3.9/5 - (16 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

روزی روزگاری دختری بود به اسم لی لی که عاشق دریا بود.. لی لی هر روز به ساحل می رفت و کنار دریا قدم میزد و دریا رو تماشا می کرد.

یک روز صبح لی لی مثل همیشه به کنار دریا رفته بود و مشغول راه رفتن کنار دریا بود. نور گرم خورشید به صورتش می تابید و باد ملایمی لای موهاش می پیچید..

لی لی غرق تماشای قایق های کوچولویی بود که روی موجها به آرومی حرکت می کردند که یک دفعه احساس کرد چیزی جلوی پاش لیز خورد و افتاد.. لی لی وقتی به پایین نگاه کرد ماهی کوچیک نقره ای رنگی رو دید که روی ماسه ها افتاده و بالا و پایین می پرید ..

انگار موجهای دریا اون رو به ساحل آورده بودند. لی لی می دونست که جای اون ماهی روی شن ها نیست برای همین سریع خم شد و ماهی کوچولو رو توی دستش گرفت ،نزدیک آب رفت و به آرومی اون رو توی آب خنک دریا انداخت..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

ماهی کوچولو از اینکه زندگی دوباره ای پیدا کرده بود و دوباره به دریا برگشته بود خیلی خوشحال شد و قبل از اینکه شنا کنه و بره سرش رو از زیر موجها بیرون آورد و گفت:” ازت ممنونم دختر.. تو لطف بزرگی در حق من کردی!”

لی لی لبخندی زد و گفت:” کاری نکردم .. من فقط خم شدم و تو رو برداشتم و به دریا انداختم .. تو خیلی کوچولو و سبکی و کار راحتی برای من بود..”

ماهی کوچولو توی آب قل قل کرد و در حالیکه حباب میزد گفت:” ولی تو خیلی مهربونی، می تونستی به من توجهی نکنی و به راهت ادامه بدی.. مگه نه؟”

لی لی گفت:” آخه معلوم بود که تو از شرایطت ناراحتی .. فکر نکنم تو بتونی بیرون از آب و توی خشکی زنده بمونی ..”

ماهی کوچولو گفت:” درست می گی.. همونطور که آدمها نمی تونند توی آب زنده بمونند.. ولی من دوست دارم به خاطر لطفی که کردی یک هدیه بهت بدم تا محبتت رو جبران کنم ، آیا چیزی توی دریا هست که تو دوست داشته باشی؟ که من بتونم برات به عنوان هدیه بیارم؟”

لی لی به فکر فرو رفت و در حالیکه به موجهای دریا خیره شده بود گفت:” چیزی به ذهنم نمیرسه.. فکر نکنم چیز خاصی لازم داشته باشم ..”

ماهی کوچولو در حالیکه لا به لای موجهای دریا بالا و پایین می پرید گفت:” یعنی منظورت اینه که هیچ چیزی توی  این دریای بزرگ و زیبا وجود نداره که تو رو خوشحال کنه؟ مثلا صدف های درخشان ، بوته های جلبک دریایی که شبیه دسته گل هستند یا سنگهای کوچولوی رنگی؟ ”

لی لی باز هم به فکر فرو رفت.ماهی کوچولو درست میگفت صدفهای درخشان و بوته های جلبک دریایی و سنگهای رنگی حتما خیلی جذاب بودند و میتونستند برای لحظاتی لی لی رو خوشحال کنند ولی اون می دونست که جای اصلی اون صدفها و جلبک ها و سنگ ها توی دریاست. تا وقتی آدمها اونها رو می بینند خوشحال و شگفت زده بشن ، همونطور که لی لی همیشه از دیدن اونها لذت می برد.. پس دلیلی نداشت که لی لی صاحب اونها باشه ..

پس با لبخند گفت:” نه ممنونم ماهی کوچولو.. من به اونها احتیاجی ندارم، من دوست دارم به پیاده رویم کنار ساحل ادامه بدم ..”

ماهی کوچولو سرش رو تکون داد و گفت:” پس معلومه که تو عاشق پیاده روی و گشت و گذاری و به چیزی احتیاج نداری .. باشه ، خیلی هم خوبه ..ولی نظرت در مورد یه تفریح جالب و سرگرم کننده چیه؟ من یه دوست نهنگ دارم که می تونی سوارش بشی و توی دریا گشت و گذار کنی.. نظرت چیه؟ فکر کنم آدمهای کمی هستن که تا حالا تونستن نهنگ سواری کنند!”

نهنگ سواری توی دریا به نظر لی لی واقعا جذاب و هیجان انگیز میومد! لی لی شنا کردن بلد بود و می دونست که اگر توی آب بیفته چطور باید شنا کنه.. برای همین با هیجان پرسید:” اون نهنگ دوست داره که یک دختر کوچولو پشتش بنشینه؟”

ماهی کوچولو گفت:” بله، اون خودش سواری دادن رو دوست داره .. من یک بار قبلا سوارش شدم، اون انقدر بزرگه که سوار کردن موجودات کوچولویی مثل ما براش کار خیلی آسونیه  .. من از پشتش لیز می خوردم درست مثل سرسره آبی.. و کلی کیف می کردم .. تازه اون همیشه از اینکه دوستهاش رو خوشحال کنه لذت میبره و این کار رو دوست داره  ..”

لی لی گفت:” باشه ماهی کوچولو .. ممنونم از پیشنهادت! منم دوست دارم که نهنگ سواری کنم ..” ماهی کوچولو سرش رو تکون داد و به سرعت شیرجه زد توی آب و ناپدید شد. چند دقیقه بعد به همراه یک نهنگ خیلی بزرگ پیداش شد..

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

لی لی تا حالا یک نهنگ رو از نزدیک ندیده بود. اون خیلی بزرگ بود مثل یک ساختمون گنده! با پوست خیلی صاف خاکستری رنگ و چشمهای مهربونی که به لی لی نگاه می کرد. دهن نهنگ خیلی گشاد بود و انگار که یک لبخند گنده روی لبهاش بود.. نهنگ به ساحل نزدیک شد و لی لی با یک حرکت سریع پرید و سر خورد روی کمر نهنگ .. نشستن روی پشت نهنگ واقعا هیجان انگیز بود و لی لی احساس می کرد که روی سقف یک اتوبوس دو طبقه نشسته !

نهنگ گفت:” آماده ای ؟” لی لی سرش رو تکون داد  و نهنگ شیرجه زد توی آب، شالاااااپ!!!

نهنگ روی موجها بالا و پایین می رفت و از ساحل دور می شد. کمی بعد اونها درست به وسط دریا رسیده بودند. جایی که آب عمیق و تیره شده بود. لی لی به اعماق دریا نگاه کرد. ماهی های کوچولوی طلایی رنگ روی آب دیده می شدند.. پرتو درخشان خورشید روی آب افتاده بود و سطح آب رو براق و درخشان کرده بود. دلفین های بازیگوش روی آب بالا و پایین می پریدند و بازی می کردند و رنگین کمان زیبایی در افق های دور دست دیده می شد که از یک طرف دریا به طرف دیگه کشیده شده بود..

لی لی مجذوب این همه زیبایی شگفت انگیز شده بود که یک دفعه قطره های بارون رو روی گونه هاش احساس کرد..

نهنگ گفت:” برگردیم؟” لی لی سرش رو تکون داد و گفت:” بله فکر کنم وقت برگشتن به خونه است..” نهنگ با یک حرکت سریع توی آب شیرجه زد و به طرف ساحل شنا کرد.. لی لی خیلی زودتر و راحتتر از چیزی که فکرش رو می کرد به ساحل رسید..

ماهی کوچولو کنار ساحل منتظر لی لی ایستاده بود.. لی لی وقتی از پشت نهنگ پیاده شد قلبش تند تند می زد.. اون چیزهایی که دیده بود رو باور نمی کرد، همه چیز مثل یک رویا زیبا و باورنکردنی بود.. لی لی با خوشحالی گفت:” ممنونم ماهی کوچولو، ممنونم نهنگ!”

ماهی کوچولو گفت:” این نتیجه کار خوبی بوده که خودت کردی.. شاید شنیده باشی ولی یک ضرب المثل هست که می گه : از هر دست که بدی از همون دست پس میگیری .. خوبی و مهربونی مثل یک چرخه است که در نهایت به خودت برمیگرده  .. تو یک کار خوب در حق من انجام دادی و زندگی من رو نجات دادی.. من هم قبلا در حق نهنگ خوبی کرده بودم و صدفهای کوچولویی که به بدنش چسبیده بود و باعث خارشش میشد رو از بدنش جدا کرده بودم..حالا هم نهنگ به تو لطف کرد و تو رو توی دریا گردوند .. جالبه نه؟

لی لی که به حرفهای ماهی کوچولو گوش می داد سرش رو تکون داد و گفت:” درسته ماهی کوچولو .. خاطره امروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم”

خورشید در حال غروب بود و لی لی باید به خونه شون برمیگشت ..به نظر میرسید هر سه اونها خوشحال و راضی هستند .. لی لی از ماهی کوچولو و نهنگ خداحافظی کرد و به طرف خونه راه افتاد. ماهی و نهنگ هم به اعماق دریا شیرجه زدند و از ساحل دور شدند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

27 پاسخ
  1. ❤پروا پاکزاد❤
    ❤پروا پاکزاد❤ می گوید:

    سلام این قصه به ما یاد داد که ما نباید زیبایی های دنیارو در خانه نگهداریم🥰
    چون دیگه مردم زیبایی های طبیعت را نمیبینند🐳🐟🌹🌲🌵🌾
    ممنونم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *