3.9/5 - (80 امتیاز)

قصه امروزمون در مورد یک تخم مرغ کوچولو هست به اسم پانی.. پانی همیشه سعی کرده که تخم مرغ خیلی خوبی باشه، خیلی خیلی خوب!!! ولی خیلی خوب بودن سختی هایی رو هم به همراه داره ، می پرسید یعنی چی؟ الان براتون قصه اش رو میگم..

هر کسی در هر جایی که به کمک احتیاج داشت پانی سریع خودش رو می رسوند و کمک می کرد.. شاید باورتون نشه ولی اون حتی به بچه گربه ای که بالای درخت گیر کرده بود هم کمک کرد!

مثلا همین دیروز به خانم پیری که می خواست از خیابون رد بشه کمک کرد ، به گیاهان همسایه ها آب داد، به دوستش که ماشینش پنچر شده بود کمک کرد تا لاستیکش رو عوض کنه و حتی توی رنگ کردن خونه دوستش هم بهش کمک کرد..

در واقع باید بگم که  پانی از اولین روزهایی که متولد شده بود هم همینطوری بود. وقتی که پانی به فروشگاه برده شد در کنار 12 تا تخم مرغ دیگه داخل یک بسته قرار گرفت..

11 تا تخم مرغ دیگه با پانی خیلی فرق داشتند. اونها هر کاری که می خواستند رو می کردند کارهایی که از نظر پانی اصلا خوب نبودند. مثلا شبها به جای زود خوابیدن سر و صدا می کردند، همیشه خوراکی های ناسالم و شیرینی می خوردند، با هم دعوا می کردند و بی دلیل گریه می کردند، وسایلشون رو خراب می کردند و از این جور کارها..

اما پانی! دایم سعی می کرد که کارهای خوب انجام بده، بین اونها صلح و آرامش برقرار کنه و کارهای درست رو بهشون نشون بده .. هر چند که در واقع هیچ کدوم تخم مرغ ها به حرفهای پانی اهمیت نمی دادند.

پانی هر شب خیلی خسته بود، اون از این همه بی نظمی و آشفتگی خیلی کلافه میشد. اون از کارهای دوستهاش که به نظرش نادرست بودند ناراحت و غمگین بود.

یک روز صبح وقتی پانی جلوی آینه رفت تا دست و صورتش رو بشوره متوجه ترک هایی روی پوستش شد، ترک ها همه جای پوستش پخش شده بودند.. پانی ترسیده و نگران بود..

اون سریع پیش دکتر رفت و دکتر گفت:” این ترک ها به خاطر فشاری هست که پانی هر روز به خودش میاره.. فشاری که پانی تحمل می کنه تا مطمین بشه که بقیه هم کارهاشون رو مثل خودش خوب و درست انجام بدن!!”

پانی به فکر فرو رفت .. دکتر درست می گفت. پانی هر روز داشت تلاش می کرد که نه تنها خودش تخم مرغ خیلی خوبی باشه، بلکه بقیه تخم مرغ ها هم به اندازه کافی خوب باشند و کارهای بد انجام ندن!! حالا این همه فشار باعث شده بود که اون ترک بخوره !

یک چیزی باید تغییر می کرد. اون شب پانی پیش بقیه تخم مرغ ها رفت و بهشون گفت که می خواد برای همیشه از اونجا بره ! پانی گفت:” من نمی تونم یک تخم مرغ خوب بین 11 تا تخم مرغ بد باشم ” تخم مرغ ها گفتند:” هر جور راحتی!” و پانی اون شب برای همیشه از اونجا رفت..

پانی سرگردان از این شهر به اون شهر رفت. روزها و هفته ها گذشت و گذشت .. اون تنهای تنها بود.. اون در سکوت و آرامش زیر نور ستاره ها استراحت می کرد و وقت داشت در سکوت به خودش و احساساتش فکر کنه .. اون کلی پیاده روی کرد، کتاب خوند، توی رودخونه شنا کرد، از فکرها و احساساتش نوشت، نفش عمیق کشید و به نفس کشیدنش توجه کرد.. حتی برای اولین بار شروع به نقاشی کشیدن کرد!

این اولین باری بود که پانی فرصت کرده بود تا به طور کامل برای خودش و کارهای مورد علاقش وقت بگذاره  و از خودش مراقبت کنه !

حدس می زنید چه اتفاقی افتاد؟ به طور شگفت انگیزی ترک های روی پوستش  شروع به خوب شدن کردند، اون داشت دوباره مثل قبل می شد..

پانی حالش دوباره خوب شده بود و خبری از فشارها و ناراحتی های قبلش نبود. اون خیلی فرق کرده بود و قویتر از قبل شده بود پس با خودش فکر کرد و تصمیم بزرگی گرفت.

اون تصمیم گرفت که دوباره به خونه قبلیش و همون جعبه تخم مرغ برگرده ، ولی این دفعه می دونست که باید چیکار کنه!

اون تصمیم گرفته بود که دیگه مثل قبل نگران کارهای دوستهاش نباشه ! اون با خودش گفت:” من باز هم با بقیه خوب خواهم بود ولی در عین حال با خودم هم خوبم و اجازه نمیدم چیزی منو بیش از حد نگران و عصبانی بکنه!”

پانی به خونه اش برگشت. اون دلش برای همه دوستهاش تنگ شده بود.. دوستهاش هم دلشون برای پانی تنگ شده بود..

پانی حالا با قبل خیلی فرق کرده بود.. قطعا هنوز هم دوستهاش کارهایی می کردند که از نظر پانی خوب نبود ولی پانی دیگه خیلی اذیت نمی شد. اون فهمیده بود که هیچ کس کامل و بدون ایراد نیست و خودش هم مجبور نیست که همیشه یک تخم مرغ کامل و بدون نقص باشه !! قطعا زندگی اینجوری خیلی راحتتر و لذت بخش تر خواهد بود ، مگه نه بچه ها؟

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

45 پاسخ
  1. آرزو
    آرزو می گوید:

    من خیلی این قصه رو دوست داشتم خاله صدف قشنگم مرسی که واسم قصه گفتین. هرشب منتظرم قصه های جدید بذارین.مهرسا ۵ ساله و محمدسام ۳ ساله🤍🌱

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحال شدم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
      هر روز قصه های جدید ما رو میتونی تو اپلیکیشن وولک دنبال کنی عزیزم

      پاسخ
  2. مریم
    مریم می گوید:

    این قصه خیلی جالب بود. من از این قصه یاد گرفتم که لازم نیست همیشه بهترین باشم و همیشه باید اول به خودم فکر کنم آوا ۱۰ساله ممنون بابت قصه هاتون صدف جون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *