4.1/5 - (240 امتیاز)

 

روزی روزگاری در سرزمین دوردست شاهزاده خانم زیبایی زندگی می کرد. زیبایی اون منحصر به فرد بود. مو های بلند و قرمزی داشت و عاشق گل های رز بود. به خاطر همین همه اون رو پرنسس رز صدا می کردن. همه ی افراد سرزمین اون رو دوست داشتن. یروز چند تا بچه به دیدن شاهزاده خانم رفتن و هر یک دسته گلی به دست داشتن. یکی از اونها دسته گل رز قرمز داشت، یکی سفید و یکی هم زرد.

پسر بچه: “پرنسس رز کدوم دسته گل رو بیشتر دوست دارین؟”

پرنسس رز: “اوه من همه ی رز های دنیارو دوست دارم عزیزانم.”

و بعد همه ی اونهارو در آغوش گرفت و قلقلکشون داد…بچه ها به خنده افتادن. هرروز بعد از غروب آفتاب، پرنسس رز به بالکن می رفت و دست هاش رو به هم می زد…

پرنسس رز: “اوه بیا پرنده ی عزیزم.”

پرنده ی طلایی رنگی پرواز کنان ظاهر می شد و روی شونه های اون می نشست. بلافاصله مو های شاهزاده خانم با نور قرمز خیره کننده ای شروع به درخشیدن می کرد…

پرنسس رز: “اوه پرنده ی کوچولوی بامزه. دوست داری با موهام بازی کنی آره؟”

یکم بعد پرنده با صدای دلنشین مشغول آواز خواندن میشد و شاهزاده خانم هم همراهیش می کرد و همه ی افراد شهر به خواب شیرینی فرو می رفتن تا خورشید دوباره طلوع کنه.

یکی از اهالی: “چه صدای زیبایی…”

پرنسس رز: “شب بخیر عزیزانم خواب های خوب ببینین.”

سال ها به این ترتیب گذشت…هر روز هنگام غروب آفتاب پرنسس رز و پرنده ی طلایی لالایی زیبایی می خوندن و مردم شهر به خواب شیرینی فرو می رفتن تا خورشید دوباره طلوع کنه. تا این که یه روز اتفاق وحشتناکی افتاد. جادوگر بدجنسی از وجود پرنسس رز با خبر شد…شاهزاده خانم دوباره مشغول آواز خوندن شد اما جادوگر گوش هاش رو محکم گرفت….

جادوگر: “اوه اصلا ازش خوشم نمیاد. اون خیلی مهربون و زیباست.”

جادوگر بدجنس تصمیم گرفت اون رو طلسم کنه…

جادوگر: “اجی مجی لاترجی…رنگ مو های رز رو بگیر…”

و بلافاصله رنگ مو های شاهزاده خانم درست مثل قیر سیاه شد.

پرنسس رز: “اوه خدای من چه بلایی سر موهام اومده؟ من باید آواز بخونم تا مردم بتونن به خواب شیرینی فرو برن.”

اما اون شب هم پرنسس رز به بالکنش رفت و دست هاش رو برهم زد…وقتی پرنده ی طلایی ظاهر شد این بار به جای موهای قرمزش، موهای سیاهش شروع به درخشیدن کردن…

پرنسس رز: “اوه نه…”

پرنده آواز سحرآمیز همیشگیش رو خوند و پرنسس رز هم مشغول خوندن لالایی شد…همه ی مردم شهر به خواب رفتن اما اون شب فقط خواب های بد و ترسناک دیدن…

یکی از اهالی: “اوه خدای من خیلی ترسناک بود.”

یکی از اهالی: “همه جا سیاه بود.”

یکی از اهالی: “من همه جا مار میدیدم.”

یکی از اهالی: “من خواب دیدم دارم تو اقیانوس غرق میشم.”

یکی از اهالی: “من که دیگه میترسم بخوابم.”

روز بعد شاهزاده خانم با ناراحتی پرنده رو صدا کرد و نگرانیش رو با اون درمیون گذاشت و از پرنده کمک خواست…

پرنده ی طلایی بگو ببینم چطور میتونم کاری کنم که مردمم تا طلوع خورشید خواب های شیرین ببینن؟”

پرنده طلایی: “موی سیاه توی آب گل رز.”

پرنسس رز: “هان؟ موی سیاه توی آب گل رز؟ به نظرت میتونه کمک کنه؟”

شاهزاده خانم موافق نبود اما با این حال قبول کرد. یه وان رو پر از آب کرد و گلبرگ های رز رو روی اون گذاشت. بعد موهاش رو فرو برد توی آب…موهاش بلافاصله دوباره به رنگ قرمز دراومدن…

پرنسس رز: “اوه خدای من دوباره قرمز شدن. ازت ممنونم پرنده کوچولو.”

اون شب همین که پرنده روی شونه ی شاهزاده خانم نشست یبار دیگه رنگ خیره کننده ی قرمز موهاش آسمان شب رو درخشان کرد. شاهزادهم خانم لالایی خوند و همه ی مردم شهر به خواب رفتن و تا طلوغ خورشید خواب های شیرین دیدن…

جادوگر: “چی؟ اون دوباره برگشته!”

جادوگر بدجنس اونقدر از شکستن طلسمش عصبانی شده بود که تصمیم گرفت دوباره شاهزاده خانم رو طلسم کنه.

جادوگر: “اوه حالا باید قدرتمو بهش نشون بدم…عجی مجی لاترجی. رنگ موهای رز رو بگیر…”

و دوباره رنگ موهای شاهزاده خانم به رنگ قیر دراومد..

پرنسس رز: “اوه نه! دوباره نه! چه اتفاقی داره برام میوفته پرنده کوچولو!”

اما اینبار جادوگر بدجنس تمام گل های رز رو جمع کرد و با شنیدن صدای گریه ی شاهزاده خانم خیلی خوشحال شد…

جادوگر: “حالا ببینم چطور میخوای طلسمم رو باطل کنی.”

یبار دیگه شاهزاده خانم با ناراحتی از پرنده پرسید پرنده ی طلایی بگو ببینم چطور میتونم کاریک نم دوباره مردم شهر تا طلوع خورشید خواب های شیرین ببینن؟ و پرنده دوباره همون جواب رو داد…

پرنده: “موی سیاه توی آب گل رز.”

پرنسس رز: “اما حتی یدونه گل رز هم تو کل شهر پیدا نمیشه.”

پرنده: “موی سیاه توی آب گل رز.”

پرنده جیک جیک کنان از اونجا دور شد…

پرنسس رز: “اوه خواهش میکنم نرو..یه راه دیگه بهم نشون بده.”

شاهزاده خانم نمی دونست باید چیکار کنه! اونقدر ناراحت بود که اشک از چشم هاش سرازیر شد و یه قطره ی اشکش پایین روی زمین افتاد. در همون لحظه شاهزاده ی جوون و خوش قیافه ای که زیر بالکن شاهزاده خانم ایستاده بود جعبه ای رو از جیبش بیرون آورد که درون اون یه تار موی قرمز بود. شاهزاده تار مو رو روی قطره ی اشک شاهزاده خانم گذاشت. تا بعد معجزه ای اتفاق افتاد! ناگهان تار موی قرمز تبدیل شد به گل رز…

شاهزاده: “اوه خودشه!”

شاهزاده گل رز رو برداشت و به شاهزاده خانم داد…

شاهزاده: “این گل رز برای شماست.”

پرنسس رز: “یه رز! اما چطوری پیداش کردی؟”

شاهزاده: “درستش کردم با قطره ی اشک شما و یه تار موی قرمز.”

شاهزاده خانم با خوشحال گل رز رو گرفت. فورا اشک هاش رو پاک کرد و گل رو روی وان آب گذاشت…بعد موهاش رو توی آب فرو برد و طلسم جادوگر باطل شد. همه شگفت زده شدن.

یکی از درباریان: “اوه عجب جادویی…”

پادشاه: “مرد جوون اون تار موی قرمز رو از کجا پیدا کردی؟”

شاهزاده: “پادشاه عزیز وقتی من و شاهزاده خانم بچه بودیم یه تار موی از موهای شاهزاده خانم به نشانه ی وفاداریم به شاهزاده خانم رو برداشتم. اونم همینکارو کرد و یکی از تار های موی منو برداشت.”

شاهزاده خانم حرف شاهزاده رو تایید کرد و جعبه ی کوچیکی رو درآورد اونو باز کرد تا تار موی شاهزاده رو نشون بده. همه با شنیدن این خبر خوشحال شدن. شاهزاده و پرنسس رز همونروز باهم ازدواج کردن. جادوگر وقتی فهمید دوباره طلسمش باطل شده اونقدر عصبانی شد تا اینکه ترکید و به هزاران تیکه تقسیم شد…

جادوگر: “نههههه…”

یبار دیگه گل های رز در تمام شهر شکوفه زدن و پرنسس رز دوباره لالایی دلنشینش رو خوند و تمام مردم شهر تا طلوع خورشید به خواب دلنشینی فرو رفتن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

72 پاسخ
  1. نازنین زهرا مولانی
    نازنین زهرا مولانی می گوید:

    من ازاین داستان خیلی خوشم اومد
    خیییییییبلی عااااااااااااااااااااااااااددااااااااااااااااللی بود

    پاسخ
  2. پرنسس زیبا
    پرنسس زیبا می گوید:

    سلام ممنون عالی بود ولی خیلی طولانی بود قصه های قشنگ و کوتاه هم بزارید💝💝🧸🧸

    پاسخ
  3. ستایش هستم ۱۲ سالم
    ستایش هستم ۱۲ سالم می گوید:

    خیلی خیلی عالی بود من و داداشم هر شب قصه های شما رو گوش میکنیم بعدش خوابمون میبره

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *