3.2/5 - (84 امتیاز)

روزی روزگاری دو برادر تو یه روستا زندگی می کردن. برادر بزرگ تر ثروتمند بود اما برادر کوچکتر بسیار فقیر. یکی در جشن ها ولخرجی می کرد و وقت می گذروند در حالی که اون یکی هیچی نداشت. حتی غذای کافی برای خوردن و و لباسی برای پوشیدن نداشت. خانواده ی برادر کوچیک تر همیشه گرسنه بود چون اون به سختی پول در می آورد. یروز اون تصمیم گرفت تا از برادرش درخواست کمک کنه…

برادر کوچک تر: “برادر بچه های من خیلی گرسنه ان لطفا کمی پول به من قرض بده تا بتونم براشون غذا بخرم.”

برادر بزرگ تر: “تو همیشه برای پول قرض گرفتن میای اینجا. من چیزی ندارم که بهت بدم…برو بیرون.”

با این حرف ها برادر کوچک ترشو ناراحت کرد. برادر کوچکتر اونجارو ترک کرد و در راه برگشت به خانه مرد پیری رو دید که دسته ی چوب حمل می کرد.

برادر کوچک تر: “اوه صبر کن اون باید سنگین باشه. بذار کمکت کنم…”

پیرمرد: “اوه ممنونم. چیشده پسرم؟ چرا اینقدر نگرانی؟”

برادر کوچک تر: “نمی دونم باید چیکار کنم..خانواده ام گرسنه ان و من نمیتونم براشون غذا ببرم. خیلی درمونده ام باید چیکار کنم؟”

پیرمرد: “فقط همین؟ من میتونم کمکت کنم. اگه کمکم کنی تا این دسته ی چوب رو تا خونه ببرم. چیزی بهت میدم که تورو ثروتمند کنه.”

برادر کوچک تر: “باشه حتما.”

مرد دسته ی چوب رو برداشت و به دنبال یرمرد به خونش رفت.

پیرمرد: “ممنونم پسرم. میتونی همینجا بذاریش…خدا بهت برکت بده و تورو ثروتمند کنه.”

بعد پیرمرد یک نان شیرین به اون داد و گفت…

پیرمرد: “اینو بگیر و به جنگل برو همونطور که جلو میری با سه تا درخت روبرو میشی. پشت اون درخت ها یه تپه هست اگه با دقت نگاه کنی یه کلبه ی کوچیک اونجا میبینی. برو داخل اون کلبه. سه تا کوتوله اونجا زندگی میکنن. اونها عاشق نون شیرینن. قطعا میخوان اونو ازت بخرن. نون رو بهشون بده اما موقع برگشت ازشون پول نگیر به جاش سنگ آسیاب رو بگیر.”

مرد فقیر به صحبت های پیرمرد عمل کرد…به جنگل رفت و بعد از پشت سر گذاشتن چند درخت نزدیک یه درخت شد…با دقت نگاه کرد و متوجه شد سه درخت نخل در یک راستا قرار گرفتن. همونطور که به سمت اون درخت ها می رفت دید که درست پشت اونها یه کلبه ی کوچیک قرار داره. به محض ورود به کلبه کوتوله ها شروع به جیغ کشیدن کردن…

کوتوله: “تو کی هستی؟ چطوری اومدی داخل؟؟؟”

کوتوله: “اون باید دزد باشه! اومده چی بدزده؟؟؟”

برادر کوچک تر: “چی!؟ من دزد نیستم. من فقط….”

بعد کوتوله ها نون رو در دست مرد دیدن…ناگهان خشم اونها فروکش کرد و یکی از اونها گفت:

کوتوله: “ما اون نون رو میخوایم. میتونی به جاش هرچی خواستی بگیری.”

برادر کوچک تر: “اوه باشه. من اینو بهتون میدم و شما هم در عوض باید سنگ آسیاب رو به من بدین.”

کوتوله: “موافقم ولی یادت باشه این یه سنگ آسیاب معمولی نیست وقتی باهاش آسیاب میکنی همه ی آرزو هایی که داری رو برآورده میکنه و وقتی باهاش کار کردی اونو با یه پارچه ی قرمز بپوشون تا اون رو متوقف کنه.”

مرد سنگ آسیاب رو از کوتوله ها گرفت و به خونه برگشت .به محض اینکه به خونه رسید دید که همسر و بچه هاش روی زمین نشستن. خیلی زود از همسرش خواست که یه پارچه روی زمین بذاره…بعد سنگ آسیاب رو روی پارچه نگه داشت و شروع به آسیاب کردن کردن…

برادر کوچک تر: “آسیاب آسیاب به من ادویه کاری بده. آسیاب! به من ادویه کاری بده.”

آسیاب شروع به تولید کاری کرد…بعد آسیاب رو با پارچه ی قرمز پوشوند. آسیاب فورا ساخت کار رو متوقف کرد. اون پارچه رو برداشت و دوباره شروع کرد به آسیاب کردن…

برادر کوچک تر: “آسیاب آسیاب به من برنج بده. آسیاب! به من برنج بده.”

خیلی سریع آسیاب کوچه ای از برنج درست کرد. هرکس به اندازه ی ظرفیت خودش خورد. هرروز برادر کوچکتر از آسیاب می خواست تا چیز های زیادی درست کنه….آرد، عدس، ارزن و چیز های دیگه. بعد به بازار می رفت تا اونهارو بفروشه. به همین طریق اون پول های زیادی جمع کرد و خیلی زود ثروتمند شد. خونه ی بزرگی برای خودش و خانوادش ساخت. حالا همه ی اونها لباس های جدیدی برای پوشیدن داشتن…همه خوشحال بودن به جز برادر بزرگتر که الان خیلی حسود شده بود…

برادر بزرگ تر: “چطور ممکنه؟ چند وقت پیش اومده بود و از من پول میخواست ولی الان ناگهان خیلی ثروتمند شده. یه کاسه ای زیر نیم کاسه است.”

برادر بزرگتر در خانه ی برادر کوچکترش مخفی شد تا حقیقت رو متوجه بشه. خیلی طول نکشید تا اون راز رو پیدا کنه…روز بعد اون آسیاب رو دزدید و تصمیم گرفت با خونوادش از اون روستا بره….

برادر بزرگ تر: “زود باشین بریم. باید حرکت کنیم.”

کمی جلوتر از روستا…ساحل دریا بود. اونها به ساحل رسیدن و با خانواده سوار قایق شدن تا به جزایر دوری برن. در راه اون تصمیم گرفت تا آسیاب رو امتحان کنه…

برادر بزرگ تر: “آسیاب آسیاب به من نمک بده. آسیاب! به من نمک بده.”

آسیاب به سرعت شروع به درست کردن نمک کرد اما برادر بزرگتر نمی دونست که چطور باید آسیاب رو متوقف کنه. آسیاب به ساخت نمک ادامه داد و وزن زیاد شد و قایق با همه ی افراد داخلش غرق شد. اگه اون به برادر کوچکترش حسودی نمی کرد می تونست شاد و خوشحال با خونوادش زندگی کنه.

فرشته: “به همین دلیل نباید به دیگران حسودی کنیم. بلکه باید از داشته هامون لذت ببریم .اگه بیش از حد چیزی بخوایم این اتفاق میوفته. شما که خودتونو با دوستاتون مقایسه نمیکنین و از پدر و مادرتون اسباب بازی جدید نمیخواین و یا با دوستاتون دعوا نمیکنین چون اسباب بازی بهتری دارن…برادر بزرگتر همین کارو کرد و دیدین که چیشد! ببینم حالا دیگه به کسی حسودی می کنین؟”

بچه ها: “هیچوقت…ما هیچوقت این اشتباه رو نمیکنیم.”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

42 پاسخ
  1. نازنین خانم
    نازنین خانم می گوید:

    مثل همیشه عالی بود😍😍😍
    من داستان های وولک رو خیلی خیلی دوست دارم😌💋❤💖💗💥💛💫💎💎💎

    پاسخ
  2. وانیا
    وانیا می گوید:

    مثل همیشه عالی بود قصه های شما واقعا بی نظیر هست من عاشق قصه هاتون هستم🌈🌈🌈♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    پاسخ
  3. مرتضی
    مرتضی می گوید:

    سلام. خیلی ممنون از شما به خاطر قصه های خوب و قشنگتون ما هر شب قبل از خواب حتمآ باید یکی از اونها رو ببینیم یا گوش کنیم. ولی دو شب که قصه های تصویری باز نمیشه. اگه میشه رفع اشکال کنید. ممنون میشم.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      مشکل باز شدن در پلیر ها وجود نداره دوست عزیز
      چندثانیه صبر کنید تا پلیر ها به شما نمایش داده بشن و بعد داستان رو پلی کنید

      پاسخ
  4. محیا
    محیا می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *