4.2/5 - (65 امتیاز)

یکی بود یکی نبود. یکی از روزهای بهاری هانا خانوم قصه ما قرار بود که به همراه مامان و بابا به کوه برند. هانا برای رفتن به کوه خیلی ذوق و شوق داشت. ولی اون روز آسمون گرفته بود و هوا ابری .. مامان از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:” فکر می کنم تا یکی دو ساعت دیگه بارون شروع به باریدن میکنه!”  هانا سریع از اتاقش بیرون دوید و با ناراحتی گفت:” ولی ما باید هر طور شده به کوه بریم..” مامان با مهربونی گفت:” ولی اگر بارون بباره نمی تونیم به راحتی کوهنوردی کنیم!” هانا گفت:” نگاه کنید هوا فقط ابریه .. اصلا هم بارون نمی باره!” بابا گفت:” ولی  دخترم هواشناسی اعلام کرده که تا یکی دو ساعت دیگه بارندگی شروع میشه!”

داستان کودکانه ایستگاه هواشناسی هانا

هانا با ناراحتی گفت:” از کجا معلوم هواشناسی درست گفته باشه؟ اصلا اونها از کجا می فهمند که قراره بارون بباره !! من مطمینم که بارون نمیاد”  هانا همونطور که زیر لب حرف میزد به اتاقش رفت و از پنجره به بیرون خیره شد.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بارون شروع به باریدن کرد. مامان به اتاق هانا رفت و گفت:” هانا جان ما حتما یک روز دیگه به کوه میریم مطمین باش..” هانا در حالیکه به قطرات بارونی که به شیشه میخورد نگاه می کرد گفت:” مامان هواشناسی از کجا میدونست که قراره بارون بیاد؟” مامان یه کم فکر کرد و گفت:” خب توی هر شهری یک ایستگاه هواشناسی وجود داره که می تونه وضعیت آب و هوا رو پیش بینی کنه ..اگر بخوای می تونی از بابا بپرسی تا برات بیشتر توضیح بده “هانا با عجله به سراغ پدرش رفت و گفت:” بابا جون میشه بگید ایستگاه هواشناسی چیه؟”

بابا با مهربونی گفت:” هانا جان ایستگاه هواشناسی جایی هست که توش به کمک وسیله های مختلف وضعیت آب و هوا مثل دما، فشار ، جهت باد و خیلی چیزهای دیگه رو اندازه می گیرند . اونها می تونند آب و هوای روزهای بعد رو هم پیش بینی می کنند.. اگر دوست داشته باشی می تونیم با هم یک ایستگاه هواشناسی کوچیک توی حیاط بسازیم!” هانا با هیجان گفت:” وای باورم نمیشه.. چطوری؟”

بابا گفت:”به یک سری وسایل احتیاج داریم . مثلا یک باد سنج که بتونیم باهاش جهت باد رو بفهمیم که می تونیم خودمون باهم بسازیمش.. بعد هم می تونیم یک باران سنج بسازیم که مقدار بارانی که می باره رو اندازه گیری کنیم..  حالا بگو برای اندازه گیری دمای هوا هم به چیزی احتیاج داریم؟”

هانا یه کم فکر کرد و بعد با هیجان گفت:”دماسنج!” بابا گفت:” درسته دخترم .. به کمک دماسنج می تونیم بفهمیم هوا چقدر سرد یا گرمه ! راستی یک وسیله دیگه هم لازم داریم و اون فشارسنجه..” هانا که تا حالا اسم فشارسنج رو نشنیده بود با تعجب گفت:” فشارسنج چیه بابا جون؟” بابا گفت:”  فشارسنج هم یک وسیله مثل دماسنجه ولی برای اندازه گیری فشار هوا به کار میره  .. اگر فشار هوا تغییر کنه هوا هم تغییر می کنه .. من توی انبار یک فشارسنج دارم می تونیم ازش استفاده کنیم”

وقتی که بارون قطع شد هانا و بابا به حیاط رفتند. هانا خیلی خوشحال بود و برای ساختن ایستگاه هواشناسی کلی هیجان زده بود.

