این داستان گریس ئه…
سالها قبل تو تو شهر جادویی تونا، پادشاه هارولد و دختر عزیزش پرنسس گریس زندگی می کردن. گریس دختر بی نظیری بود، صحبت کردن با درختها برای یه نفر عجیب به نظر می رسه، مگه نه؟ ولی گریس… اون فرق داشت! اون اغلب با درختها می رقصید و با گلها صحبت می کرد. نه فقط حیاط خلوت قصر، بلکه تمام سرزمین باغ اون بود.
گریس: اوه تنها چیزی که نیاز دارین، یکم عشقه
پادشاه: گریس، دختر عزیزم! خبرهای خوبی برات دارم! برای ازدواجت یه خواستگار پیدا کردم.آممم… خوشحال نشدی؟
گریس: معلومه که خوشحال شدم پدر!
ولی این چیزی نبود که گریس می خواست بگه. اون می خواست به پدرش اعتراف کنه که در واقع عاشق روبیک جادوگره. اون شب، گریس تصمیم گرفت به دیدن عشق زندگیش بره.
روبیک: گریس!
گریس : روبیک! حالا باید چیکار کنم؟
روبیک: چه اتفاقی افتاده عشقم؟هق هق!
گریس توضیح داد که چطور پدرش تصمیم گرفت اون با شاهزاده ی جعفری ازدواج کنه.
گریس: بیا و باهاش حرف بزن. تو باید پدرمو قانع کنی که منو به عقد تو در بیاره
روبیک: من تورو از پدرت خواستگاری میکنم، عشقم. همین فردا! نمیذارم تو با اون شاهزاده ی گیشنیز ازدواج کنی!
گریس: شاهزاده جعفری!

روبیک: بله بله، هردو یکی هستن! هاهاها!
روز بعد روبیک با شجاعت رفت و گریس رو از پدرش خواستگاری کرد.
پادشاه: پس تو دخترمو دوست داری و قول میدی اونو خوشحال نگه داری.
روبیک: من هرکاری که در توانم باشه انجام میدم،سرورم.
پادشاه: تو یه جادوگری، درسته؟خب پس… با جادوت مقداری پول درست کن!
روبیک: اه…من نمی تونم از جادوم برای همچین اهدافی استفاده کنم. خلاف اخلاق منه
پادشاه: خب…پس از جادوت استفاده نمیکنی تا مجبورم کنی بعنوان که خواستگار دخترم بپذیرمت؟ یا منو به یه وزغ تبدیل کنی که از سر راهت کنار برم؟
روبیک: سرورم حتما حس شوخ طبعی دارین، ولی بعنوان یه جادوگر اگه از جادوم برای تغییر ذهن یا بدن کسی استفاده کنم به سنگ تبدیل می شم. در ضمن من هرگز همچین کاریو انجام نمیدم، چون به عشقم به دخترتون احترام میذارم.
پادشاه: ممنون بخاطر صداقتت جادوگر. ولی تو نه میتونی پول بیشتری بدست بیاری و نه میتونی به اندازه من ثروت داشته باشی. به زندگی ای که به دخترم دادم نگاه کن! اون برای انجام کارهای خونه خدمتکار داره، و برای خودش کالسکه گرونقیمت داره. میدونم با خوشحالی همه ی اینارو ترک میکنه، چون حس میکنه عاشقته ولی من همیشه بهترین کارو براش انجام میدم. عزیزم، تو الان نمیتونی تصمیم منو درک کنی، ولی یه روزی ازم تشکر میکنی. تو روز تعیین شده، با شاهزاده ازدواج میکنی!
گریس: پــدر نــه!
پادشاه هارولد نیت خوبی برای دخترش داشت. فقط کاش نقشه واقعی شاهزاده رو میدونست! پادشاه هارولد، ثروتمندترین پادشاه بود و شاهزاده فقط بخاطر ثروتش میخواست با پرنسس ازدواج کنه! حالا سرنوشت پرنسس مشخص بود. حالا روز عروسی فرا رسید و پرنسس گریس که از نیت واقعی شاهزاده بیخبر بود داشت برای جشن ازدواجش آماده میشد. اون زیباتر از همیشه بنظر میرسید. پرنسس داشت به طرف مراسمش میرفت که شنید…
شاهزاده جعفری: شنیدم پادشاه صندوقچه های مخفی طلاشو پایین قصر پنهان کرده. همون شب اول درهای قصر رو برات باز میکنم و بقیه ی کارهارو خودت انجام بده!
گریس: اون میخواد بخاطر ثروتم باهام ازدواج کنه! آرامش سرزمینم بهم میریزه! الان باید به پدرم خبر بدم!
پرنسس از اونجا رفت ولی شاهزاده، اونو دید.
شاهزاده جعفری: اوه حتما همه چیزو شنیده! بگیرینش!
همونطور که شاهزاده و افرادش داشتن پرنسس رو تعقیب میکردن، اون جهتشو تغییر داد و به امید راهی برای فرار به طرف صخره دوید. ولی متاسفانه جاده به پایان رسید!
شاهزاده جعفری: پرنسس… حالا کجا میخوای فرار کنی؟
اما هیچکدومشون نمیدونستن که روبیک شاهزاده رو موقع تعقیب گریس دیده بود و داشت بهشون نزدیک میشد.
شاهزاده جعفری: اجازه نمیدم نقشه امو خراب کنی، پرنسس! یا با من ازدواج میکنی یا بزور تورو با خودم میبرم!
گریس: چطور جرئت میکنی! آآآههه….
پرنسس تعادلشو از دست داد و از صخره پرت شد.
روبیک: نــــه!!!
شاهزاده جعفری: نــــه!!!
ولی روبیک نمیتونست بذاره پرنسس صدمه ببینه.برای نجات عشقش، فورا اونو طلسم کرد، و پرنسس با پاهاش روی زمین فرود اومد، ولی… مثل یه گرگ! این تراژدی به همینجا ختم نشد. پرنسس گرگ خودشو جمع کرد و برگشت تا عشقشو ببینه. ولی روبیک به سنگ تبدیل شده بود!
روبیک: بعنوان یه جادوگر اگه از جادوم برای تغییر ذهن یا بدن کسی استفاده کنم به سنگ تبدیل می شم.
پرنسس گرگ با درد زوزه میکشید.
شاهزاده جعفری: عجله کنید گرگ رو بیارید اینجا! هیچکس نباید بفهمه چه اتفاقی افتاده!
شاهزاده از قدرت عشق اونا متحیر شده بود، ولی طمع اونو رها نکرد. پرنسس به محض شنیدن صدای شاهزاده با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود و تصویر عشقش که به سنگ تبدیل شده بود به طرف جنگل انبوه دوید.
پادشاه: چــی؟! دختر من از مراسم عروسی فرار کرده؟! نه، من میشناسمش. اون هیچوقت …
شاهزاده جعفری: آه هق هق هق…من خیلی تحقیر شدم! حالا چیکار کنم؟ اوه پادشاه هارولد! حتی اونقد قوی نیستم که با شما بجنگم، فقط باید سرنوشتمو بپذیرم! هق هق هق!
شاهزاده موفق شد کاری کنه که پادشاه بخاطر دخترش خجالت بکشه. پادشاه هارولد اونقد غمگین بود که خودشو توی اتاق حبس کرد، و سرزمینشو در اختیار شاهزاده گذاشت. پادشاه هیچ اطلاعی از سرنوشت ناگوار دخترش نداشت. پرنسس گرگ روزها توی جنگل زوزه میکشید و فریاد میزد. اون وضعیت غم انگیز سرزمینشو میدید و نمیتونست کاری کنه. هرشب به دیدن عشقش میرفت و زیر پاش مینشست. بعد ناگهان…
دریاد: سلام پرنسس! نگران نباش من دریاد هستم، روح درختها! و اومدم که بهت کمک کنم پرنسس. شاید ندونین ولی شما دلیل پشت این جنگل جادویی هستین. عشق شما به درختها و طبیعت به ما جون داده. تو آماده بودی تا عشقتو فدای جادوگر کنی تا از سرزمین پدرت محافظت کنی. دلم برات میسوزه پرنسس. تمام این مدت مراقبت بودم تا چیزی بهت بدم پرنسس من. بیا پرنسس… اینو بگیر و وقتی ماه کامل شد این سنگو روی پیشونی عشقت قرار بده. قدرت عشقت طلسم هردوی شمارو میشکنه. یادت باشه فقط امشب وقت داری. موفق باشی پرنسس!
پرنسس مصمم بود که به عشقش برسه. ولی شاهزاده داشت تماشا میکرد و همه ی طلاهایی رو که از قصر دزدیده بود، جمع میکرد.
شاهزاده جعفری: اون هر شب برای دیدن جادوگر به اینجا میاد. امشب میگیرمش و با همه ی طلاها از اینجا فرار میکنم. هه هه خب هه هه اوی اوی!!
پرنسس سنگو دهنش گذاشت و به طرف عشقش رفت.
شاهزاده جعفری: نــه!!!
طلسم شکسته شد! گریس برگشته بود، و همینطور روبیک جادوگر!
گریس: روبیــــــک!

روبیک: میدونی چه حسی داره که تو زمان گیر کنی، شاهزاده؟
شاهزاده جعفری: صبر کن! تو نمیتونی منو تغییر بدی وگرنه دوباره سنگ میشی!
روبیک: حق با توئه! من نمیتونم تغییرت بدم ولی شاید بتونم لطفتو جبران کنم.
شاهزاده جعفری: عشق من برگشتش، شاید باید عشق تو هم بهت برگرده.
ثروتی که شاهزاده اونقد ولعشو داشت، حالا زنده شده بود و دنبالش افتاده بود!
شاهزاده جعفری: اوه نه!نه!نه!آآآ!
پادشاه هارولد دوباره دخترشو بدست آورد.
روبیک: سرورم میدونم شما فکر میکنین که من مناسب دخترتون نیستم، ولی …
پادشاه: تو بهترین کسی هستی که از دخترم مراقبت میکنه! من تلاش میکنم بهترینارو برای دخترم انجام بدم و همه ی امکاناتشو در اختیارش بذارم. اما درواقع گنج واقعی عشقه! بیا اینجا ای کودن!
روبیک: کودن؟!
گزیس: هه هه هه…
و همونطور که همیشه آرزوشو داشت، عروسی بزرگی برای عشق جادوگر و پرنسس گرگ برگزار شد. تا اونجا که به شاهزاده مربوط میشه…اجازه بدین بگم اونم عشق بی پایان خودشو پیدا کرد!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی
تشکر
سلام بسیار از قصه ی تسویری 💗💙💜خوشم آمد. 😍😍🖤🤎💜💙💚💛
چه عالی خیلی خوشحال شدم عزیزم
واقعا عالی بود
تشکر
عالی
تشکر
خیلی زیبا بود
ممنون دوست خوبم
خیلیخیلیزیبا
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی عالی بود ……♡
تشکر میکنم از نظرت دوست خوبم
سلام خیلی خیلی خوشم اومد ♥♥💝💚💜🫣✌🏻✨💙👄👄🌷
چه عالی
خوشحالم که دوست داشتی دوست من
سلام مرسی از قصه ی پرنسسی جذابتون 💞
خیلی خوب بود
باتشکر 💜
این عالی ترین قصه ای است که خواندم خیلی ممنون
،💝
خیلی عالی بود -قصه های تصویری خیلی خوبن
💕💞💓
خیلی خوب بود-عاشقش شدم-خیلی خیلی عالی بود
دیوونه قصه شدم-عالی ترین قصه تو دنیا بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
خیلی خوب بود عاشقش شدم
اصلا مناسب سن بچه ها نیس و بسیار بی محتواست .من ب وولک اعتماد داشتم و فکر میکردم همه قصه هاش سالمه.و مثل آپارات جادوگری و جادوگر هارو تطهیر نمیکنه اموزش غلط ب بچه نمیده ولی اشتباه میکردم
از اینکه از قصه رضایت نداشتین متاسفم و از شما عذر میخوام، ممنونم که نظرتون رو برای ما نوشتین، یک بخشی از قصه ها به درخواست عزیزان داخل سایت قرار داده میشه، امیدوارم در سایر محتواها بتونیم رضایت شما دوست عزیز رو جلب کنیم
خیلی قشنگ بود ممنون
❤️