یکی از روزهای گرم تابستان مامان اردک تصمیم گرفت به همراه 6 تا جوجه اردک کوچولوی خودش به گردش بره ..
جوجه اردک ها عاشق این بودند که مثل قطار پشت مامان اردک راه بیفتند و به جاهای مختلف سر بزنند.

مامان اردک و جوجه اردک ها از برکه بیرون اومدند و کنار جنگل به راه افتادند. اونها همینطور که می رفتند به نزدیک شهر رسیدند و از کنار پیاده رو شروع به رفتن کردند. برای جوجه اردک ها که تا حالا از کنار برکه دور نشده بودند همه چیز جذاب و هیجان انگیز بود..
اونها کواک کواک می کردند، به همه جا سرک می کشیدند و نوک می زدند. کمی جلوتر یک دریچه بزرگ فاضلاب در وسط پیاده رو دیده می شد. مامان اردک قبل از اینکه به دریچه برسند به جوجه ها گفت:” مراقب باشید! از کنار رد بشید که یه وقت نیفتید این تو !”
اما جوجه ها که مشغول سرک کشیدن به این ور و اون ور و بازیگوشی بودند حرف مامان اردک رو درست نشنیدند و درست موقعی که به کنار دریچه رسیدند توی آب افتادند و دونه دونه سر خوردند و از لای سوراخها افتادند توی چاه فاضلاب !

مامان اردک با نگرانی به جوجه ها نگاه کرد و گفت:” نترسید، نترسید .. الان نجاتتون میدم ..” ولی اون به تنهایی چه کاری می تونست بکنه؟!

جوجه ها توی چاه شروع به شنا کردن کردند و همراه جریان آب حرکت کردند.

مامان اردک از روی زمین تند و تند دنبال جوجه ها می دوید و به هر دریچه ای که میرسید می ایستاد و جوجه ها رو نگاه می کرد.

وقتی که کنار یکی از دریچه ها ایستاده بود و جوجه ها رو نگاه می کرد سگ قهوه ای کنارش اومد و گفت:” چی شده اردک؟” مامان اردک با نگرانی کواک کواک کرد و گفت:” جوجه هام افتادند توی چاه ! باید یه جوری اونا رو بیرون بیارم!” سگ گفت:” این راه به سمت خیابون میره .. شاید اونجا بتونی از یک نفر کمک بگیری..”

مامان اردک دوان دوان به سمت خیابون رفت. اون روی زمین میدوید و جوجه ها هم زیر زمین شنا می کردند.

حالا دیگه همه شون به خیابون رسیده بودند. خیابون شلوغ بود و ماشین ها با سرعت رد می شدند. مامان اردک نگاهی به اطراف کرد و وارد خیابون شد. دریچه فاضلاب درست اون طرف خیابون بود.

مرد جوانی که از خیابون رد میشد وقتی اردک رو وسط خیابون دید از ماشین ها خواست که بایستند تا اردک به راحتی از خیابون رد بشه ..

اردک سراسیمه خودش رو به اون طرف خیابون رسوند و از لای دریچه به پایین نگاه کرد. جوجه ها پایین دریچه ایستاده بودند و کواک کواک میکردند. مامان اردک نفس راحتی کشید ..

دریچه بعدی کنار پارک بود. مامان اردک با عجله دوید و زودتر از جوجه ها خودش رو به دریچه رسوند و روی دریچه نشست. اون باید یه کاری می کرد تا هرچه زودتر جوجه ها رو بیرون بیاره ..مامان اردک تصمیم گرفت که از کسی کمک بخواد.
همون موقع یک مرد ورزشکار که در حال دویدن بود از کنار اردک رد شد. اردک شروع به کواک کواک کرد.

مرد ایستاد و نزدیک اردک اومد. اردک به دریچه ای که روش نشسته بود اشاره کرد و شروع به سر و صدا کرد..
مرد یه کم فکر کرد و دوباره به راهش ادامه داد.
مامان اردک با ناامیدی به مرد نگاه کرد. انگار اون مرد متوجه منظورش نشده بود .. حالا اون باید چیکار می کرد؟! صدای کواک کواک جوجه ها از زیر دریچه شنیده می شد.

مامان اردک از روی دریچه با جوجه ها حرف میزد تا اونها آروم باشند و نترسند.

چند دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان سر و کله مرد ورزشکار به همراه یک دختر بچه پیدا شد. اون با یک میله بلند و یک توری برگشته بود.. بله بچه ها! اون ماجرا رو فهمیده بود و حالا برگشته بود تا به اردک کمک کنه ..

مامان اردک از خوشحالی و هیجان بالا و پایین می پرید و کواک کواک می کرد. مرد به کمک میله به سختی دریچه رو باز کرد. دختربچه از خوشحالی جیغ زد و گفت:” هوورا ، بابا تو موفق شدی ، ایناهاشن .. 6 تا اردک کوچولو اینجاست ..” جوجه ها به بالا نگاه می کردند و تند تند کواک کواک می کردند.

مرد به کمک توری یکی یکی جوجه ها رو از آب بیرون آورد و کنار مامان اردک گذاشت.. حالا همگی آروم و خوشحال بودند..

مرد گفت:” باید اینها رو به محل زندگیشون یعنی برکه برگردونیم .. خیابونهای شهر جای امنی برای این جوجه های کوچولو نیست. ” دختر کوچولو با ذوق و هیجان جوجه ها رو توی جعبه گذاشت و همگی سوار ماشین شدند و به طرف برکه راه افتادند.

وقتی به برکه رسیدند مامان اردک و جوجه اردک ها رو داخل آب رها کردند و باهاشون خداحافظی کردند.

مامان اردک کواک کواک کرد تا از دختر کوچولو و پدرش تشکر کنه .. بعد هم داخل آب شنا کردند و به طرف خونه شون رفتند تا استراحت کنند. اونها روز سخت و پرماجرایی رو گذرونده بودند و با کمک اون مرد ورزشکار از دردسر بزرگی نجات پیدا کرده بودند..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود
ممنونم از نظرت سماجان
عالیییییی تر از این نمیشه ممنون از وولک
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
عالییی
عااییی❤️❤️
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
من مهرسا هستم وممنون از قصه قشنگتون
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحالم که با ما همراه هستی مهرساجان
ببخشید خاله صدف اگه میشه هر شب قصه بزارید
دوست خوبم ما هر شب یک قصه جدید براتون تو اپلیکیشن وولک داریم که با دانلود و نصب اپلیکیشن میتونی اونارو ببینی و لذت ببری
خاله صدف عالی بود نمی توانم بگویم چقدر این قصه صوتی قشنگه مرسی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام اسم من ریحانه است.ممنون خیلی داستان جالب و هیجان انگیز بود .من دوستش داشتم.
سلام ریحانه جان، خیلی خوشحالم که از این قصه هم خوشت اومد عزیزم
مرسی عزیزم بابت قصه های قشنگتون..فسقلی های من هرررر شببب بایدقصه های شمارو بشنون و بعد بخوابن🤍✨😚
امیدارم همیشه دلتون شاد و تنتون سلامت باشه دوست خوبم 🤍💝
مامان مهرسا و محمدسام 🤍
خیلی ممنونم از لطف بیکرانتون عزیزانم
مایه ی مباهاته که با وولک همراه هستین
خیلی قشنگه من خوشم اود👌👌
چه عالی
عالی بود، از محبتتون ممنونم که به ما قصه میگین از بس قصه هاتون خوبه که نگو نپرسد دیگر میتوانید قصه بزارید؟
ممنون میشم❤🙏🙏🙏⚘
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی عزیز
قصه های بیشتر رو میتونی تو اپلیکیشن دنبال کنی عزیزم
آلی مثل همیشه
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیز
ممنون عالی بود خاله جون 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😎
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
من از این قصه خوشم اومد خیلی خوب بود ممنونم🥰
خیلی خشحالم که دوست داشتی دوست عزیزم
سلام خاله صدف خیلی ممنون از اینکه قصه های زیبا برامون میذاری ❤️💛🧡💓💗💝♥️💕💖💜💙💚💞🤩🤩😍😍
سلام آروین کوچولو خیلی ممنونم که با وولک همراهی عزیزم
👍👍
عالی
ممنونم از نظرت عزیزم
,,این داستان خیلی زیبا بود.🌹🌹🌹🌹🌹🌹💩💩💩💩💩💜💜💜💜🩷🩷🩷🩷💙💙💙💙🩵🩵🩵🩵🫂🫂🫂🫂
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
ممنون بابت قصه شب،عاللللللللللللللللللللی بود
خواهش میکنم عزیزم
ممنون خاله صدف😘🥰😍😌😉☺️😊😇🙂🙃🥲🤣😂😅🥹😀😃😄😁😆💜💓🤍🍀💕💙❤️🔥🖤💞❤️🩹❣️💚💔❤️🪴😔🌷💝😁😋
خواهش میکنم عزیزم
🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦢🦢🦢🦢🦢🦢🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦆🦢
خیلی خوب بود مرسی😇💜💕
ممنونم از نظرت دوست قشنگم
ممنون قشنگ بود
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی قشنگ بود دخترام لذت بردن ممنونم
چه عالی، خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالیه 😉سپاسگزارم و سلامت باشید ممنون از محبتتون 🙏⚘
ممنون که به ما قصه میگین🙏🙏 تشکر فراوان شب بخیر😴
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خیلی خوشحالم که با وولک همراهی الماجان
🥰❤️☑️💟🥫🤭
من این قصه را خیلی دوست دارم مرسی از این قصه های قشنگ
چه عالی
🖕🖤👏🥣🌹
عالی وقشنگ
سپاسگزارم از نظرت عزیزم
من این قصه را خیلی دوست دارم و مرسی از قصه های قشنگ شما
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
مامان اردک واقعا شانس داشت
مرسی خاله صدف😍🤩😎
خواهش میکنم عزیزم
این داستان بسیار زیبا بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام این داستان زیبا بود تشکر خانم صدف
زیبا بود
ممنونم از نظرت دوست قشنگم
عالي بود
خیلی ممنونم نظرت رو برام نوشتی الساجان
سلام این داستان زیبا بود تشکر خانم صدف
خیلی ممنونم عزیزم
سلام خاله صدف آروین کوچولو گفت بهتون بگم ازتون خیلی ممنونه بابت قصههای زیبایی که میذارید 💝♥️💕💜💙💚💙💜💜💞🧡💛🤩
سلام آروین کوچولو خیلی خوشحالم که نظرت رو بهم میگی عزیزم
خیلی قشنگ بود.ممنون🌷
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالي👍👌🤩
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی بود
ممنونم از نظرت وانیاجان
معرکه بود خاله خسته نباشید قصه ی جدید بزارید لطفا مزاحم نمیشم خداحافظ شما
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
شما همراهیا قشنگ و دوستای خوب من و وولک هستین هستین عزیزم
بسیااااااار عالی بود
خیلی ممنونم از نظرتون
قصه هاتون خیلی عالیه
مخصوصا این قصه بامزه🙂☺️
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی
تشکر
خیلی خوب مرسی
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی قشنگ بود ممنونم
خواهش میکنم عزیزم
سلام و خدا قوت
ممنونم بابت قصه های خوب و تازه ی شما…امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه.
سلام مامان عزیز
خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین و ممنون از نظر قشنگت
مثل همیشه عالی
خیلی ممنونم از همراهی با وولک عزیزم
عالی بود 🥰⚘⚘⚘
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی بود 🥰⚘⚘⚘
عالي بود
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی عزیزم
سلام خاله صدف منم آرسین .قصه هاتون خیلی قشنگه من قبلاً همیشه بهتون پیام میدادم شما یادتون نیست الان بزرگ شدم باسواد شدم.خیلی دوستتون دارم
سلام آرسین جان
خیلی خوبه که با سواد شدی و میتونی برام پیام بنویسی آفرین به تو
منم خیلی دوستت دارم عزیزم
🇬🇶😍😍😍ممنون خاله صدف من هم از این بعد به حیوونها کمک میکنم 🦆🦆🦆🦆🦆🦆
خواهش میکنم دوست خوبم
چه عالی، آفرین به تو عزیزم