4/5 - (43 امتیاز)

این داستان پسری به اسم جان و دوستاشه. پدر جان تاجره ولی سارا متاسفانه پدرشو از دست داده و با مادرش که یه پرستار بچه مهربونه زندگی میکنه. پدر استیو مغازه دار درست کاریه و پدر و مادر کلر هم کشاورز های سختکوشی هستن. ریو زندگی مجللی داره و پدرش سازنده ی سرشناسیه. مدرسه ی اونها به بچه هایی که درسشون خوبه ولی به دلیل شرایط مالی ضعیف توانایی تحصیل تو مدارس معتبر رو ندارن بورسیه میده ولی ریو عادت بدی داره و بچه هایی رو که فکر می کرد ازش متنفر هستن، اذیت می کرد.
جان: مامان مامان خیلی گشنمه. دلم یه غذای خوشمزه میخواد.
مادر: روزت چطور بود پسرم؟
جان: کسل کننده فقط ریو یکم کلاسو شاد میکنه.
پدر: سلام به همه.
مادر: سلام عزیزم.
کلر: جان چرا بعد از مدرسه نیومدی پیشم؟یادت رفت باید برای تکمیل تکالیف از من یادداشت برداری کنی آره؟
پدر: چه طرزه برخورده جان؟ کلر داره باهات حرف میزنه.
مادر: اوه عزیزم میشه بیایی آشپزخونه و کمک کنی شیشه هارو از بالای قفسه بردارم؟ اوه کلر چرا یادداشتت رو اینجا نمیذاری؟ جان خودش میاد پیشت. اون فقط یکم خستست.
پدر جان همیشه دوست داشت جان با سارا، کلر و استیو که بچه های باهوش و خوش اخلاقی بودن، وقت بگذرونه ولی مادر جان همیشه سعی میکرد اشتباهات اون رو نادیده بگیره و به تاثیری که اینکار روی شخصیت جان میذاشت توجهی نداشت.
ریو: هی اندرو ببین اون قطب نماتو دزدید!
همکلاسی: نه من ندزدیدم.
ریو: کیفشو بگرد.
همکلاسی: آره حتما بعد میفهمین که ریو داره دروغ میگه… من نمیفهمم! این چجوری از تو کیف من سردرآورد. هی من هیچکاری نکردم!
همکلاسی دیگر: صبر کن میرم به معلممون میگم چیکار کردی!
و اون پسر بی گناه یه ماه از مدرسه اخراج شد.
سارا: سلام جان.
جان: سلام سارا. چه خبر؟
سارا: فردا امتحان مهم ریاضی رو داریم. تو آماده ای؟
جان: چی؟ معلم کی همچین چیزی گفت؟ اممم…من واقعا یادم نمیاد.
سارا: نگران نباش جان. ما بهت کمک می کنیم.
جان: چرا میخوان کمکم کنن؟ شاید از خودخواهیشون میخوان اینکارو بکنن. بهرحال این به نفع منه…اره اره مچکرم میبینمت. خداحافظ!
جان اینقدر درگیر انگیزه های خودش بود که نمی تونست خوبی دیگران رو تشخیص بده. درواقع جان به جای اینکه با کسایی باشه که واقعا بهش اهمیت میدن، سعی میکرد ریو رو تحت تاثیر قرار بده چون پدر ریو قدرت بیشتری داشت…
جان: هی ریو ببین! بیسکوییت هایی که دوست داری رو خریدم.
ریو: اوه باشه ممنون.
جان نمی تونست به دوستای واقعیش توجه کنه، درست همونطوری که ریو نمی تونست به جان توجه کنه.


ریو: شما ها خیلی حوصله سربرین.
جان: اوه آره! اینا خیلی حوصله سربرن الان که وقت درس خوندن نیست.
ریو: اوه واقعا؟ پس الان وقت چیه؟
جان: اوه الان وقت کریسمسه. بچه ها برنامتون چیه؟
ریو: اوه من کلی برنامه دارم. پسرعمو هام قراره برای کریسمس به دیدنمون بیان و بعد از اون همه باهم به سفر گرون قیمت اروپا میریم و بعدش هروقت جشن سال نو تموم شد برمی گردیم. قراره سفر خیلی گرونی بشه و منم بزودی میرم که برای سفر خرید کنم.
اوه به نظر عالی میاد.
خیلی خوش شانسی.
سارا: قراره مامانم برای کریسمس کیف چرمی که همیشه میخواستم و کلی لباس جدید بخره. من خیلی خیلی هیجان زده ام.
اوه سارا! فوق العادست. میدونم چقدر منتظر اون کیف بودی. پدر و مادر منم قراره یه دست لباس ورزشی که خیلی وقت منتظرشم و شکلات های موردعلاقمو بخرن. خب تو چطور استیو؟
استیو: خب….پدر و مادر من قراره یه جفت کفش که همیشه آرزوشو داشتم بهم هدیه بدن و الان میخوام کفش های قدیمیم رو بندازم دور و خیلی خوشحالم که قراره اون کفش های دوست داشتنی رو بپوشم. پدرم قراره برای شب کریسمس یه جفت لباس جدید هم بهم هدیه بده.
سارا: جان تو چرا اینقدر ساکتی؟ برنامه ی تو چیه؟
ریو: مطمنم برنامه ی جان از برنامه ی همه ی بچه های کلاس بهتره. در واقع شک دارم برنامه ی بهتری از من داره یا نه


جان: هدیه ی کریسمس من فقط یه ایکس باکس ده عه که در برابر برنامه ی کریسمس ریو هیچی نیست. اگه درباره ی برنامه ی خودم بهش بگم فکر میکنه من فقیرمو دوستیشو با من بهم میزنه و همه ی بچه های کلاس هم بهم میخندن…اوه بله…برنامه ی من…من قراره یه ایکس باکس ده، لباس، کفش و اسباب بازی های مارک دار هدیه بگیرم و بهترین قسمتش مونده. قراره مهمونی کریسمس برگزار کنم و قراره درخت کریسمسم گرون ترین درخت تو کل مدرسه بشه و حتی گرون تر از درخت جیسون، منظورم همکلاسی مشهورمونه.
سارا: اوه!
استیو: جان تو بی نظیری.
کلر: آره یکشنبه برای مسابقه ی ایکس باکس میایم پیشت.
جان: درواقع من و ریو یکشنبه ها بازی میکنیم ولی روزی که ریو نباشه شما میتونین بیاین.

سارا، کلر و استیو مشغول تزئین درخت کریسمس با وسایل بلااستفاده خونه بودن. مثل ساختن ستاره با بریدن و شکل دادن به کاغذ های تقویم قدیمی. از وسایل های دیگه ای هم برای صرفه جویی تو هزینه و اصراف کمتر کاغذ استفاده میکردن…در حالی که جان مشغول خرید وسایل تزئین گرون قیمت بود. همه برای جشن کریسمس به خونه ی جان اومده بودن اما جان فراموش کرده بود سارا، کلر و استیو رو دعوت کنه. همه خوشحال‌بودن به جز خود جان…جان نگران ستاره ی نقره ای گرون قیمتی بود که ریو دربارش بهش گفته بود و این که چطور فقط همون ستاره میتونه درخت کریسمسشو حتی از درخت کریسمس جیسون هم گرون قیمت تر کنه. ناگهان مغازه دار بهش زنگ زد و گفت ستاره ی نقره ای رو آورده….جان بدون این که دوباره فکر کنه، از مهمونی خودش بیرون رفت تا ستاره رو بگیره و ریو رو تحت تاثیر قرار بده….
جان: حالا قراره من مشهور ترین بچه تو مدرسه بشم.
جان بالاخره ستاره ی بزرگ و درخشانشو گرفت…حالا هیچی نمیتونه جلوشو بگیره که بهترین دوست ریو نباشه…
جان: از راه میانبر میرم خونه.
درواقع اونشب، شب کریسمس بود. جان که برای جلب توجه ریو و محبوب شدن تو مدرسه هیجان داشت اصلا حواسش به آب و هوا نبود. جان به مکانی دورافتاده و پر از کوه های برفی رسید که هیچ خونه و آدمی اون اطراف نبود…اون که فهمید راهشو گم کرده…شروع کرد به دوییدن تا مسیر برگشت رو پیدا کنه ولی ناگهان…لیز خورد و از صخره ی پوشیده از برف غلطید و پایین افتاد و ناگهان مشتش باز شد. ستاره افتاد و به اعماق صخره سقوط کرد.
جان که حسابی خسته شده بود اشک از چشم هاش سرازیر شد…فکر می کرد دیگه هیچ شانسی نداره.
جان: کمک! کمک! لطفا یکی کمکم کنه.
استیو: اوه خدای من یکی از صخره افتاده…
کلر: چطوری بیاریمش بالا؟
اونا استیو، کلر و سارا بودن…
سارا: اون جانه! اوه خدای من.
کلر: چطور رفتی اونجا؟؟
جان: بچه ها…
استیو: عجله کنین بیاین فورا بیاریمش بالا.
سارا: استیو برو از این دور و بر کمک بیار.
استیو: اینجا منطقه ی دور افتادست سارا. هیچ خونه و مغازه ای این دور و بر نیست.
کلر: زود باشین! یه فکری بکنین بچه ها…


سارا: یه فکری دارم.
ناگهان سارا کیف هدیه هارو باز کرد و لباس های جدید همه ی بچه ها و خودش رو بهم گره زد.
استیو: ما نمیتونیم بالا بکشیمش اگه اینکارو بکنیم هممون سقوط می کنیم.
کلر: به یه چیزی کی بندیمش.
سارا: اونجاست! یه درخت!
کلر: آره بیاین ببندیمش به درخت.
همین که طناب پارچه رو به درخت بستن، جان رو صدا زدن…
سارا: جان این طناب رو با احتیاط دستت بگیر و بیا بالا. ما طنابو به تنه ی درخت بستیم و میخوایم تورو بکشیم بالا. عجله کنین بچه ها! ما میتونیم انجامش بدیم.
جان طنابو گرفت و سعی کرد با تمام نیرو خودشو بالا بکشه. یبار استیو، کلر و سارا به خاطر تقلای جان نزدیک بود بخورن زمین ولی خودشونو نگه داشتن…
کلر: عجله کنین بچه ها دیگه چیزی نمونده.
سارا: خدایا شکرت.
جان تخت تاثیر کار دوستاش قرار گرفته بود…
جان: متاسفم بچه ها. من شمارو نادیده می گرفتم ولی شما به خاطر من از لباس های جدیدتون گذشتین و جونتون هم به خطر انداختین.
سارا: جان! باز هم میشه لباس های جدید خرید..این چیز ها اصلا مهم نیستن…

استیو: ما دوست هات هستیم جان. ناراحت نباش. درمورد لباس هم باید بکم به اندازه ی تو اهمیت نداره.
کلر: دقیقا. کاملا موافقم دوست من ولیتو چطور اومدی اینجا؟
جان: اومدم یه ستاره ی نقره ای گرون بخرم که راه برگشت رو گم کردم. شما هم راهتون رو گم کردین؟
استیو: نه گم نکردیم. ما پول کافی نداشتیم که درخت کریسمس بخریم بنابراین تصمیم گرفتیم که یه درخت واقعی رو تزئین کنیم.
سارا: یه نفر بهمون گفت که یه درخت کریسمس خاص اینجاست ماهم اومدیم دنبالش بگردیم ولی هیچ جا پیداش نکردیم.


جان: بچه ها از این که شمارو به جشن دعوت نکردم خیلی حس بدی دارم. میشه الان با من بیاین؟ اگه شما نباشین درخت کریسمسم کامل نمیشه. همه ی ثروت دنیا در مقابل دوستی واقعی بی ارزشه.
کلر: خیلی خوشحال میشیم جان.
استیو: آره! بیاین بریم بچه ها.
همه آماده ی رفتن بودن…بعد از طی کردن مسافتی جان برگشت که ماه رو ببینه و…
جان: بچه ها اونجارو نگاه کنین.
استیو: چی؟
سارا: اون درخت کریسمسه.
کلر: هورا پیداش کردیم!
همه ی اون ها درخت کریسمس رو با تمام وسایلی که خریده بودن تزئین کردن. جان از همه خوشحال تر بود چون سارا دقیقا همون ستاره ی نقره ای درخشان رو درست کرده بود و از جان خواست تا اونو بالای درخت بذاره. این بهترین کریسمس برای جان بود چون دوست های واقعیش زو توی اون شب خاص پیدا کرده بود. اون این پیام رو همیشه به خاطر داشت. ستاره های نقره ای کریسمس رو نمیشه خرید فقط میشه بدست آورد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

18 پاسخ
  1. اریادخت معصومی
    اریادخت معصومی می گوید:

    بی نظیر خیلی خوب بود😍
    این همه برای داداشم خوندم🥱 همین الان تمام شدد پاشو میبره بالا یعنی بیدارم😂 یه قصه دیگه بگو😣🥱🥱🥱🥱

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *