3.9/5 - (71 امتیاز)

توی یک شهر بزرگ و شلوغ ، داخل یکی از محله ها خیابون پهنی بود که پر از خونه و ساختمون بود. نیک پسر کوچولویی بود که توی یکی از این خونه ها زندگی می کرد. آدمهای محله همیشه سرشون به کار خودشون بود. اونها بدون اینکه لبخند بزنند تند تند راه می رفتند تا به سر کار یا خونه شون برسند. همسایه ها خیلی با هم حرف نمی زدند یا کمک خاصی به هم نمی کردند. حتی روزهای آفتابی هم انگار محله ساکت و دلگیر بود..

یک روز صبح که خورشید توی آسمون بود نیک مشغول بازی توی حیاط خونه شون بود که چشمش به درخت شاتوت افتاد. شاخه های درخت پر از شاتوت های تازه بود. نیک تصمیم گرفت از درخت بالا بره و کمی شاتوت بچینه .. وقتی به بالای درخت رسید خانم پیرزن همسایه رو دید . ناگهان فکری به ذهن نیک رسید. نیک با خودش فکر کرد که می تونه مقداری از این توت های خوشمزه رو برای خانم همسایه ببره! حتما اون هم دلش می خواد از این توت ها بخوره ولی نمی تونه بالای درخت بره ..

نیک یک سبد شاتوت چید و برای خانم همسایه برد. خانم همسایه با دیدن توت ها واقعا شگفت زده شد. اون مدت ها بود که شاتوت نخورده بود. خانم همسایه از نیک تشکر کرد و تصمیم گرفت که یک کیک خوشمزه شاتوتی درست کنه.. سریع دست به کار شد و خیلی زود بوی کیک شاتوتی همه خونه رو پر کرد.. ناگهان فکری به ذهن خانم پیرزن همسایه رسید. اون با خودش گفت:” حالا که بوی کیک همه جارو پر کرده بهتره یک تکه از کیک رو به آقای همسایه بدم .. حتما اون هم مثل من خیلی خوشحال میشه!”

همونطور که فکر می کرد آقای همسایه با دیدن کیک شاتوتی گرم و تازه چشمهاش از خوشحالی برق زد. اون از خانم پیر تشکر کرد و کنار پنجره نشست و مشغول خوردن کیک شد.

همون موقع صدای توپ بازی بچه ها از توی خیابون به گوش رسید. ناگهان توپ بچه ها با یک شوت محکم به بالای انباری آقای همسایه افتاد. قبلا هم این اتفاق افتاده بود و آقای همسایه به بچه ها گفته بود که خودشون باید توپ رو پایین بیارن .. ولی اون روز با خودش گفت خانم همسایه با این کیک من رو خوشحال کرد پس شاید من هم بتونم به بچه ها کمک کنم و خوشحالشون کنم .. برای همین بیرون رفت و توپ رو پایین آورد  و به بچه ها داد. بچه ها با دیدن توپشون خیلی خوشحال شدند و از آقای همسایه تشکر کردند..

همینطور که بچه ها توپ بازی می کردند چشمشون به مرد جوانی افتاد که تازگی به همسایگی اونها اومده بود. ناگهان فکری به ذهنشون رسید. مرد جوان پاش شکسته بود و نمی تونست برگهای حیاطش رو جارو کنه .. بچه ها جاروهاشون رو برداشتند و به حیاط آقای همسایه رفتند. مرد جوان با دیدن بچه ها خیلی تعجب کرد و خوشحال شد و ازشون تشکر کرد.

همون موقع پسر کوچولوی دیگه ای همراه جاروش به کمک بچه های دیگه اومد و گفت:” کامپیوترم خراب شده و نمی تونم تکالیف مدرسه رو انجام بدم ..” مرد جوان که حرفهای پسر کوچولو رو شنید فکری به ذهنش رسید.. اون از کمک بچه ها خیلی خوشحال بود و حالا وقتش بود که اون هم اگر می تونه کمکی بکنه .. مرد جوان با مهربونی گفت:” من مهندس کامپیوترم .. می تونم الان به خونه تون برم و نگاهی به کامیپوترت بندازم ..

مرد جوان به خونه پسرک رفت. مامان و بابای پسرک با دیدن مرد جوان همسایه خیلی خوشحال شدند. اون خیلی سریع و راحت کامپیوتر پسرک رو درست کرد. مامان و بابای پسرک از مرد جوان تشکر کردند.

وقتی مامان پشت کامپیوتر نشست چشمش به دختر کوچولوی خونه روبرویی افتاد که سوار یک دوچرخه قدیمی و بزرگ دوچرخه سواری می کرد.. دوچرخه قدیمی بود و تلق تلق صدا میکرد.. مامان فکری به ذهنش رسید اون به انباری رفت و دوچرخه قبلی پسرک رو از انباری بیرون آورد و با خودش گفت این دوچرخه دیگه کوچیک شده و ما یک دوچرخه جدید برای پسرک خریدیم پس بهتره این دوچرخه رو به دختر همسایه بدم تا اون استفاده کنه.

وقتی خانم همسایه دوچرخه رو به دختر کوچولو داد دخترک شگفت زده شد.. اون خیلی خوشحال شد و  از خانم همسایه تشکر کرد بعد سوار دوچرخه جدیدش شد و راه افتاد  ..

دختر کوچولو توی محله دوچرخه سواری می کرد و برای همه دست تکون میداد و بهشون سلام میکرد.. همسایه ها همه با لبخند برای دختر کوچولو دست تکون دادند.. حالا دیگه توی اون محله و خیابون همه همسایه ها خوشحال بودند و با محبت به هم لبخند می زدند و با هم حرف می زدند.. از اون روز به بعد حتی تو روزهای ابری و دلگیر هم همه به هم لبخند میزدند و هیچ کس تنها و غمگین نبود..

هیچ کس نمی دونست که چطور این اتفاق افتاده و چرا همه همسایه ها تغییر کردند.. حتی نیک هم نفهمید که همه چیز با یک سبد شاتوتی که اون چیده بود شروع شد.. ولی ما می دونیم که همه چیز با کار خیلی خوب نیک شروع شده بود ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

39 پاسخ
  1. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    سلام خاله صدف آورین کوچولو گفت بهتون بگم مرسی بابت این قصه ی قشنگی که برامون گذاشتین ❤️💖😍🤩🥰😍🤩😘💖💓💗💞💕

    پاسخ
  2. آیهان کریمی
    آیهان کریمی می گوید:

    عالی بود خاله. صدف. من الان دارم چهارم رو می خونم. خیلی وقت بود به شما نظر نداده بودم. دوستون دارم. و من در انگلیسی عالی هستم. خدا حافظ

    پاسخ
  3. نگین
    نگین می گوید:

    سلام
    ممنون بابت قصه های خوبتون فقط از وقتی برنامه وولک اومده اینجا کمتر قصه های خوب میزارید و کم کیفیت میشن

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی نگین جان
      قصه های جدید و آموزنده در وبسیت و اپلیکیشن وولک وجود داره و در اپلیکیشن هر روز قصه های جدید براتون آماده می کنیم که میتونید گوش بدید و لذت ببرید.

      پاسخ
  4. 💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆
    💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆ می گوید:

    خاله صدف عالی بود اما داستان سارا هم این طور بود

    پاسخ
  5. ستاره🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
    ستاره🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈 می گوید:

    🎂🍾🍻🍺🍽🍴😋🧁🧁🍰🍣🥤🍷🍸🍹🍙🍘🍱🥫🍝🍚🍛🍜🍿🧂🥚

    پاسخ
  6. سهند
    سهند می گوید:

    من مامان سهند هستم. سهند خیلی قصه های شمارو دوست داره. سواد نوشتن نداره چون چهارسالشه. ولی هر چی دوست داره بگه و هدیه بده توو کامنت عکسو میفرسته مثل پیتزا و گل و ….🍇⚡🤍🍕✂️🍇🤍

    پاسخ
  7. مهلا افضلی
    مهلا افضلی می گوید:

    سلام خاله صدف مهربون و جذاب ممنکن از قصه‌ های بینهایت جذاب و بانمکتون بینهایت خوشحال هستم که میتونم قصه های جذاب سایت وولک را بخونم فقط یک سوال دارم خاله صدف مهربون من اپلیکیشن وولک را که از برنامه مایکت ریختم برام باز نشد یعنی زد برای شما نصب نشد خواهشا راهنماییم کنید خاله مهربونم واقعا ناراحتم که نمیتونم اپلیکیشن را نصب کنم خواهش میکنم راهنماییم کنید خاله صدف مهربونم من مهلا هستم یکی از خواننده های قصه های جذاب شما خواهش میکنم راهنماییم کنید خاله صدف مهربونم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم
      به شماره 09011142842 پیام بده تا برای نصب راهنمایی های لازم رو بهت بگن عزیزم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *