4.2/5 - (67 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید


قصه امروزمون در مورد یک حیوون بامزه و عجیب به اسم کواکه است.. شاید تا حالا اسم این حیوون رو نشنیده باشید بچه ها .. ولی کواکه ها حیوانات کوچولوی پشمالویی هستند که یه کم شبیه همسترها هستند و توی استرالیا زندگی می کنند. اونها مثل کانگوروها می پرند و جلوی بدنشون کیسه دارند.. کواکه ها قیافه خیلی بامزه و دوست داشتنی ای دارند و انگار همیشه دارند می خندند .

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

کواکه کوچولوی قصه ما اسمش فندقه .. اون قهوه ای رنگه ، با قیافه بامزه و لپ های گنده .. هر کسی که اون رو می بینه دلش می خواد بغلش کنه و نازش کنه ، ولی راستش فندق قصه ما اصلا دوست نداره کسی به زور اونو بغل کنه و لپش رو بکشه ..

یکی از روزها که فندق مثل همیشه در حال پریدن و سرک کشیدن توی جنگل بود چشمش به یک پسر بچه افتاد . فندق با پنجه هاش مشغول نقاشی و خط خطی روی زمین بود ..پسر بچه درست روبه روی فندق ایستاده بود و با اشتیاق بهش نگاه می کرد.

پسرک دلش می خواست هر جوری شده جلو بره و فندق رو بگیره و ناز کنه .. اون دستهاش رو باز کرده بود و فندق رو صدا می کرد.. اما میدونید که فندق اصلا این کار رو دوست نداشت، برای همین با پنجه هاش یک خط بین خودش و پسرک کشید و خودش پشت خط ایستاد و روش رو برگردوند.

پسرک کمی جلو رفت ، ولی هر چقد اون جلوتر می رفت فندق هم عقب تر می رفت. پسر با مهربونی گفت:” من کاریت ندارم کوچولوی بامزه ! فقط می خوام یه کم نازت کنم ..” اما فندق اخم کرده بود و با اخم پسرک رو نگاه می کرد.

پسرک کم کم داشت متوجه میشد که فندق انگار دوست نداره کسی به زور اون رو بغل کنه ..درست مثل کوالاها ! کولاها هم با اینکه ظاهر آروم و مهربونی دارند ولی اگر کسی بخواد بهشون نزدیک بشه و بغلشون کنه سریع با پنجه هاشون چنگ میندازن و گاز می گیرند..

درسته که فندق هم با لپ های نرم و خمیریش خیلی بامزه و دوست داشتنی به نظر میرسید ولی ظاهرا دوست نداشت کسی صورتش رو لمس کنه ..

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

 

پسرک یه کم فکر کرد بعد به آرومی گفت:” باشه.. اینطور که من فهمیدم تو دوست نداری کسی بغلت کنه ” اون می خواست برگرده که یکدفعه انگار چیزی یادش اومده باشه دوباره رو کرد به فندق و گفت:” راستی حتی توی روزهای سرد و برفی که دست و پاهات یخ کرده هم دوست نداری کسی بغلت کنه ؟” فندق سرش رو به نشونه نه تکون داد.

پسرک دوباره فکر کرد و گفت:” اوووم حتی وقتی که خیلی خوابت میاد و دلت می خواد بخوابی چی؟ دوست نداری کسی موقع خواب بغلت کنه و نازت کنه؟”  فندق باز هم سرش رو تکون داد.

پسرک گفت:” حتی اگه خیلی غمگین و ناراحت باشی هم دلت نمی خواد کسی بغلت کنه؟” فندق این دفعه هم سرش رو به علامت نه تکون داد.

