قصه تصویری اسب و الاغ
3.9/5 - (58 امتیاز)

یکی بود یکی نبود. در کلبه ای قدیمی در کنار رودخانه، مرد رختشویی با اسب و الاغش زندگی میکرد.
اسب: اوه … امروزه چقدر طولانی بود؟ خیلی خسته شدم!
الاغ: چرا انقدر خسته ای؟ این من بودم که همه بارها رو حمل کردم. در حالیکه تو فقط صاحبتو سوار کردی.
اسب: خب بسه دیگه…انقدرغرغر نکن. بگیر بخواب.
اما حق با الاغ بود. مرد رختشوی هر روز صبح لباس های تمیز و شسته رو به دهکده ی مجاور می برد و لباس های کثیفی رو که باید میشست، غروب با خودش به دهکده می آورد و چون به راه های دور میرفت مجبور بود خودش سوار اسب بشه و لباس ها رو روی الاغ بار کنه. الاغ بیچاره زندگی سخت و اسفباری داشت.
مرد رختشوی: آقا … امروز لباس نشسته دارید؟
مرد : چه خوب شد اومدی! برادرم دیروز با زن و بچه اش اومدن اینجا. یه مقدار لباس کثیف هست که باید شسته بشن.
مرد رختشوی: بله قربان. اشکالی نداره. تا فردا لباسای تمیز رو بهتون تحویل میدم.

مرد: ممنونم.
مرد رختشوی: خانم … لباس کثیف دارید؟
خانم: اوه هنری… نوه هام برای تعطیلات اومدن اینجا. تمام مدت روز رو بازی میکنن و لباساشونو کثیف میکنن. باید بگم که کلی لباس شستنی هست که تو باید بشوری تا تمیز شن.
مرد رختشوی: اشکالی نداره خانم. تا فردا لباسای تمیز رو براتون میارم.
مرد رختشوی: خانم … لباس کثیف دارید؟
خانم: بله من دیروز نظافت کردم. پرده ها رو باید کاملا بشوری. میتونی تا فردا بهم تحویل بدی؟
مرد رختشوی: مشکلی نیست خانم…تا فردا بهتون تحویل میدم.
و به این ترتیب مرد رختشوی از این خونه به اون خونه رفت و رخت های چرک رو برای شستن جمع آوری کرد. بنظر میرسید که هرکسی که مهمونی یا ضیافتی داشته، مقداری هم رخت برای شستن داره. مرد رختشوی همه این رخت های کثیف رو بار الاغ بیچاره کرد.
مرد رختشوی: خدای من امروز چقدر بقچه هست! این همه بار رو چطوری روی این حیوون بیچاره بذارم؟


باید کنار الاغ راه برم و مراقب باشم تا بقچه ها توی راه نیفتن روی زمین. خیلی باید مراقب باشم.
بنابرین مرد رختشوی به جای اینکه سوار اسب بشه، تمام طول راه رو کنار الاغ پیاده راه رفت. الاغ بیچاره برای راه رفتن تلاش می کرد. انقدر بارش سنگین بود که میترسید نتونه ادامه بده و بیفته. روز گرمی بود و مرد رختشوی هم خیلی خسته شده بود.
مرد رختشوی: آه خدای من…چه روز گرمی! این پیاده روی هم منو حسابی خسته کرده. با اینکه خیلی کار دارم ولی باید یکمی استراحت کنم… آره…
الاغ: هی اسب …
اسب : چی میگی؟
الاغ: امروز انقدر بار سنگین رو منه که احساس میکنم پشتم داره میشکنه. امروز حتی اربابم سوارت نشد. خواهش میکنم یکم از بارهای منو تو بیار. میتونی؟
اسب: معلومه که نه! من کارم سوارکردن اربابه، کار تو حمل کردن باره. این خیل واضح و ساده اس.
مرد رختشوی: دوست بیچاره من! منو ببخش حیوون زبون بسته…من نباید انقدر بقچه بار تو میکردم. چرا یه مقدار رو روی اسب نذاشتم! منو ببخشید دوست عزیزم…. آه .. متاسفم، میدونم که درک میکنی. این الاغ پیره، امروز باید استراحت کنه.
اسب: دوست عزیزمن، این سزای منه. اگه انقدر خودخواه نبودم، شاید الان نصف بار رو بیشتر حمل نمیکردم ولی خب بخاطر خودخواهی و خودپسندیم حالا باید تمام بار رو به تنهایی رو پشتم تحمل کنم.
بچه ها همونطور که دیدین بهتره در بار زندگی با هم شریک باشیم، به دوستانمون کمک کنیم و با هم کار کنیم. بنابراین بار مسئولیت روی دوش یک نفر سنگینی نمیکنه و کارها با سرعت و شادی بیشتری انجام میشن.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

14 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *