سلام بچه ها. من یه جوجو ام ولی مامان من یه گربه است. خب حالا داستان چیه؟ مامان من نمی تونسته بچه گربه داشته باشه و یه پرنده ای که نمی تونسته به همه ی جوجه هاش غذا بده ازش پرسیده که منو می خواد. و اون گفته بله! من فقط یه تخم مرغ بودم، اما مامانم طوری ازم مراقبت کرده که انگار من مال خودشم.
اولش فکر می کردم که منم یه گربه ام، چون مامانم یه گربه ی زیباست و همه ی همسایه های ما هم گربه هستن. می خواستم میو میو کنم، بدوئم، پنجه هام رو لیس بزنم و یا دمم رو تکون بدم، اما نمی تونستم!
یه روز مامانم بهم گفت که من هرگز مثل گربه های دیگه نمی شم چون مامان واقعی من یه پرنده است. من هیچوقت چهارتا پنجه نداشتم، اما یه روزی میتونم با بالهای کوچیکم پرواز کنم. مامانم قول داد هر چی میدونه بهم یاد بده تا مثل یه گربه بزرگ شم و راستشو بخواین خیلی زود ازین موضوع خوشحال شدم که تنها کسی در شهر بودم که نیمه گربه و نیمه جوجه بود.
من و مامان تو یه اتاق زیر شیروونی تو میوبرگ زندگی می کنیم. گربه های زیادی در اطراف مامان وجود دارن، اما اون می گه که در حال حاضر تنها یه گربه ی در حال پرواز تو زندگی اون وجود داره. اون همیشه به من می گه که مراقب باشم، زیرا با وجود اینکه به عنوان بچه ی یه گربه پذیرفته شدم، اما من هنوز یه لقمه ی خوشمزه برای همه ی گربه های خیابون خودمون هستم.
واقعیت اینه که وقتی برای قدم زدن بیرون می ریم، احساس می کنیم مردم به ما نگاه می کنن. اولش این موضوع اذیتم می کرد و می گفتم : «مامان چرا اینطوری به ما نگاه می کنن؟» مامانم می گفت: « چون ما متفاوتیم، عزیزم.»
من میپرسیدم: «متفاوت بودن بده؟» اون توضیح می داد: «نه، اصلاً، اگر بخوای مثل بقیه باشی بده!»
من می گفتم: «مثل همه بودن خیلی خسته کننده است! من می خوام خود اصلیم باشم!»
و از اون زمان به بعد، من دیگه اهمیت نمی دم که مردم به ما اشاره کنن.
تو پارک، همه ی بچه گربه ها از بازی کردن با من خوشحال هستن. ازاونجا که اونا خیلی کوچیکن و هنوز کمی دست و پا چلفتین من چندین بار با پرهای کمتر به خونه اومودم!
مامان همیشه مراقبه که یوقت من تو دهن یه گربه ی حریص قرار نگیرم. اما من هر بار قوی تر می شم و یاد می گیرم که از خودم دفاع کنم. مخصوصاً از وقتی که پرواز رو یاد گرفتم!
جوجه بودن همیشه آسون نیست. همسایه ی من کتی دیوونه وار عاشق منه، اون می گه دقیقاً به خاطر اینکه من گربه نیستم. من کتی رو خیلی دوست دارم، اما گاهی اوقات اون اونقدر به من می چسبه که مجبور می شم فرار کنم و ازش پنهان شم!
مامان تصمیم گرفته که اگرچه من با گربه ها بزرگ شدم، اما باید به عنوان یه جوجه آموزش ببینم. مدرسه ی من با خونه فاصله ی خیلی زیادی دارد – خیلی زیاد.
با وجود اینکه زحمت زیادی داره اما مامان هر روز منو رو پشتش می ذاره و به مدرسه ی پرندگان در خیابان وینگبورگ می بره. اونجا من همه ی چیزهایی رو که باید درباره ی پرنده بودن بدونم یاد میگیرم. (راستشو بخواید، مامان نمی توانه تو این مورد کمک زیادی به من کنه، چون اون یه گربه است!)
مامان خیلی زود متوجه شد که من هرگز میومیو کردن و پریدن رو یاد نمی گیرم، مهم نیست که چقدر تو مدرسه ی گربه ها تلاش کنم.
و من خیلی تلاش کردم، اما بازم نتونستم انجامش بدم. با یه منقار و دو تا پای شیک مثل من، من هرگز یه گربه ی واقعی نخواهم بود.
اما این منو اذیت نمی کنه.
من واقعا خوشحالم که یه جوجه ام
تو مدرسه با اینکه همه ی ما جوجه ایم همه هنوز به من نگاه می کنن.
وقتی مدرسه رو ترک میکنیم و همه ی مامانا با تنقلاتی که تو منقارشون گذاشتن اونجان، چیکی همیشه از من میپرسه: «این واقعاً مامانته؟ اون منقار نداره؟» و من بهش میگم: « نه، نداره و بلد نیست قدقد کنه اما اون لالایی های زیبایی برای من میوو میوو می کنه.»
لیلی، که کوچکترین یچه ی کلاسه همیشه تو کلاس های پرواز به من می گه: «درسته که مامانت نمی تونه پرواز کنه؟»
من می گم: «نه، اون نمی تونه پرواز کنه، اون راه می ره. و یه چیز دیگه می دونین؟ اون پر نداره، اما در عوض خز نرم و براقی داره که وقتی سردمه منو تو آغوش بگیره.»
و چاکی، پرحرف ترین دوستم، روز پیش تو کلاس شمارش ذرت به من گفت. «گفتی مامانت یه دم خیلی خیلی بلند داره؟» و من گفتم: «آره یه دم عالی داره که تو تابستون همه ی مگس ها را دور می کنه.»
یه روز، بهترین دوستم چیکی به خونه ی من اومد و گفت: «این مامان واقعی تویه؟ اون چهارتا پا داره و تو فقط دو تا پا داری!»
و من به اون گفتم: «البته، چهار تا پا بهتر از دو تا پاست! مامان من می تونه خیلی سریع بدوه، مخصوصاً وقتی که من زمین می خورم و اون می آد تا منو بلند کنه.» چیکی می خواست خودش ببینه و بعد از شام وقتی مامان اونو رو پشتش گذاشت و به خونه برد خیلی بهمون خوش گذشت.
نه تنها بچه ها تعجب می کنن که من جوجه هستم و مامانم یه گربه است حتی معلمم، خانم واتلز، یک روز تو کلاس از من پرسید: «این مامان تویه؟ چرا سبیل داره! » و من به اون گفتم: « خانم واتلز، من عاشق سبیل های مامانم هستم! اون از اونا برای قلقلک دادن من استفاده می کنه!»
همونطور که می بینین وقتی مردم از من سؤالات خنده دار می پرسن، اهمیتی نمی دم، اما اینو نمی فهمم که چرا اونا اینقدر شگفت زده می شن.
میدونم که بیشتر جوجهها مادرانی دارن که پرنده ان، توله سگ ها پدرانی دارن که سگن، فیلها فامیل هایی دارن که همه فیلن و مورچهها بچه مورچهها رو دارن، اما خانوادههایی هم وجود دارن که متفاون.
خونواده ی ما شاید یکمی عجیب باشه، اما به نظرمن بهترین خونواده ی دنیاست! من یه جوجه ام و مامانم یه گربه است. و من عاشقشم!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام ممنونم از قصه های خوبتون🌹🌹🌹🌹❤❤❤❤❤
خواهش میکنم دوست عزیزم
ممنون خاله جان جون ممنون عالی بود😘
خواهش میکنم دوست قشنگم
😘🐥🐣🌈🍂🍁🦋🐰🌈🐶🦄🐞🕊🐇🐈🦚🐁🦩🐩👰🏻🤵🏻
عالی و خوب
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
ما باید مامانمون و دوست داشته باشیم، حتی اگر متفاوت باشه…. من قصتون و خیلی دوست داشتم
آنیا 💜🦄
کاملا درسته، آفرین به تو عزیزم
خوشحالم که خوشت اومده دوست من
سلام خاله صدف من عاشق قصوتون شدم خیلی ممنون
سلام دوست خوبم
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
چرا. قصه کم. میزان ین ولی عالیه
قصه های بیشتر رو میتونی در وولک پلاس ببینی عزیزم
ممنونم که با وولک همراهی
ممنونم از شما بابت قصه زیباتون عالی
خواهش میکنم دوستای قشنگم
عالی بود مرسی خاله صدف😚❤
خواهش میکنم دوست قشنگم
خیلی عالی
ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام خاله صدف خسته نباشید دستتون درد نکنه💚💛🧡💙💜❤
سلام دوست خوبم
خیلی ممنونم قشنگم
🌯🍕🍟🍟🥫