💖
چه عالی
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
بسیار عالی بود،❤️❤️❤️❤️😙😙😙😙😙😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
🐇🐇🦉🦉🏅🏆🎖🥇😁😘😇
من از این قصه یادگرفتم که حرف مامان و بابام رو گوش کنم،خداحافظ خاله جون
علی
پریا
خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی خوب بود👍
ممنونم از نظر خوبت دوست قشنگم🌹
قصه عالی بود، من یاد گرفتم اینکه به حرفهای مامان و بابام گوش بدم و بدون اجازه جایی نرم بازی کنم.
آفرین به تو پسر دوست داشتنی💓💗💝
منم خیلی قصه رو دوست داشتم
قصه تون عالی بود
خوشحالم عزیزم😍