پسرک که دیگه از بغل کردن اون حیوون کوچولوی بامزه منصرف شده بود گفت:” باشه هر طور که تو راحتی ” و مشغول گشت و گذار توی جنگل و پیدا کردن سنگ های مختلف شد.. مدت زیادی نگذشته بود که یک دفعه متوجه شد فندق پشت سرش ایستاده.. فندق به آرومی جلو اومد و جلوی پاهای پسرک ایستاد. پسرک خم شد و خزهای نرم و پشمالوی فندق رو ناز کرد و دستهاش رو باز کرد. فندق خودش رو توی دستهای پسرک جا داد.

بله .. فندق خودش اومده بود تا پسرک بغلش کنه و باهاش بازی کنه .. پسرک با خوشحالی و هیجان گفت:” آهان فهمیدم !! تو فقط وقتی که خودت بخواهی و دوست داشته باشی اجازه میدی بغلت کنند.. درسته؟” فندق لبخند بامزه همیشگیش رو زد و شروع به پریدن کرد.

پسرک هم خندید و با خوشحالی دنبال فندق دوید تا با هم بازی کنند..

بله بچه ها جونم دیدید که خیلی از حیوانات هم مثل ما انسانها دوست ندارند کسی اونها رو به زور بغل کنه یا نازشون کنه ، ما هم باید به این خواستشون احترام بگذاریم ..

ببینم شما هم تا حالا این تجربه رو داشتید که وقتی دلتون نمی خواد کسی شما رو بغل کنه یا ببوسه؟ چیکار کردید؟ تونستید با احترام و آرامش نظرتون رو بگید ؟ می تونید اگر دوست داشتید یه کم راجع بهش فکر کنید و با مامان و بابا در موردش حرف بزنید..

75 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم، با ورود به وولک پلاس میتونی به قصه های اپلیکیشن دسترسی داشته باشی

      پاسخ
  1. رونیکا
    رونیکا می گوید:

    من هم این تجربه را داشتم و از کشیدن لپم بدم می آیندو همه می خواهند لپم رابکشند چه بدبختی ای داریم ما ممنون از شما خیلی باحال بود

    پاسخ
  2. مهلا ❤️💕🧡💜😎
    مهلا ❤️💕🧡💜😎 می گوید:

    سلام خانم خالقی مهربون وقتتون بخیر خیلی ممنون از داستان قشنگتون بیشتر از داستان های قشنگ و محبوبتون برای بچه ها بزارین خیلی قشنگن بازم ممنون از شما🩵🥹🌹

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      دوست قشنگم، نظرات بعد از تایید در سایت نمایش داده میشن و میتونی نظرت رو ببینی

      پاسخ
  3. مایتی
    مایتی می گوید:

    سلام من توی مستند ها کواکه ها رو دیدم خیلی نازن ولی حیف که توی خارج هستن
    و اینکه ممنون بابت قصه عالی بود
    ❤🧡💛💚💙💜🖤🤍🤎

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
      قصه های بیشتر رو میتونی هر روز در وولک پلاس ببینی عزیزم

      پاسخ
  4. نسرین
    نسرین می گوید:

    نه من خیلی بغل دوست دارم ، یعنی بغل کسایی که دوستشون دارم مثل مامانم و دختر داییم دلسا ❤️ آنیا ✅

    پاسخ
  5. آوین قربانی
    آوین قربانی می گوید:

    🧡🩷❤️❣️💟🩶🖤🤎💜🩵💙💚💛🤍خیلی قشنگ و آموزنده بود ممنونم خاله صدف 😘😘😘🌹🥰😍

    پاسخ
  6. بهار
    بهار می گوید:

    این داستان خیلی خوب بود و منم دوست دارم این تجربه برم اتفاق بیفته و یه روز با یه همستر بازی کنم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم دوست خوبم که نظرت رو به اشتراک گذاشتی
      بچه ها هم با شنیدن این قصه یاد میگیرن که اگر عملی رو دوست ندارند، میتونن ابراز کنن و در مقابل احترام دریافت کنند.
      همچنین این داستان حاوی نکات واقعی درباره زندگی کواک هم هست

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *