روزی روزگاری پسری بود به اسم نیک با موهای فرفری و یک قلب بزرگ که پر از احساسات مختلف بود. نیک خیلی وقتها فکر می کرد که احساساتش خیلی بزرگتر از بقیه بچه ها است و اون رو به شکل یه ابر بزرگ بالای سرش احساس می کرد.. نیک فکر می کرد فقط اونه که اینطوریه و هیچ بچه ای این همه احساس بزرگ و عجیب و غریب توی قلبش نداره !
بعضی وقتها که مشغول بازی بود احساس غم و ناراحتی مثل یک کامیون بزرگ با صدای بلند از قلبش بیرون می اومد و به شکل اشک از چشمهاش خارج می شد..
شبها که هوا تاریک می شد و سایه ها روی دیوار شکل می گرفتند، احساس ترس سراغش می اومد.. نیک احساس می کرد که احساس ترس مثل یه چیز سنگین داره روی سینه اش بالا و پایین می پره و اون نمی تونست حتی نفس بکشه !
بعضی وقتها که بازیش اون طور که دوست داشت پیش نمی رفت.. احساس خشم از بازوهاش می گذشتند و وارد انگشتهاش می شدند و اون محکم مشت می کرد و انگشتهاش رو فشار می داد..
البته باید بگم که اون احساس های خوب و لذت بخش هم زیاد داشت .. نیک هم مثل بقیه بچه ها از قلقلک بازی و قایم با شک خیلی خوشش می اومد و موقع بازی احساس خوشحالی می کرد.. جوک ها و داستانها و آهنگهای شاد و قشنگ هم باعث می شد احساسات روی لبها و گونه هاش بیان و گونه هاش سرخ و درخشان بشه و لبخند بزنه ..
اتفاق ها و چیزهای زیبا توی ذهنش می موند و اونا رو رها نمیکرد و ساعت ها و ساعت ها بهشون فکر می کرد. یه چیزهایی مثل یک ابر سفید پنبه ای ، آغوش مامانش، صدای ساز مورد علاقش، یا دیدن گلهای تازه و خوشبو.. همه اینها باعث میشد توی قلبش احساس شادی کنه و خنده روی لبهاش بیاد..
البته همه چیز هم فقط به خود نیک مربوط نمی شد. بعضی وقتها که مامان یا کسی که نیک اون رو دوست داشت هم روز سختی رو گذرونده بود و حال خوبی نداشت ، نیک هم همون احساسات رو حتی خیلی بیشتر تجربه می کرد.. این وقتها احساسات انگار می خواستند از لبهاش خارج بشن! نیک بغض می کرد و لبهاش می لرزید ..
نیک از اینکه این همه احساسات مختلف رو تجربه می کرد شگفت زده بود و با خودش فکر می کرد:” چرا من؟ انگار همه احساسات جهان توی قلب کوچیک من جمع شده و من به جای همه آدمها احساسات مختلف رو تجربه میکنم! چرا هیچ کس مثل من نیست ؟ !!”
برای همین نیک سعی کرد که ابر بزرگ احساساتش که بالای سرش بود رو در اعماق وجودش فرو ببره تا بتونه اون رو کنترل کنه و احساساتش رو پنهان کنه ! اخه اون فکر می کرد هیچ کس شبیه اون نیست..
اون می ترسید اگر کسی همه احساساتی که در اعماق وجودش هست رو ببینه چه فکری دربارش می کنند؟!
ممکنه مسخره اش کنند یا فکر کنند که اون ضعیف یا ترسو یا خیلی کوچولو هست! و آیا باز هم کسی حاضر بود باهاش بازی کنه؟
اما یک روز که نیک توی پارک در حال تاب بازی بود و خیلی احساس تنهایی می کرد چشمش به دختری افتاد که غمگین و تنها روی الاکلنگ نشسته بود و یک ابر بزرگ آبی بالای سرش داشت..
نیک خیلی تعجب کرد و با خودش گفت: ” این دیگه چیه؟ مگه میشه کس دیگه ای هم از این ابرهای رنگی دور سرش داشته باشه؟ یعنی اون هم مثل من احساسات خیلی بزرگ داره؟”
نیک جلو رفت و طرف دیگه الا کلنگ نشست و از دختر پرسید:” تو حالت خوبه؟” دختر گفت:” من خوبم .. فقط بعضی وقتها احساس می کنم غمگینم !” نیک با هیجان گفت:” ا توام همینطوری؟ من هم بعضی وقتا غمگین میشم یا میترسم یا احساس خشم و عصبانیت می کنم !”
دختر کوچولو گفت:” منم دقیقا همینطوریم..” نیک از اینکه تونسته بود کسی رو پیدا کنه که شبیه خودش بود احساس خوشحالی می کرد. از بعد از اون روز او دو تا به دوستهای صمیمی هم تبدیل شدند. اونها درهای قلبشون رو باز کردند و بدون مخفی کردن و خجالت کشیدن احساساتشون رو نشون می دادند.
بلند بلند می خندیدند، گریه می کردند.. هیچ چیزی برای پنهان کردن وجود نداشت چون اونها مثل هم بودند با احساسات خیلی بزرگ و مشابه ..
نیک و دوستش خیلی زود متوجه شدند که قلبهای بزرگ دیگه ای هم وجود داره و انگار ابرهای رنگی بالای سر همه هست : توی مدرسه ، توی زمین بازی ، توی اتوبوس ..
نیک کم کم فهمید که همه آدمها احساسات مختلف رو تو وجودشون دارند و داشتن احساسات بزرگ و مختلف هیچ اشکالی نداره و اصلا عجیب و غریب نیست. شاید بعضی وقتها این احساسات ، بزرگ و ترسناک به نظر میان اما دلیلی برای پنهان کردن اونها نیست فقط کافیه اونها رو بپذیریم و بتونیم راه خوبی برای نشون دادنشون پیدا کنیم..
حالا دیگه نیک تنها نبود و احساس سبکی می کرد و لبخند می زد..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی خوب
ممنونم عزیزم
آه منم همین طور هستم که جالب
واقعا چه جالب!
من الان دارم می خوابم و این قصه رو گذاشتم
چه عالی
یکی از مفیدترین داستانهای وولک بود
خیلی ممنونم از نظرت ایلداجان
🤣😘😍🤗😭😁😂😋😎☺️😚🤔☺️🤔☺️🤨😐🙂😑😑🙂😑😐🙂😐🙂🤨😶😙😶😐😐😶😐🙂😐🤨🙂🤨🙂🤔🤨😶🤔😶🤨🤨😶🤨😶🙂🤨🤨😶😐😝😜🤐😝🤐🤐😐😯🤨😶😮😌😪😌😯😌😥😶🤨🤨😶😥😶😥😯😥😮😯😙😣😯😥😯😛🥶🥵🤬😇🤠😷🥳🤕🤢🥴🤢😬😬😵😇🤧👿☠🤡☠👺👺🤓🤓🧐🤭🤭🤫🤥🤫🥴🥴🤭🥴🥴🤒🤒🤥🤫🤭🧐🤓👻☠💀😇🧐🧐🤓😚😚😙😆☺️😋😐😑🙂🙄😶🤐😑😐🤨🤔
عالی بود فولاده عالی بود
ممنونم از نظرت عزیزم
سلام وخداقوت،دختروپسرم خیلی قصه هاتون رادوست دارن🌹🌹🌹🌹
چه عالی
خوشحالم که با وولک همراه هستین بچه های قشنگ
عالی و پر از احساسات جالب
ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
خیلی عالی و جالب بود و ممنون از وولک
خواهش میکنم عزیزم
عالی بود پسر من واقعا به این قصه و این حرفا نیاز داشت سپاسگزارم
چه عالی
خوشحالم که مفید و موثر بوده براتون
خوب نبود
ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
چرا بنظرت این داستان خوب نبود؟
سلنا امشب این قصه رو دوست نداشت🙁
چرا؟ نظرش راجبه قصه چی بود؟
من می خوام بخوابم ودارم این قصه روگوش می دم
چه عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی قشنگم
عالی بود ممنون از شما
خواهش میکنم عزیزم
عالی بود ممنونم از قصه های قشنگتون 🙏🌹
پسرم عادت کرده هرشب براش قصه بخونم هفته ای دو سه روز از قصه های شما کمک میگیرم 😊😊🌹
سلام و سپاس از نظر و همراهیتون با وولک
وایی قصه ی خیلی عالیی بود✨👍🏼
ممنونم از وولک💖
من با اینکه ۱۲ سالمه همیشه قصه هاتون رو گوش میدم تا خوابم ببره 😅😁
چه عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
عالی بود من واقعا دوسش داشتم.ممنونم✨💖
من با اینکه ۱۲ سال و نیممه بازم هر شب قصه های شما رو میذارم تا خوابم ببره.😅
ممنونم از شما♥️
سلام
سپاسگزارم ،خیلی قصه خوبی بود. بچه ها و حتی بزرگترها رو به فکر فرو میبره🤗🌷
سلام خواهش میکنم
ممنونم از همراهیتون با وولک