در بالای کوههای پربرف درست کنار ابرها ، جایی که برفها و یخهای روی کوهها آب می شدند و رودخانه از اونجا شروع می شد، خانواده خرگوش ها زندگی می کردند.
اونجا همه چیز ساکت و آروم بود و فقط صدای حرکت یخ های شناور روی آب میومد .. یک روز صبح بانی که کوچیکتری خرگوش خانواده بود به همراه عروسک اردکش مشغول بازی کردن کنار رودخانه بود که ناگهان با فریاد برادرهاش یعنی پیتر و باب رو صدا زد و گفت :” کمک پیتر ، کمک باب! اردک کوچولوم افتاد توی آب ! آب داره اونو میبره .. بگیریدش!”
پیتر و باب سریع به سمت قایق رفتند تا بتوند خودشون رو به اردک بانی کوچولو برسونند.. هر سه سوار قایق شدند و در رودخانه خروشانی که از بالای کوه شروع می شد و از اعماق جنگل می گذشت و به دریای بیکران می رسید راه افتادند..
بچه های عزیزم شما هم به تصویرهای زیبای این قصه خوب و بادقت نگاه کنید و همراه بانی کوچولو بگردید و ببینید می تونید اردک زرد رو پیدا کنید؟
کمی پایین تر اونها به خانواده روباه ها رسیدند و پیتر داد زد:” کسی یه اردک کوچولو که روی آب شنار باشه ندیده؟”
ولی هیچ کدوم از روباه ها اردک کوچولو رو روی این آب های خروشان و پرسرعت ندیده بودند! با پیچیدن و چرخش آب از بین دره سرسبز، سرعت آب کمتر شد. قایق به آرومی روی آب شناور بود. قایق اونها به نزدیک پلی رسید و در حالیکه به آرومی از زیر پل رد میشدند پیتر گفت:” آقای کشاورز شما یک اردک زرد کوچولو که روی آب شناور باشه ندیدید؟” کشاورز سرش رو تکون داد و گفت:” نه من ندیدم .. شاید اسب ها یا گاوها اونو دیده باشند..” ولی انگار هیچ کس اردک زرد رو ندیده بود..
بعد از پیچ و خم های زیاد بالاخره رودخانه به دریاچه بزرگی رسید که میشد همه جا رو به راحتی دید..بانی کوچولو آهی کشید و با ناراحتی گفت:” اردک کوچولوی بیچاره من ! چطوری توی دریاچه به این بزرگی می تونم تو رو پیدا کنم ؟ شاید کنار ساحل باشه ، یا بین قایق های بادبانی ! یا شاید هم بین نیزارهای کنار ساحل گیر کرده باشه ..”
قایق خرگوش ها روی دریاچه به آرومی شناور بود و جلو می رفت.. کمی جلوتر صدای غرش شدیدی رو شنیدند .. بانی کوچولو گفت:” این صدای چیه؟” جریان آب شدیدتر شد و قایق سرعت بیشتری گرفت. پیتر داد زد:” اوه به آبشار نزدیک می شیم.. خودتون رو محکم نگه دارید..” ولی آیا توی این آبشار خروشان و عظیم پیدا کردن اردک کوچولو کار راحتی بود؟
بعد از گذشتن از آبشار بزگ و خروشان رودخانه دوباره آروم شد و اونها وارد شهر شدند .. توی شهر حسابی شلوغ بود و همه مشغول تفریح و شنا کردن توی آب بودند. بانی داد زد:” اونجا رو نگاه کنید .. کنار قایق اسباب بازی آیا اون اردک کوچولوی منه؟ یا کنار اون اسب شاخدار؟ بعد توی رودخانه پرید و شروع به شنا کرد.. ولی نتونست اردک کوچولو رو پیدا بکنه !
قایق به سمت کارخانه بزرگی که کنار رودخانه بود رفت. بانی با نگرانی گفت:” شاید اردکم وارد این دستگاههای بزرگ شده باشه!” اونها با دقت همه جا رو نگاه کردند و به گوشه و کنار سرک کشیدند.. ولی هیچ چیزی پیدا نکردند.
