روزی روزگاری دختر بسیار زیبایی به اسم لورا توی عمارت بسیار بزرگی به همراه والدین و پرستارش زندگی می کرد.
لورا: “مامان بابا این روبان ها منو از همه خوشگل تر میکنه. بنظرتون عالی نیست؟”
مادر: “خوشحالم که دوسشون داری عزیزم ولی تو نباید زیاد به اینجور چیز ها فکر کنی.”
لورا: “برای چی؟ دیگه زیباییم که دست خودم نیست.”
پدر: “اوه عروسک کوچولوی من! برای این میگیم که می ترسیم بابت زیباییت مغرور بشی.”
لورا: “مغرور بشم؟؟؟ پرســــــــــتار!”
لورا پرستار نادونی داشت که اونو حسابی لوس کرده بود همیشه بهش می گفت که به زیبایی و لباس های قشنگش افتخار کنه…
لورا: “پرستار مادر و پدرم میگن اگر زیاد به لباس های قشنگم فکر کنم ممکنه خیلی مغرور و از خود راضی بشم.”
پرستار: “اوه نه لورا من حتم دارم اونا باهات شوخی می کردن. نگران نباش همچین اتفاقی نمیوفته.”
بنابراین لورا دختر مغروری شد و از هرکسی که مثل خودش زیبا نبود متنفر می شد. تو یه روز آفتابی لورا رفته بود و توی باغ قدم میزد. گل پر از گل های مختلف بود و به نظر می رسید یه رنگین کمون رنگ هاش رو تو سراسر باغ پخش کرده…
لورا: “قرمز و زرد و صورتی ….اون کیه؟؟”
همینطور که نگاه کرد کنجکاویش به تعجب تبدیل شد چون دختر کوچولویی همسن و سال لورا داشت از دروازه های بزرگ داخل رو نگاه می کرد.
لورا: “اون چطوری جرعت می کنه با دست های کثیفش به دروازه ها دست بزنه؟ چقدر هم شلختست…سلام…ازینجا برو.”
دختر کوچولو به لورا نگاه کرد و ترسید…اون عاشق گل های زیبا شده بود و فقط می خواست دقیق تر نگاهشون کنه…
دختر غریبه: “اوه سلام!”
لورا: “به من سلام نکن جای تو اینجا نیست…برو ببینم.”
دختر غریبه: “ولی…فقط می خواستم اون گل های زیبارو…”
لورا: “این گل های زیبا فقط و فقط متعلق به منه حالا هم ازینجا دور شو.”
دختر کوچولوی بیچاره که از حرف های لورا ناراحت شده بود فورا فرار کرد…
صدا: “واه واه چه بچه ی بی ادبی!”
لورا: “اوه این صدا از کجا اومد؟؟؟”
لورا رفت جلو و دید بوته ای پر از زیباترین رز هایی که تا حالا دیده بود اونجاست. لورا دقیق تر نگاه کرد و در کمال تعجب پری کوچیکی رو با لباس های از گلبرگ های رز دید. توی پالت پر از رنگ های قرزم و مختلف داشت و زرمانی که لورا رو دید چشم هاش برق میزد….
لورا: “تو کی هستی؟ چقدر هم خوشگل و زیبایی.”
پری: “اصلا نمیخوام ادم هایی مثل تو از من تعریف کنن با من موافق نیستین خواهر ها؟”
لورا از این که پری های بیشتری از پشت گل ها میومدن بیرون بیشتر تعجب کرد…
لورا: “اوه شما ها خیلی دوست داشتنی هستین…”
پری: “با اون دست های کثیفت به من دست نزن!”
لورا تعجب کرد تاحالا کسی بهش نگفته بود کثیف…
ویولت: “میگم ها یکم بدجنسی نبود؟ اخه اون فقط یه بچست.”
پری: “ولی اون خودش دقیقا همینجوری با اون بچه حرف زد.”
رزالی: “من دیگه میرم سراغ اون یکی بوته. میایی دیگه تولیا؟ ما که نمیخوایم نزدیک همچین بچه ی کثیفی وایستیم مگه نه؟”
تولیا: “پشت سرت میام رزالی.”
دوتا پری پرواز کردن و لورا رو با ناراحتی تنها گذاشتن….
ویولت: “نگران اونها نباش. من ویولتم و این هم لیلیانه.”
لورا: “اوه منم لورا هستم. از دیدنتون خوشبختم.”
وقتی ویولت گل هارو بنفش رنگ آمیزی می کرد لورا نگاهش می کرد…اول قلم رو میزد روی شبنم و بعد میزدش توی رنگ…
لورا: “تو این رنگ هارو از کجا آوردی؟”
ویولت به یه طیف نور کوچیکی که از خورشید میومد اشاره کرد و به وجود اومدن رنگ توی پلتش رو به لورا نشون داد…
لورا: “وای آرزو می کنم کاش منم یه پری بودم.”
لیلیان که تمام این مدت ساکت بود، با دقت به لورا نگاه می کرد…
لیلیان: “واقعا دوست داری این اتفاق بیوفته؟”
لورا: “بله خانوم…اگه بشه حداقل برای 15 دقیقه…”
لیلیان دست های بلند و زیباش رو دراز کرد…به محض این که دست هاش به دست های لیلیان خورد…لورا دید که اندازه ی یه کفش دوزک شده…
لورا: “اوه الانه که بیوفتم.”
لیلیان: “نه نه ما هواتو داریم.”
لورا: “اوه من بالی ندارم که باهاش پرواز کنم.”
لیلیان: “عزیزم بال فقط برای فرشته های واقعیه…خب حالا میریم بالا.”
رفتن و بالای باغ و همه ی خیابون ها پرواز کردن…
لورا: “اوه خیلی لذت بخشه.”
خیلی زود به کلبه ی کوچیک و تمیزی رسیدن. داخل کلبه زن رنگ پریده ی مریضی خوابیده بود. دخترش داشت یه مقدار سوپ بهش می داد…
لورا: “باغ های زیبای زیادی برای رنگ آمیزی هست برای چی اومدین اینجا؟”
لیلیان: “خب به گمونم برای این که دلمون می خواست..خب ویولت میتونی تو این کار کمکم کنی؟”
لورا تصمیم گرفت به اون خانواده نگاه کنه…
مادر: “اوه عزیزم چقدر دلم میخواد یه سوپ مرغ گرم و چندتا توت فرنگی شیرین بخورم. میدونم الان پولش رو نداریم ولی مریضی باعث میشه آدم عجیب ترین چیز هارو هوس کنه.”
دختر: “نگران نباش مامان امروز یه لباس به خانم بارت می فروشم.”
لورا: “خانم بارت؟ چرا درباره ی مامان من حرف میزنه؟ اوه این همون لباسیه که می خواستم…”
ناگهان دل لورا برای خانواده ی خیاط سوخت…
مادر: “اون هیچوقت پول کافی بهت نمیده عزیزم یکم بیشتر ازش پول بگیر.”
دختر: “سعیم رو میکنم مامان خب هراتفاقی هم که بیوفته یه سوپ مرغ خوشمزه برات درست می کنم.”
وقتی پری ها نقاشیشونو تموم می کردن…خیاط به سمت پنجره رفت…
دختر: “اوه اینها خیلی خوشبوعن. مامان اینهارو می ذارم اینجا برای تو.”
مادر: “ممنونم عزیزم واقعا از بو کردن این گل های قشنگ لذت می برم.”
لیلیان: “حالا بریم خونه ی بعدی.”
تو آسمون گرم تابستونی پرواز کردن و توی چهارچوب یه خونه ی قدیمی و به مریخته فرود اومدن…
لورا: “واقعا نمیفهمم چه خبره؟! چرا به خونه های قدیمی و کثیف سر می زنن در حالی که می تونین تو چمنزار های قشنگ رنگ آمیزی کنین.”
لیلیان: “وقتی کارمون تموم شد بهت میگیم حالا فقط نگاه کن.”
لورا دید گل های درحال پژمردگی به زیباترین بنفشه هایی که تاحالا دیده تبدیل شدن. لیلیان برق سفید و طلایی به گل ها داد که توی آفتاب می درخشیدن…
لورا: “وای چقدر زیباست.”
یهو لورا صدای فرار تندی از اتاق شنید…
لورا: “اوه همون دختر کثیفست که امروز بیرونش کردم.”
لیلیان: “این بچه پدر و مادری نداره که دوستش داشته باشن.”
قلب لورا از شنیدن این حرف درد گرفت…دختر دوان دوان به سمت گلدون پر از گل رفت…
اوه شما ها چقدر خوشگلین چه بوی خوبی هم میدین…مادرم بهم گفته خدا گل هارو بهمون داده تا مارو همیشه شاد و خوشحال کنن.”
خاله: “مارگارت!”
مارگارت: “اومدم..”
برای همین میایم اینجا تا همه رو حتثی برای یه لحظه خوشحال کنیم چون به آدم ها اهمیت میدیم.”
لورا: “کاش منم یه پری واقعی بودم بعدش می تونستم این کارارو انجام بدم.”
پری ها لبخند زدن…قلب لورا داشت کم کم تغییر می کرد…
لیلیان: “به عنوان یه انسان کار های بیشتری ازت برمیاد. بیا 15 دقیقت دیگه تموم شده…”
قبل از این که متوجه بشه به اندازه ی عادیش برگشت و روبروی خونه ی دخترک فقیر بود. دوتا پری ناپدید شده بودن…
لورا: “اوه نه! حالا چجوری برگردم خونه…”
همونموقع مارگارت اومد بیرون و از دیدن لورا تعجب کرد…
مارگارت: “تو همون دختری نیستی که امروز صبح منو فراری داد؟ برای چی اومدی اینجا و تو باغ قشنگ خودت نیستی؟”
لورا: “من گم شدم و نمیتونم راه برگشت رو پیدا کنم…میشه تو کمکم کنی؟”
مگی دختر مهربونی بود و هیچ کینه ای نداشت اون لورا رو به خونشون دعوت کرد…
لورا: “من لورام.”
مارگارت: “من مارگارتم ولی دوست دارم مگی صدام کنن.”
لورا: “تو اینجا زندگی میکنی؟”
مارگارت: “آره اینجا پیش خالم زندگی می کنم ولی اون دوستم نداره. زندگی زیاد خوب نیست ولی بهم غذا میده و منم ازش ممنونم.”
باهمدیگه حرف زدن تا بالاخره به خونه ی لورا رسیدن…
لورا: “لطفا بذار درست ازت تشکر کنم…”
مگی رو برد تو وغذا های خوشمزه ای بهش داد تا هرچقدر می خواد بخوره بعد مگی رو با خودش برد توی باغ و بهش گفت هرچقدر گل می خواد بچینه و بابت رفتاری که قبلا داشت معذرت خواهی کرد…
مارگارت: “اشکالی نداره.”
مگی رفت و لورا گشت تا پدرش رو پیدا کنه. درباره ی مگی و اینکه مجبوره با خاله ی بدجنسش زندگی کنه براش حرف زد…
پدر: “خب حالا میخوای چیکار کنم؟”
لورا: “نمیشه اینجا نگهش داریم؟”
پدر: “خب البته که میتونه اینجا بمونه لورا. من بهت افتخار می کنم.”
لورا لبخند زد و پدرش در حالی که به دخترش خیره شده بود توی دلش خوشحال بود که دخترش به دیگران هم اهمیت میده…
بعدش رفت پیش مادرش و دید داره با خیاط حرف میزنه…
لورا: “مامان این لباس خیلی قشنگه ها بنظرت ارزش یه مبلغ خیلی خوب رو نداره؟”
مادر لورا حسابی از این حرف تعجب کرده بود ولی با رضایت قبول کرد که اون لباس قیمت بالایی داره…
لورا: “وایسا! قبل از این که بری خونه اینهارم با خودت ببر.”
خیاط: “توت فرنگی؟؟؟ اوه..ولی من…”
لورا: “این روش تشکر منه.”
خیاط: “ممنونم.”
خیاط لبخند زد و با خوشحالی از اونجا رفت. پدر لورا طبق قولش از مگی خواست به خونه ی اونها بیاد. مگی فوق العاده خوشحال شد و خیلی زود دوست خوبی برای لورا شد…
لورا: “چطور می تونستم با دیگران اونقدر بدجنس باشم؟”
لورا یاد گرفت تنها چیزی که زیبا بودنش اهمیت داره، قلب آدم هاست. این درسیه که هرگز فراموش نمیکنه. پری ها درس خوبی بهش دادن…
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




سلام خانم خالقی عزیزم شبتون بخیر باشه قصه ی امشب عالی بود 👌🏻و فهمیدم که این مهم که قلب مهربونی داشته باشیم ❤❤
سلام ساینای عزیز بسیار برداشت خوبی داشتی از قصه آفرین دختر قشنگم
ممنون از این که با وولک همراهی
سلام ببخشید چرا قصه های کارتونی پخش نمیشن؟
خرابن
باید حدود 10 تا 15 ثانیه صبر کنید تا پلیر براتون نمایش داده بشه و بعد پخش میشه
عالی بود پری ها درس خوبی بهش دارن. تنها چیزی که زیباییش اهمیت دارد قلب انسان هاست. ❤️❤️❤️
کاملا درسته
آفرین آرمین عزیز
ماباید سعی کنیم به همه خوبی کنیم باتشکر ازقصه خوبتون عالی بود
بله کاملا درسته
آفرین به این برداشت خوب و عالی
سلام قصه امشب فوق العاده عالی بود من نتیجه گرفتم از ظاهر دیگران قضاوت نکنم
سلام دوست من
بسیار هم عالی
ممنون که برداشتتو برامون نوشتی عزیزم
سلام!من هانا هستم
ممنونم بابت تمام زحماتتون
من از این قصه یاد گرفتم که نباید به چیزی که دارم مغرور بشم و همیشه بادیگران مهربان باشم
ممنونم از شما خانوم خالقی عزیزممممم😍💞
سلام هانای عزیز
چه برداشت درست و خوبی داشتی
آفرین دختر قشنگم
سلام من که هنوز نخوندم ولی از نظر هاتون فهمیدم که خیلی عالیه
تشکر میکنم از نظر و همراهی شما
سلام خانم خالقی❤
عالی خیلی لذت بردم ❤
اگر میشه قصه خرگوش هم بذارید چون من عاشق خرگوش هستم🐇🐰
ممنون❤
خدانگهدار🖐
سلام آرنیکای عزیز
خیلی پیشنهاد قشنگی داشتی، بله حتما قصه های خرگوش دار هم میذاریم
ممنون
خیلی سپاس گزارم❤
داستان خیلی خوب و آموزنده ای بود. 🙏🌹🌺💐
تشکر از نظر شما
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
تشکر
عالی
تشکر
ممنون از قصه ی امشب 😍😍❤❤💙💙💛💛💜💜💝💝💞💞💟💟💕💕💗💗💖💖
ممنون از همراهی شما دوست خوبم
سلام خیلی عالیییییییی عااااللییی🌹🌹🌷🌷💮💮🌸🌸🌸🌻🌻🌺🌺🌼🌼🌼🌻🌻🌺🌺🌺🌴🌴🌴🌳🌺🌸🌸🌸🌺🌺🌺🌺
سلام تشکر از همراهی شما
عالی بود
تشکر
سلام واقعا از این قصه امشب خوشم آمد 👌ممنونم از اینکه قصه های خوبی برا مون میذارید من واقعا لذت بردم
سلام تشکر از نظر و همراهی شما با وولک
عالي بود مرسي
تشکر
ممنون خیلی خوبه مثل همیشه 🦄
ممنونم از نظرت رهای عزیزم
سلام خاله صدف ممنون بابت قصه ی خوبتون …
یه سوال چرا وقتی قصه پخش میشه یکسره واسه چند دقیقه مکس میکنه؟ بعد برای ۵ ثانیه میاد و دوباره همون آش و همون کاسه …
لطفا پیگیری کنید ….
در ضمن مال نت هم نیست…
و خود قصه مثل اینکه مشکل داره
خداحافظ
ممنون نگین جان که مشکلت رو گفتی. پشتیبان های سایت بررسی میکنن.