روزی روزگاری در کنار مزرعه ذرت ها ملخ سبز رنگی زندگی می کرد. ملخ هر روز صبح که از خواب بیدار می شد کنار کلبه های چوبی نزدیک مزرعه می پرید و ورزش می کرد. یک روز صبح که ملخ در حال پریدن و جست و خیز کردن بود چشمش به یک تنگ شیشه ای افتاد که کنار پنجره یک کلبه بود.
ملخ به آرومی نزدیک پنجره شد و با دقت به تنگ خیره شد. چند تا ماهی قرمز کوچولو داخل تنگ شنا می کردند. ملخ که تعجب کرده بود با خودش گفت:” این ماهی ها اینجا چیکار می کنند؟ مگه ماهی ها توی رودخانه و برکه زندگی نمی کنند؟” ملخ پرش بلندی زد و به کنار تنگ شیشه ای رفت و گفت:” سلامی ماهی کوچولوها! میشه بپرسم شما اینجا چیکار می کنید درحالیکه می تونید با خوشحالی توی رودخانه یا برکه زندگی کنید؟”

یکی از ماهی ها گفت:” ما اینجا خوشحالتریم..” ملخ با تعجب گفت:” چطور ممکنه؟” ماهی گفت:” ما اینجا راحت زندگی می کنیم، لازم نیست دنبال غذا بریم چون اینجا به ما غذا میدن.. تازه دیگه نگران شکارچی ها هم نیستیم.. تنها کاری که من و دوستهام اینجا انجام میدیم خوردن و خوابیدن و بازی کردنه..”
ملخ با خودش فکر کرد که اینطور زندگی کردن باید خیلی لذت بخش باشه .. اون با ماهی ها خداحافظی کرد و می خواست به بیرون پرواز کنه که ناگهان کسی پای اون رو گرفت. بله اون یک پسر بچه بود که ملخ رو توی دستش گرفته بود. بعد هم خیلی سریع ملخ رو داخل یک بطری شیشه ای کرد و درش رو بست.
ملخ خیلی تلاش کرد که از داخل بطری بیرون بیاد ولی نتونست. درب بطری خیلی محکم بود. ملخ که شوکه شده بود از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد. اون مات و مبهوت بود و نمی دونست باید چیکار بکنه .. کمی بعد با خودش فکر کرد:” شاید زندگی توی شیشه انقدرها هم بد نباشه و مثل ماهی ها به من هم خوش بگذره!” اینطوری احساس آرامش کرد و گوشه ای نشست.
همون موقع از داخل بطری زنبور عسلی رو دید که نزدیک پنجره پرواز می کرد. ملخ گفت:” سلام زنبور عسل، چطوری؟ چیکار داری می کنی؟” زنبور گفت:” سلام ملخ.. انگار از اینکه توی اون شیشه گیر افتادی خیلی خوشحال به نظر می رسی!!”
ملخ گفت:” بله چرا که نه ! اینجا همیشه غذای حاضر و آماده دارم.. منظره های بیرون رو تماشا می کنم و نگران این نیستم که قورباغه ها منو بخورند..” زنبور گفت:” بله درسته! ولی دلت برای آزاد بودن تنگ نمیشه ؟ اینکه هر جایی که دلت میخواد بری و هر چیزی که دوست داشتی بخوری؟”

ملخ عصبانی شد و گفت:” چرا این سوالها رو می پرسی؟ حتما تو به من حسودی می کنی.. برای همین این حرفها رو میزنی! البته که تو حق داری چون تمام روز رو باید برای جمع کردن عسل به سختی کار کنی و به دستورات ملکه تون گوش کنی.. اما من می تونم راحت اینجا بنشینم و آواز بخونم و منظره های بیرون رو تماشا کنم ..”
زنبور عسل با ناراحتی گفت:” چرا از دست من عصبانی میشی؟ من فقط می خواستم بدونم که از زندگی توی شیشه چه احساسی داری؟ در هر حال هر کاری که می کنی به خودت مربوطه. خب من کار دارم باید برم فعلا خداحافظ..”
زنبور عسل پرواز کرد و از پنجره دور شد. نزدیک های عصر درب شیشه باز شد و کمی برگ داخل شیشه گذاشته شد. ملخ که حسابی گرسنه بود مشغول خوردن برگها شد. هرچند که مثل برگهای مزرعه تازه نبودند ولی چون حسابی گرسنه بود چاره ای جز خوردن نداشت..
بعد از نهار ملخ دراز کشید تا استراحت بکنه. دلش برای چمن ها نرم مزرعه تنگ شده بود. شب هم به همین شکل گذشت، در حالیکه ملخ دلش می خواست به جای این شیشه سفت روی تخت چمنی اش می خوابید.

صبح روز بعد ملخ وقتی بیدار شد صدای پایی رو در نزدیکی پنجره شنید. وقتی نگاه کرد هزارپا رو دید که به سرعت می دوید. ملخ باهاش سلام و احوالپرسی کرد. هزارپا گفت:” متاسفم من وقت حرف زدن باهات رو ندارم. باید زودتر برم غذا برای بچه ها و خانوادم پیدا کنم ..” با شنیدن این حرف ملخ دلش برای خانواده و دوستهاش یعنی کفشدوزک و پروانه و کرم ابریشم تنگ شد.
ملخ تمام روز رو ناراحت بود و به مزرعه و دوستانش فکر می کرد و دلتنگ بود.روز بعد ملخ با صدای آشنایی از خواب بیدار شد که می گفت:” ملخ بیدار شو! بیدار شو..” ملخ وقتی چشمهاش رو باز کرد دوستش پروانه رو دید. اون از دیدن دوستش واقعا خوشحال شده بود و با ذوق و هیجان گفت:” وای پروانه چقدر از دیدنت خوشحالم.. چطور من رو پیدا کردید؟” پروانه گفت:” دیروز صبح من کفشدوزک و کرم ابریشم روی همون درختی که همیشه همدیگه رو میبینیم کلی منتظرت بودیم. تا زمانیکه هوا تاریک شد. بعد به خونت سر زدیم اونجا هم نبودی. خیلی نگرانت شدیم ولی چون هوا تاریک شده بود نتونستیم همه جا رو دنبالت بگردیم.. اما امروز از صبح زود داریم دنبالت می گردیم، تا اینکه بالاخره داخل این شیشه پیدات کردیم. تو چطوری داخل این شیشه گیر افتادی؟”
ملخ گفت:” داشتم با ماهی های داخل تنگ صحبت می کردم که یک پسر بچه من رو گرفت و داخل شیشه انداخت. من فکر می کردم زندگی توی شیشه و داشتن غذای آماده برام لذت بخش باشه ولی الان فهمیدم که اصلا اینطور نیست. دلم برای خونه ام، دوستانم و از همه مهمتر آزاد بودن تنگ شده .. لطفا کمکم کنید که از این جا آزاد بشم..”
پروانه گفت:” من یک فکری دارم!” بعد به آرومی چیزی در گوش ملخ گفت. کمی بعد پسرک که از خواب بیدار شد برای غذا دادن به ملخ به کنار شیشه اومد. اما ملخ کف شیشه دراز کشیده بود. پسرک هر چقدر شیشه رو تکون داد ملخ هیچ حرکتی نکرد. پسر با خودش فکر کرد احتمالا ملخ مرده برای همین درب شیشه رو برداشت تا مطمین بشه .. ملخ در همون لحظه به سرعت جستی زد و از داخل شیشه بیرون پرید. پروانه داخل باغ منتظرش بود. ملخ با دیدن پروانه گفت:” ازت ممنونم دوست خوبم.. پیشنهادت خیلی خوب بود. خیلی خوشحالم که دوباره آزاد شدم..” بعد هم دوتایی به سمت مزرعه پرواز کردند و ملخ با خودش فکر کرد که واقعا هیچ چیزی ارزش آزادی رو نداره ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




خیلی قشنگ بود
تشکر
عالی هستید من هر شب از قصه های شما برای دخترام میزارم تا بخوابن ما همه قصه های شما رو گوش دادیمه یوقتایی که قصه جدید ندارین باید بگردیم از قصه های قدیمی تون پیدا کنم
بسیار هم عالی خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
عععععععععالللللللی🥰🥰🥰🥰🥰💗عالی
تشکر از شما
خیلی خوب و عالی بود ممنونم ازتون
ممنون از شما
من اولین نفرم هووووو
سلام آنیتای عزیزم
عالی بود
تشکر
ممنونم خیلی قصه ی قشنگی بود..عالییی
ممنون از همراهی شما
عالی بود دست شما درد نکنه
ممنون از همراهی شما
ممنون از قصه های جدید و قشنگی که میزارید
ممنون از همراهی شما با وولک
جواب سوالات ۱:همیشه غذای اماده دارم و از داخل شیشه میتوانم به منظره بیرون را تماشا کنم و آواز بخونم جواب سول ۲:خودش را به مردن زد و پسر فکر کرد تلف شده اما ملخ جستی زد و از شیشه بیرون پرید
آفرین غزل خانم گل
ممنونم که جواباتو برامون نوشتی
من از قصه شما بسیار خوشم میاد همه قصه های شما
خیلی عالیه
بسیار هم عالی
ممنون از نظر شما
سلام این قصه خیلی جذاب بود و عالی بود
بسیار هم عالی ممنون از نظر شما
خیلی ممنون
مرسی
ممنون از شما
عالی بود
تشکر
جواب سوال ۱: همیشه غذای آماده دارم و میتوانم استراحت کنم و آواز بخونم و بیرون را تماشا کنم جواب سوال ۲: خودش را به مردن زد و پسر فکر کرد تلف شده و بعد جستی زد و از شیشه که پسر درش را باز کرده بود پرید
بسیار هم عالی ممنونم از جوابای خوبت غزل جان
سلام شما
سلام به شما دوست عزیز
ممنون عالی
تشکر
🎈🎊🎉💗😘
تشکر
سلام من الان چند ساله هر شب قصه های شما را برای بچه هام می گذارم ممنون از شما
سلام بسیار هم عالی ممنون از همراهی شما
جایزش چی هست؟؟
یک جایزه دوست داشتنی برای بچه ها
واقعاً عالی هستین من هرشب برای پسرم قصه های شما رو میزارم چندبار سایتتون باز نمیشد از یه سایت دیگه قصه گذاشتم اما پسرم دوست نداشت همش میگفت خاله وولک رو بزار👍👍
چقدررر عالی
خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
وای چه زیبا بود وای خدا.
تشکر از نظر خوب شما
ممنون از شما
تشکر
خیلی خوب بود
تشکر
سلام
واقعا سایت تون عالیه ،،من هر شب ساعت ۹ داستان صوتی از سایت وولک میذارم تا آریا و پارسام بخوابن،
حتی خود بچه ها هم اسم سایت رو یاد گرفتن و برای دوستاشون کوری میخونن که ما داستان غووولک گوش میدیم هر شب😅😅
خدا خیرتون بده 🙏🙏🙏
سلام خیلی خوشحالم از این که با وولک همراه هستین
خاله صدف بهترین قصه رو میگید خیلی دوست دارم خیلی همیشه قصه بگو
ممنونم از نظر خوبت امیرطاها
عالی ولی خاله مرجان چرا قصه ی جدید نمیزارین
کیان جان ما هر شب قصه ی جدید داریم تو وولک
من خیلی قصه های شما را دوست دارم مرسی از قصه هاتون
ممنون که قصه های ما رو دنبال می کنی دوست خوبم
قصه های شمما عالی است میشه همیشه قصه بگین
خیلی ممنونم از نظرت رادان عزیز
عالی بود مرسی
ممنون از شما
علی بود
تشکر
خیلی عالی من برای خواهرم هر شب از قصه های شما میزارم و زود میخوابه واقا ممنون از شما
تشکر از همراهی شما دوست خوبم
عالی من هر شب داستان های شما را برای پسرم می زارم همه ی داستان ها عالین واقعا ممنون 🙏❤
بسیار هم عالی
تشکر از همراهی شما
خیلی خیلی عالی بود 😍❤💛💜💙💝💟💞💕💖💗💚
تشکر می کنم از نظرت حلمای عزیز
😘😘😘😘😘😘😘😘😘💐💐💐💐💐👣👣👣💋💋💋سلام عزیزم ممنونک
سلام.من از این داستان فهمیدم که آزادی هیچ حیوانی را نگیرم. 🌹🌺💐🙏
چه عالی
قشگ بود ممنون خاله صدف 🌹🩷
خواهش میکنم عزیزم
بسیار عالی