همون موقع باران زیبایی شروع به باریدن کرد .. رد شدن از لا به بلای درختچه ها زیر نم نم بارون واقعا لذت بخش بود … بانی با دیدن قوها گفت:” قوهای عزیز می تونید به ما کمک کنید تا اردک کوچولوی زرد رو پیدا کنم؟” یکی از قوها گفت:” متاسفم ما اینجا چیزی ندیدیم!”
کمی جلوتر پیتر کمک کرد و توپ فوتبال راکون ها که توی آب افتاده رو بهشون داد .. اون نگاهی به لاله های زیبا و رنگارنگ کنار رودخانه کرد و گفت:” پیدا کردن یک اردک زرد بین این همه لاله رنگی اصلا کار آسونی نیست..”
بعد از مدت کمی اونها به بندر رسیدند. بندر واقعا جای شلوغی بود.. کشتی ها مشغول سوار کردن مسافر و بارگیری بودند که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد ..یکی از جعبه های بزرگی که قرار بود داخل یکی از کشتی ها گذاشته بشه باز شد و یک عالمه اردک زرد پلاستیکی توی رودخانه رها شد…
بانی کوچولو با صدای بلند شروع به گریه کرد و گفت:” اووووه نه .. حالا دیگه چطوری اردک کوچولوم رو پیدا کنم ؟” بانی چند دقیقه به اردک هایی که توی آب پخش بودند نگاه کرد و بعد یک دفعه گفت:” نه اردک کوچولوی من یک ربان قرمز به گردنش بود.. اون بین این اردکها نیست.. می تونم از بالای اون فانوس دریایی همه جا رو ببینم “
بعد از فانوس دریایی بالا رفت و با دقت به دریای بزرگ نگاه کرد. اونها مسیر زیادی رو به همراه رودخانه خروشان اومده بودند و حالا به دریای آرام و زیبا رسیده بودند. بانی با خوشحالی فریاد زد:” اوناهاش اونجاست.. اون اردک زرد خودمه با روبان قرمزش!”
اونها سریع با قایق خودشون رو به اردک کوچولو رسوندند که روی موجهای آروم دریا بالا و پایین می رفت. بانی بالاخره به اردکش رسیده بود. اون رو با اشتیاق از آب گرفت و محکم بغل کرد و گفت:” اوووه اردک کوچولوی عزیزم.. چقدر دلم برات تنگ شده بود. این همه مدت کجا بودی؟ حالا دوست داری به خونه برگردیم یا می خوای باز هم به سفر ماجراجویانه ات ادامه بدی؟ “
بعد هر سه شروع به خندیدن کردند.. اونها هم به همراه اردک کوچولو سفر پر پیچ و خم و طولانی ای رو طی کرده بودند و از بالای کوهها به دریای آرام و بی انتها رسیده بودند و حالا خسته و خوشحال وقتش بود که به خونه برگردند..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون
خواهش میکنم عزیزم
خوب بود
خیلی ممنونم عزیزم
قصه خیلی خیلی قشنگی بود ممنون از قصه های قشنگتون
خیلی ممنونم از همراهیتون بچه های عزیز
عالی ممنون❤💜🧡💛💚💙
ممنونم از نظرت عزیزم
سلام 🌹قصه قشنگی بود
سلام دوست قشنگم
خوشحالم که دوست داشتی
ممنون
عالی
تشکر
ممنونم عالی بود🥰
خواهش میکنم عزیزم
ممنون خاله جون من خیلی دوست داشتم 😍😇😸🥳
چه عالی
عالیه من تمام قصه های شما را گوش دادم
چه عالی
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراهی عزیزم
علیا.خیلی بد
چرا بنظرت این داستان بد بود دوست من؟
عالی عالی
عااااالی بود.🌹🌹
ممنون عزیزم
قصه ی قشنگی بود اما منظورتون اردک پلاستیکی بود یا واقعی؟
اردک ، عروسک بانی خرگوشه بود عزیزم
ممنون خیلی قشنگ بود ، چقدر به قدرت تخیل بچهها کمک میکنه
خیلی ممنونم از نظر خوبت دوست عزیز