4.4/5 - (82 امتیاز)

روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و زیبا بره سفید پشمالویی بود به اسم میتی .. میتی عاشق رقصیدن و بالا و پایین پریدن توی علفزار بود. مامان بره همیشه بهش می گفت: “میتی وقتی می خوای به علفزار بری تنها نرو ، حتما با یکی از دوستهات برو “، بابا بره هم همیشه بهش یادآوری می کرد که” میتی با کسایی که نمی شناسی صحبت نکن ..”

مامان و بابا قوانین دیگه ای رو هم به میتی گفته بودند که البته چون میتی همیشه در حال بازیگوشی و بالا و پایین پریدن بود خیلی با دقت به حرفهاشون گوش نمی داد..

یک روز صبح میتی دلش می خواست به چمنزار بره و حسابی بپره و بازی کنه و برقصه .. به سراغ دوستهاش رفت تا ببینه کی همراهش به چمنزار میاد. جوجه در حال ساختن ربات بود و خوک کوچولو هم داشت یک سفینه فضایی می ساخت. هیچ کدوم نمی خواستند به چمنزار بیان..

بنابراین میتی تصمیم گفت تنهایی به چمنزار بره .. اون به چمنزار رفت و مشغول رقصیدن و بالا و پایین پریدن شد. همون موقع سر و کله یک گرگ گنده خاکستری با دماغ دراز و دندونهای تیز پیدا شد.

وقتی میتی گرگ خاکستری غریبه رو دید یاد حرفها و قانونهایی که مامان بره و بابا بره همیشه بهش می گفتند افتاد.. البته که برای گوش دادن به خیلی از اونها دیر شده بود چون میتی به تنهایی به چمنزار رفته بود و احتمالا توی دردرسر افتاده بود…

اما میتی فکر کرد و بقیه قانون ها رو به یادش آورد و امیدوار بود که بتونه از این دردسر خلاص بشه .. گرگ غریبه به میتی نزدیک شد و به ارومی گفت:” اوه چه هوای خوبی! داشتی توی چمنزار می رقصیدی؟ میشه اسمت رو بپرسم؟”

میتی یه کم فکر کرد بعد با صدای بلند گفت:” نه ! من اسمم رو به کسی که نمیشناسم نمی گم، این یه مسیله خصوصیه !” گرگ گفت:” اوه نه .. فکر نمی کنم اسمت مسیله خصوصی باشه ، همه اسمت رو می دونند خانواده، دوستهات، معلمهات .. ببین منم اسمم رو بهت می گم اسم من رولف هست..”

میتی یه کم فکر کرد. اون دلش نمی خواست وقتش رو با حرف زدن با این گرگ غریبه هدر بده باید هر چه زودتر فکری برای فرار می کرد..ناگهان فکری به ذهنش رسید و به گرگ گفت:” دوست داری با هم بالا و پایین بپریم و برقصیم؟”

گرگ خاکستری گفت:” بله البته که دوست دارم .. ولی من بلد نیستم ..حالا بیا نزدیکتر و به من یاد بده ..” میتی پنجه هاش رو تکون داد و بالا و پایین برد تا گرگ یاد بگیره .. گرگ خاکستری با خنده گفت:” اوه چه حرکات جالب و بامزه ای ! بزار یک عکس ازت بگیرم تا به دوستهام نشون بدم !”

میتی اخم کرد و گفت:” نه ، نه هیچ کس نمی تونه بدون اجازه از من عکس بگیره! این یک مسیله خصوصیه!” 

گرگ خاکستری یه کم فکر کرد بعد گفت:” پس میتونی شماره تلفن خونه تون رو بهم بدی! ما می تونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم و هر وقت خواستی با هم حرف بزنیم .. یا به چمنزار بیایم و بازی کنیم ..”

میتی گفت:” نه ، من اجازه ندارم شماره تلفن خونه مون رو به غریبه ها بدم ، این هم یه مسیله خصوصیه !”

گرگ خاکستری که کم کم از این حرفهای میتی خسته شده بود گفت:” پس حداقل آدرس خونتون رو بهم بده شاید بخوام برات کارت پستال یا یک هدیه بامزه پست کنم باید آدرست رو داشته باشم !”

میتی خندید و گفت:” نه نه ، من آدرسمون رو نمی تونم به کسی که نمی شناسم بدم، خصوصیه !”

گرگ خاکستری حالا دیگه واقعا کلافه شده بود . با بی حوصلگی گفت:” پس حداقل بگو کدوم مدرسه میری؟” میتی گفت:” این رو هم نمی تونم بگم .. خصوصیه!”

گرگ از این همه بالا و پایین پریدن الکی خسته شده بود. دلش می خواست زودتر نقشه اش رو عملی کنه و این بره زبل رو گیر بندازه ! برای همین گفت:” خب دیگه حالا وقتشه که یه بازی دو نفره بکنیم .. پس بدو بیا یه پرش دوتایی بکنیم ببینیم کی بیشتر می پره! ”

میتی خندید و به سمت گرگ دوید و فریاد زد:” پس هر دو با هم می پریم…”  گرگ بالا پرید ولی میتی با زرنگی و چابکی از زیر پاهای گرگ جستی زد و به طرف جنگل فرار کرد.

گرگ که نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده با دماغ روی زمین فرود اومد .. اون که حسابی دردش اومده بود زیرچشمی به میتی که می دوید و دور می شد نگاه کرد و از اینکه این همه وقتش رو بیهوده تلف کرده بود از دست خودش عصبانی بود..

میتی هم که از این دردسر بزرگ رها شده بود با عجله به سمت خونه دوید. شاید اون اشتباه کرده بود و بدون توجه به حرف مامان و بابا تنهایی به چمنزار رفته بود ولی بقیه قوانین رو خوب یادش مونده بود و اطلاعات شخصی و خانوادگیشون رو به افراد غریبه نداده بود..

 بله بچه های عزیزم، شما هم اگر دوست دارید می تونید با مامان و بابا در مورد قانون های خانوادگیتون صحبت کنید ، اینکه چه چیزهایی جز مسایل شخصی و خانوادگی و حریم خانواده شماست و شما نباید با دیگران در موردش صحبت کنید .. دونستن اونها قطعا براتون مفید و کمک کننده خواهد بود..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

49 پاسخ
  1. Sam panahpouri
    Sam panahpouri می گوید:

    عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالللللیییییییی بود.❤👌👌👌👍👍

    پاسخ
  2. ستاره🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
    ستاره🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈 می گوید:

    🦝🐒🐈🐕🐩🐺🦁🐴🐎🦄🐖🐖🐷🐄🐃🐃🦌🦓🦄🦄

    پاسخ
  3. مبینا😍🥰😘♥️
    مبینا😍🥰😘♥️ می گوید:

    سلام خاله جون عالی بود ممنون از شما 🌃 من از این قصه یاد گرفتم که چیزای خصوصی نباید به غریبه ها گفت 🌃 این قصه خیلی آموزنده بود 🌈💗💃🧚☀️🌤️⛅🌥️☁️🌧️⛈️🌨️✨🐰

    پاسخ
  4. رادین طلا
    رادین طلا می گوید:

    سلام واقعا نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم داستانهای شما بینظیر هست و حتی خود من هم که مادر هستم باید هر شب برای کودکم بخوانم و با هم لذت ببربم ممنونم از شما دوست عزیز

    پاسخ
  5. هدی
    هدی می گوید:

    داستان زیبایی بود ولی واقعا این مدل پخش داستان با استوپ هایی که میخوره خیلی اذیت کنندهست
    ضمنا وقتی موسیقی ابتدا و انتها شروع میشه یکهو انقدر صدای موسیقی بالا و آزاردهنده ست که خواب بچه ها میپره ، لطفا صدای موسیقی رو با کوتاه بودن صدای قصه گو هماهنگ کنید

    پاسخ
  6. نیکا شهیدثانی
    نیکا شهیدثانی می گوید:

    من همه ی شما رو دوست دارم 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘☺☺☺🙂🙂🙂💓💓💓💓💓💓💓💓💓

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *