3.5/5 - (79 امتیاز)

روزی روزگاری در نزدیکی مزرعه ی شلغمی خونواده ی جوجه تیغی زندگی می کردن. برای پدر و مادر خانواده سفر ناگهانی پیش اومد و دوبرادر دوقلو مجبور بودند که تنهایی به همه ی کار ها برسند.

جوجه تیغی بزرگتر: “اوه این سوپ نیاز به یکمی…خب…این سوپ نیاز به یکمی….”

جوجه تیغی کوچیکتر: “برای بابا بگو ببینم این سوپ به چی نیاز داره؟”

این سوپ نیاز به یکمی….”

جوجه تیغی کوچیکتر: “میدونی؟ من دیگه تحملم تموم شده. میرم یه قدمی بزنم تا تو بالاخره بفهمی این سوپ به چی نیاز داره وقتی برگشتم بهتره که سوپ آماده باشه.”

من هنوز نفهمیدم…ماده ی مخصوص مادرم برای این سوپ چیه؟ به این آسونی یادم نمیاد.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “خب تو باید دستور پخت سوپ رو از مادر می گرفتی.”

دستور پخت رو گرفتم ولی گمش کردم. ببینم تو چرا از مادر نگرفتی؟”

جوجه تیغی کوچیکتر: “منم دستور رو گرفتم ولی گمش کردم. خودت چرا نگرفتی؟! من بیرون بودم. ای وای مامان جون…دلم برات تنگ شده…”

ممکنه لطفا یه شلغم دیگه برای سالاد بیاری؟”

جوجه تیغی کوچیکتر: “باشه.”

بنابراین جوجه تیغی…برادر آشپزش رو تنها گذاشت و رفت بیرون تا از مزرعه یک شلغم بیاره. کنار مزرعه ی شلغم یک مزرعه ی کلم بود. جایی که یه خرگوش صحرایی از چند روز قبل در اونجا زندگی می کرد.

جوجه تیغی کوچیکتر: “سلام آقای خرگوش. تازه اومدین اینجا!؟”

خرگوش: “به تو ربطی نداره فسقلی…خیلی خندیدم…خیلی خنده دار بود…خیلی خنده دار بود.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “منظورت از مسخره کردن من چیه؟”

خرگوش: “اوه کوچولو! عصبانی شدی؟ تو واقعا باعث سرگرمی من میشی.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “دیگه تمومش کن. ببینم مشکل تو چیه؟”

خرگوش: “هیچی من بیشتر برای مشکل تو نگرانم.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “منظورت چیه؟”

خرگوش: “پاهای تو…ببینم هیچوقت تونستی با پاهات راه بری یا همیشه میوفتی و مثل یه توپ تیغ دار رو زمین غل میخوری؟ با این پاهای کوچولوی تیغ دار زندگی باید خیلی سخت باشه.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “بسه دیگه خرگوش گوش دراز.”

خرگوش: “آخی موجود بیچاره با این عضو کوچولویی که داری و اسمش رو پا گذاشتی هیچکاری نمیتونی بکنی. تو واقعا با این پاها میخوای بهم لگد بزنی؟ خیلی خنده داره.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “ممکنه نتونم بهت لگد بزنم ولی باهات شرط میبندم که تورو توی مسابقه شکست میدم.”

خرگوش: “چی؟؟؟ کوچولو! داری منو به مبارزه دعوت میکنی؟ واقعا؟ فسقلی!”

جوجه تیغی کوچیکتر: “بله. ببینم میترسی؟؟؟؟”

خرگوش: “خیلی بامزه بود. من این فرصت حتما بهت میدم.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “ببینم ترسیدی؟”

خرگوش: “احمق شدی؟ من از تو بترسم. من صد تا مثل تورو تو یه لحظه شکست میدم. مثل آب خوردن! دیدی؟”

جوجه تیغی کوچیکتر: “بد نبود ولی به اندازه کافی سریع نبود. چرا تمرین نمیکنی؟ من میرم خونه ناهار بخورم بعد میام تا باهات مسابقه بدم. این درخت کنار و مزرعه شروعه. درخت دیگه پایانه.”

خرگوش: “چی؟”

جوجه تیغی کوچیکتر: “ما تا یک ساعت و نیم دیگه میایم اینجا. موفق باشی.”