هانا به کمک بابا و با استفاده از لیوانهای کاغذی و چوب یک بادسنج که شبیه چرخ و فلک بود رو درست کردند. بعد هم هانا چند تا روبان رنگی به لیوان ها وصل کرد که با وزش باد اونها هم تکون می خوردند. هانا خیلی خوشحال بود..

ساخت باران سنج هم کار ساده ای بود. اونها یک شیشه  آزمایشگاهی که اندازه ها روی اون نوشته شده بود رو در باغچه گذاشتند تا وقتی باران میباره توی شیشه جمع بشه و  اونها بتونند اون رو اندازه بگیرند.

فشار سنج و دماسنج رو هم به دیوار آویزان کردند تا هانا هر روز بتونه دما و فشار هوا رو ببینه .. حالا دیگه ایستگاه هواشناسی کوچیک هانا آماده بود.. بابا گفت:” فقط یک چیز باقی مونده .. یک برگه بزرگ که تو باید هر روز دما و فشار رو نگاه کنی و توی اون بنویسی .. اینطوری میتونی مثل یک کارشناس هواشناسی در مورد وضعیت هوا گزارش بدی و هوای روزهای بعد رو هم پیش بینی کنی..”

هانا خندید و سریع تخته گچی اش رو آورد و به دیوار آویزان کرد. حالا دیگه همه چیز کامل بود. هانا با شوق و لذت ایستگاه هواشناسی کوچکش رو نگاه کرد و بابا رو در آغوش گرفت و ازش تشکر کرد.

فردای اون روز همه دوستان هانا به خونه شون اومدند و ایستگاه هواشناسی هانا رو دیدند. هانا روی کارت های جداگانه شرایط مختلف آب و هوایی رو نقاشی کرده بود: . هوای بارانی ، آفتابی، طوفانی، برفی و .. اون روز هانا دو تا کارت رو به دوستهاش نشون داد و گفت فردا هوا بارانی به همراه باد شدید خواهد بود. دوستان هانا خندیدند و با تعجب گفتند:”  چطور ممکنه ؟ هوا الان کاملا صاف و آفتابیه..”

ولی صبح فردا همونطور که هانا پیش بینی کرده بود ابتدا باد شروع به وزیدن کرد و بعد باران بارید. دوستهای هانا دوباره با علاقه پیش هانا اومدند و گفتند:” هانا تو واقعا یک کارشناس هواشناسی شدی.. پیش بینی تو درست بود..”

از اون روز به بعد هانا با دقت دماسنج و فشار سنج و بادسنج رو چک می کرد و روی تخته یادداشت می کرد. اون خیلی به این کار علاقه داشت و دوستهای هانا هم همیشه از هانا در مورد هوای روزهای آینده سوال می کردند.

یک روز که هوا حسابی سرد شده بود یکی از دوستان هانا از اون پرسید:” هانا میشه بگی کی برف میاد؟ هانا که فهمیده بود چند روزی هست که دمای هوا خیلی پایین اومده با اطمینان گفت:” فردا حتما برف می باره ..”

دوستان هانا خیلی خوشحال شدند. اونها دلشون می خواست هر چه زودتر اولین برف بباره تا اونها بتونند برف بازی کنند و آدم برفی درست کنند.

اما فردای اون روز حتی یک دونه برف هم نبارید.. دوستهای هانا با ناراحتی پیش هانا اومدند و گفتند:” تو اصلا هواشناس خوبی نیستی! تو به ما قول دادی که امرو حتما برف می باره ..”

هانا حسابی تعجب کرده بود اون مطمین بود که ایستگاه هواشناسیش اشتباه نمیکنه! ولی نمی دونست چه جوابی به دوستانش بده .. با عجله به سمت پدرش رفت و گفت:” بابا جون! ایستگاه هواشناسی من میگه که امروز برف میباره .. ولی هیچ خبری از برف نیست!”

بابا لبخندی زد و گفت:” هانا جان گاهی اوقات پیش بینی سازمانهای هواشناسی هم دقیق نیست.. ولی با توجه به سرمای هوا ،من هم مثل تو مطمینم که به زودی برف میاد..”

دو روز بعد برف شدیدی بارید و همه حیاط و ایستگاه هواشناسی هانا هم سفیدپوش شد. دوستهای هانا خیلی خوشحال بودند و همگی بیرون اومده بودند و مشغول برف بازی و ساخت آدم برفی بودند. اونها با دیدن هانا گفتند:” ممنون هانا ، حرف تو درست بود .. بالاخره برف بارید!” هانا خندید و گفت:” لازم نیست از من تشکر کنید باید از ابرهای برفی تشکر کنید..” و به سراغ ایستگاه کوچک هواشناسی اش رفت که حالا زیر برفها قایم شده بود..

بابا با دیدن هانا گفت:” بالاخره برفی که منتظرش بودی اومد .. تو یک هواشناس کوچولو هستی هانا!” هانا شانه اش رو بالا انداخت و گفت: ” درسته ولی یک مشکلی وجود داره !” بابا گفت :” چه مشکلی؟”

هانا گفت:” طبق ایستگاه هواشناسی من فردا دوباره هوا گرم میشه و برفها آب میشن! حالا چطوری به دوستهام بگم که غصه نخورن؟!”

بابا خندید و گفت:” لازم نیست به دوستهات بگی ..اجازه بده اونها امروز حسابی برف بازی کنند و لذت ببرند.. فردا خودشون متوجه میشن..” هانا خندید و گفت:” درسته .. اپس بهتره من هم برم باهاشون بازی کنم و زودتر آدم برفیمون رو بسازیم !” و با خوشحالی پیش دوستهاش رفت..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

45 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      درود بر تو وانیای عزیز! خیلی خوشحالم که با وولک همراهی منم تو رو خیلی دوست دارم

      پاسخ
  1. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💙💙💙💖💙💙💙💙💙💙💙💙😜😜🤍🤍🤍🤍🤍😄😄😄😄😄😄😘😘😘😘🤩🤩😝😝😍😍😍💓💓

    پاسخ
  2. Raha
    Raha می گوید:

    سلام من رها هستم قصه های وولک خیلی خوبه
    من هر شب وقتی به قصه های وولک گوش میکنم
    زود خوابم می بره🌷💋🎀تشکر♥️

    پاسخ
  3. هاناخانوم❤🌹💗
    هاناخانوم❤🌹💗 می گوید:

    سلام خسته نباشید
    خاله صدف من برای داستان امشب خیلی خوش حال شدم چون اسم خودم هاناست ولی خاله چون الان توی داستانتون اسم خودمم هست فرشته ها میان توی خوابم
    خاله جان مرسی که قصه با نام منم گفتید
    درود برشما
    شب خوش

    پاسخ
  4. مه نیا حسین نیا
    مه نیا حسین نیا می گوید:

    قصه ی ایستگاه هواشناسی هانا عالی بود
    من و دخترم لذت بردیم
    هم علمی و هم سرگرم

    پاسخ
  5. مهلا افضلی
    مهلا افضلی می گوید:

    عالیست خاله صدف مهربونم💕😍❤ لطفاقصه های بیشتر بزارین ممنون از شما که به فکر پچه ها هستید خاله صدف عزیزم🌹❤😍

    پاسخ
  6. هانا جون
    هانا جون می گوید:

    بسیار عالی بود اسم دختر من هاناست امشب گفت سرچ کن قصه هانا و من خیلی خوشحال شدم که چنین قصه علمی و مفیدی به اسم خودش شنید سپاس از شما

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *