روزی روزگاری در اونجاکه اسب رو نشونه ی رفاه و کامیابی می دونستند، دو برادر بودند که هر کدوم در خونه های خودشون و با دارایی خودشون زندگی می کردند. دمیتر ثروتمند و جریکو برادر فقیری بود.
دمیتر: “عجله کن جریکو اینجوری قبل از غروب آفتاب هم به اونجا نمی رسیم..”
دو برادر قصد داشتن به نمایشگاه تجاری که در شهر برگزار می شد برن. همین که می خواستن حرکت کنن دختر جریکو به اونجا رسید…
نورا: “پدر لطفا…لطفا بذارین منم باهاتون بیام… ”
جریکو: “عزیزم راه خیلی طولانیه تو خسته میشی…”
نورا: “پدر بذار بیام دیگ…همیشه دوست داشتم شهرو ببینم…”
دمیتر: “ازت خواهش میکنم بذار بیاد و زودتر راه بیوفتیم…”
نورا: “قول میدم که دختر خوبی باشم.”

جریکو: “خیله خب امیدوارم که واقعا همینطور باشه.”
بعد از این که اونها تمام روز رو در راه بودند، نزدیک غروب به شهر رسیدن….
دمیتر: “بهتره یه جایی پیدا کنیم تا شبو استراحت کنیم و صبح بریم به طرف شهر.”
نورا: “به گمونم یه کلبه اونجاست.”
جریکو: “واقعا؟”
دمیتر: “باید بریم.”
جریکو: “این که کلبه نیست این یه اسطبله.”
دمیتر: “میتونیم شبو همینجا استراحت کنیم.”
نورا: “اونجارو نگاه کنین…اب و غذا هم واسه اسب ها هست. میگم عجب جای خوبیه ها….”
جریکو: “خیله خب…حالا بیاین شام بخوریم و بخوابیم.”
اینجوری بود که اونها اون شب اسطبل رو خونه ی خودشون کردن…صبح روز بعد اونها زود از خواب بیدار شدن و آماده شدن تا به سفرشون ادامه بدن…
جریکو: “زود باش نارا…باید بریم.”
نورا: “دارم میام پدر.”
جریکو: “صدای چی بود؟”
نورا: “نگاه کن…”
جریکو: “یعنی اسب ما دیشب یه کره به دنیا آورده؟”
دمیتر: “اگه اسب تو اونو به دنیا آورده بود می رفت کنارش وایمیستاد ولی همونطور که میبینی اومده پیش اسب من…”
نورا: “عمو جون یه اسب نر چطور میتونه زایمان کنه؟”
دمیتر: “درسته داداش به نظر میرسه که اسب ما…درسته یکم آب و غذا به کره ی من بدین و بعدا بیارینش پیش خودم.”
جریکو: “ولی داداش؟”
دمیتر: “اسب ها که صد رنگ نمیشن جریکو…شاید این کره اسب تو جنگل گم شده باشه و حالا هم اومده پیش اسب من…اگه می خواست اسب تو مادرش باشه مستقیم می رفت پیش اون ولی حالا که اومده پیش اسب من. پس نتیجه میگیریم که مال خوده خودمه.”
جریکو: “حالا چی میگی برادر؟”
دمیتر: “میبینی؟”
دو برادر در حال بگومگو بودن که چه کسی باید کره اسب رو نگه داره و سرانجام نورا فکری به ذهنش رسید…
نورا: “پدر، عمو چرا نمیرین به شهر؟ مگه پادشاه اونجا دانا نیست؟ برین پیش اون و ازش بخواین برامون یه فکری بکنه…”
جریکو: “درسته داداش.”
دمیتر: “آره. انگار دخترت از تو خیلی باهوش تره…باید بریم…”
اونها به دروازه ی شهر رسیدن…برادر ها در حال صحبت با نگهبان ها بودن که نورا اعلامیه ای که روی درختی در اون نزدیکی بود رو خوند…متن اعلامیه: “دزد! هرکس محل سکونت این دزد رو به شاه اطلاع بده، صد سکه ی طلا پاداش میگیره.”

برادر ها همه چیز رو برای شاه تعریف کردن…
پادشاه: “خب نظر شما چیه؟”
دربار: “سرورم مشکله اما اگه این اسب مادر کره باشه پس کره اسب باید ازش شیر بخوره.”
دربار: “اما کره اسب واقعا متعلق به برادر پولدار هم نیست. اون فقط از رو حرص و طمع داره جر و بحث می کنه به علاوه به اندازه کافی خودش اسب داره خیلی راحت میتونه کره اسب رو به برادر فقیرش بده.”
پادشاه: “خب بذارین ببینم چرا یکیشون فقیره و یکی پولدار…؟ به خاطر شانسه یا به خاطر باهوشی یا به خاطر این که باهوش نیستن؟”
دربار: “قصد دارین چیکار کنید سرورم؟”
پادشاه: “وقتی دلیل شکست میخوره خرد به کمکمون میاد. بذارین ببینیم کدوم یکی از این دوتا برادر باهوش تریه…خب ازونجایی که واقعا این کره اسب متعلق به هیچکدومتون نیست من یه سئوال ازتون می پرسم و هرکس بتونه جوابی بده که منو راضی کنهف کره اسب مال اونه.”
بنابراین شاه از برادر ها سئوالی پرسید…
پادشاه: “خب میخوام بدونم سریع ترین چیز توی دنیا چیه؟ نرم ترین چیز توی دنیا چیه؟ و گرانبها ترین چیز توی دنیا چیه؟”
همه از سئوال عجیب شاه تعجب کردن و مشتاقانه منتظر جواب هایی بودن که قرار بود برادر ها بگن…دمیتر تصور کرد که اگر در جوابش از شاه تعریف و تمجید کنه شاه به اون لطف میکنه پس گفت:
جریکو: “خب این خیلی آسونه سرورم. چی میتونه سریع تر از اسبتون باشه؟ چی میتونه از تخت شما نرم تر باشه علی حضرت و چی میتونه از شاهزاده ی شما گرانبها تر باشه؟”
پادشاه: “جواب تو چیه جریکو؟”

جریکو مرد ساده و راستگویی بود اون بلد نبود که چطور با کلمات بازی کنه تا مردم رو راضی کنه…بنابراین نمی دونست که چی باید بگه…
دربار: “سرورم اون برادر حتی یه جواب هم نداده.”
پادشاه: “جواب نداشتن بهتر از این که جواب های ریاکارانه و نادرست بده. بهتره یکم صبر کنیم.”
نورا در فکر فرو رفته بود می خواست جواب صادقانه ای بده که ناگهان چیزی به ذهنش رسید…
نورا: “عه ببخشید سرورم…میشه من جای پدرم جواب بدم؟”
پادشاه: “چرا که نه!”
نورا: “عه سرورم…باید صادقانه بگم که من واقعا جواب درست رو نمیدونم ولی با توجه به چیز هایی که توی دنیای اطرافم دیدم فهمیدم که سریع ترین چیز تو دنیا باده…اونقدر سریعه که میتونه طوفان به پا کنه و هرچیزی رو سر راهش هست نابود کنه. نرم ترین چیز توی دنیا باید بوسه ی بچه باشه مثل همین کره اسب که منو میبوسه و به نظرم ارزشمند ترین چیز تو دنیا خب صداقته وگرنه به خاطر گرفتن اطلاعات درباره ی دزد صد سکه جایزه نمی ذاشتن….”
پادشاه: “آفرین! آفرین! جریکو دخترت واقعا راستگو، بی ریا، باهوش و پاکدله. منو خوشحال و راضی کرد و نه فقط این کره اسب بلکه صد تا اسب و ده هزار سکه هم بهت پاداش میدم و تو دمیتر تو می تونستی سخاوتمند باشی اما پستی و فرومایه بودن رو انتخاب کردی. وقتی دلیل شکست میخوره خرد به کمکمون میاد. بذارین درسی بشه که پاداش و جایزه با بی ریایی و پاکدلی بدست میاد.”
دمیتر: “ممنون سرورم شما واقعا مهربونین.”
جریکو: “من از شما خیلی ممنونم. ازتون ممنونم.”
همونطور که دیدین کلک زدن به دیگران آسونه ولی دوز و کلک مارو به جایی نمیرسونه. مردم متوجه ی اون میشن اما اگه واقعا یه زندگی شاد و کامل میخواین باید شاد و بیریا و خردمند باشین…
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




چرا چند روزه باز نمیشه قصه ها☹
قصه مشکلی نداره سیمین جان، فکر کنم مشکل از اینترنت شما باشه
آدم باید راستگو باشه عالی بود
ممنونم که برداشت خوبتو برامون نوشتی هستی عزیز
عالی بود دستتون درد نکند🌷🌷🌹🌹❤️❤️♥️♥️
ممنون از شما
قصه دختر باهوش خیلی آموزنده بود مرسی ازتون
ممنون از شما
سلام خاله صدف خوبی قصه ها عالی هستند ولی چند روز هست قصه های تصویزی باز نمی شن من و داداش ۴ سالم شما را دنبال میکنیم
چرا عزیزم
انیترنتتو امتحان کردی عزیزم؟ چون ویدیوها مشکلی ندارن
ممنونم از همراهیتون هستی جان
عالی بود عالی
تشکر
عالي
تشکر
خاله صدف مممنون عالی هستن. امیدوارم سلامت و شاد باشید
ممنون از تو پارمیس عزیزم که نظرتو نوشتی
بسیار عالی و قشنگ. مرسی خاله صدف جون. شاد سلامت باشید
ممنونم از نظر خوبت عزیزم
بسیار عالی خیلی خوبه عزیزم ❤🌸
تشکر
خیلی عالی بود
تشکر
سلام خانم قصه گو
میتونم صداتون کنم خاله صدف؟
با اجازه شما خاله صدف جان ، این قصه قصهی بینزیری بود.
من الان ۸سال دارم.موقهای ۳سال و نیمم بود هم این قصه را شنیده بودم.
من دیده بودم خیلی ها می گفتند که قصه های قدیمی بگزارید.و قصهای که مال۵سال پیش بوده هم قصه قدیمی حساب میشه دیگه.
من این ها رو گفتم که بگم شما به نظر ما خیلی احترام میگذارند
واقا ممنون.
بابت این هم که گفتم دیدم خیلی ها میگن قصه های قدیمی بگزارید ، چون که دختر خاله من هم جز کسایی بود که قصه های قدیمی را خیلی خیلی خیلی دوست داره
سلام آنیتای عزیزم بله چرا نمیتونی!
خیلی ممنونم که نظرتو برام نوشتی دختر قشنگم
حتمااا و قطعا نظرتون برامون مهم عزیزم
,⭐⭐⭐⭐⭐
ممنونم از نظرت نسیم جان
ممنون خاله صدف بابت قصه های قشگتون
ممنونم که با وولک و قصه های وولک همراهید
خیلی خوب
تشکر
عالی بود.
نتیجه گرفتم وقتی دلیل شکست میخوره خرد به کمکمون میاد.
اگه واقعا یه زندگی شاد و کامل میخوایم، باید شاد و بی ریا و خردمند باشیم.
آفرین به این برداشت عمیق و خوبت آرمین عزیز
خیلی قشنگ و آموزنده بود👏👏👏
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خیلی قشنگ بود لذت بردم🌹👏👏👏
🌺💕💓🌹
چه عالی
خیلی عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی
حتما بخونیدش
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
خیلی خوبه و ما برای یه مسابقه بین مدارس ها اجراش کردیم و مقام خوبی هم به دست آوردیم
🥰🥰چقدر عالی دوست خوبم