جوجه تیغی بزرگتر: “خب این سوپ به یه چیز دیگه نیاز داره…”

جوجه تیغی کوچیکتر: “من واقعا این کارو کردم؟”

جوجه تیغی بزرگتر: “ببینم برام سالاد شلغم آوردی؟ آخر نفهمیدم این سوپ چی لازم داره.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “سوپ رو فراموش کن! من یه مسابقه دارم باید حتما برنده شم.”

جوجه تیغی بزرگتر: “چی؟”

و اینطوری بود که جوجه تیغی تمام موضوعی رو که بین اون و خرگوش اتفاق افتاده بود را برای برادرش تعریف کرد.

جوجه تیغی بزرگتر: “خرگوش خیلی خودپسنده ولی تو چطور میخوای تو این مسابقه برنده بشی؟؟”

جوجه تیغی کوچیکتر: “من یه نقشه ای دارم.!”

جوجه تیغی در فکر کشیدن یه نقشه بود. نیم ساعت بعد همونطور که قرار گذاشته بودن. خرگوش و خارپشت کنار درخت بودن…

جوجه تیغی کوچیکتر: “میبینم که تو به موقع اومدی. خوشم اومد!”

خرگوش: “تو که میدونی این مسابقه بین من یه خرگوش و یه جوجه تیغی کوچولوی خاردار قلقلیه.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “خیله خب تو این خط رو بگیر…من اون یکی رو میگیرم. موقعیتت رو محکم کن…صدا بزن.”

خرگوش: “سر جای خود خرگوش فسقلی….فسقلی تیغ دار…قلقلی خرگوش آماده و حرکت….فکر میکنه میتونه منو شکست بده. ای نادان! نمیتونم ببینمش….”

جوجه تیغی بزرگتر: “تو دنبال من میگشتی؟؟؟”

خرگوش: “تو اینجایی؟”

جوجه تیغی بزرگتر: “فکر می کردم تو خیلی سریعی چرا اینقدر طولش دادی….”

خرگوش: “این امکان نداره دوباره تا نقطه ی شروع باهم مسابقه میدیم.”

جوجه تیغی بزرگتر: “قبوله.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “بالاخره اومدی اینجا؟ داشتم نگرانت میشدم.”

خرگوش: “امکان نداره…دوباره تا خط پایان مسابقه میدیم…”

جوجه تیغی بزرگتر: “داری توی هر دور کند تر میشی…به تمرین بیشتری نیاز داری…”

خرگوش: “وای حالا دیگه دارم دوتا جوجه تیغی میبینم. چی به سرم اومده!”

جوجه تیغی کوچیکتر: “تو گقتی که صد نفر از مارو شکست میدی. اونوقت از ما دو نفر باختی؟؟”

شما! شما دوتا دوقلویین! ولی ولی…این تقلبه.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “متاسفم ولی باید قبول کنی که حقت بود.”

جوجه تیغی بزرگتر: “تو پاهای قوی ای داری و سریع هستی ولی مغز ما بهتر کار میکنه و عاقل تریم.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “بیا بیا اینو بگیر. ببخشید.”

خرگوش: “صبر کنید…این هدیه از طرف من. بخاطر رفتارم شرمندم. شما دوتا دوست های خوبی برای من میشین. قول میدم از این به بعد بدجنسی نکنم.”

جوجه تیغی کوچیکتر: “ماهم قول میدیم.”

جوجه تیغی بزرگتر: “ماهم قول میدیم.”

جوجه تیغی بزرگتر: “هممم….اوه…خودای من! اوه! این همون چیزی بود که این سوپ نیاز داشت. کلم! کلم همون ماده ی مخصوص مامانه. به به!”

جوجه تیغی کوچیکتر: “ماده ی مخصوص مادر کلمه؟؟”

خرگوش: “ماده ی مخصوص مادر کلمه؟؟؟؟”

و اینجوری بود که این سه نفر بهترین دوست های همدیگه شدن…هرکسی تو یه کاری ماهره و تو یه کار دیگه ای نیست. بنابراین نباید به استعداد های خودمون مغرور بشیم و یا از ضعف های خودمون احساس شرمندگی کنیم…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

27 پاسخ
  1. علی
    علی می گوید:

    سلام. من از این داستان فهمیدم که فکر نکنم که همه چیز را بلدم بلکه دنبال استعداد خودم بروم.
    🌹🌺💐🙏

    پاسخ
  2. حلما
    حلما می گوید:

    عالی خیلی خوب و عالی خوشم اومد. فقط اگه میشه قصه خیاط شجاع رو نوشتنی کنید.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *