4.4/5 - (31 امتیاز)

روزی روزگاری جایی در قطب شمال سنت نیکولاس یا همون بابانوئل با خانوم نوئل و کوتوله هاش و همینطور گوزن هاش زندگی می کرد. البته هنوز هم زندگی می کنن. بابانوئل با کمک کوتوله هاش سخت مشغول آماده کردن هدیه ها بود اما قرار بود اینبار کریسمس با سال های قبل فرق داشته باشه.

چیزی نمونده بود که بابانوئل هم خودش هدیه خیلی ویژه ای بگیره. در یک شب سرد گوزن کوچولوی زیبایی به دنیا اومد. اسمش رودولف بود اما این گوزن کوچولو هیچ شباهتی به گوزن های دیگه نداشت، اون با یه دماغ قرمز درخشان به دنیا اومده بود اما رودولف نمی تونست بفهمه که چرا خاصه…

یکی از گوزن ها: “رودولف رو دیدین؟ دماغش خیلی عجیبه! مثل دماغ دلقک ها قرمز و درخشانه.”

یکی دیگه از گوزن ها: “و خیلی هم بزرگه! هیچ گوزنی همچین دماغ بزرگ و درخشانی نداره. قیافش خیلی خنده داره.”

همه ی گوزن ها دماغ رودولف رو مسخره می کردن و نمیدونستن که با این کارشون چقدر رودولف رو ناراحت می کننَ. رودولف همیشه از این که با بقیه فرق داشت ناراحت بود و حس می کرد که تنهاست…

رودولف: “چرا باید همچین دماغ قرمز و درخشانی داشته باشم؟ همه منو مسخره می کنن. هیچکس با من بازی نمیکنه. من به درد هیچکاری نمی خورم.”

اما رودولف خیلی زود فهمید که دماغش یه هدیه است. اونشب شب کریسمس بود بابانوئل داشت گوزن هاش رو آماده می کرد تا باهم دور دنیا پرواز کنن. کوتوله ها داشتن سخت کار می کردن…بعضی هاشون برف روبی می کردن و بعضی هاشون هدیه هارو آماده می کردن و لیست بچه های خوب و شیطون رو چک می کردن…

بابانوئل: “خیله خب دیگه وقت نداریم باید زودتر بریم.”

خانوم نوئل: “بله بله همه آماده شدن…تو چطور؟ لباست کو!؟ مو ها و ریشت رو شونه زدی؟”

بابانوئل: “من؟ آره! الان میرم آماده میشم نگران نباش خیلی طول نمیکشه.”

خانوم نوئل: “همسر عزیزم چند دقیقه بیشتر وقت نداریا میگم ها هرسال هم باید لباستو بزرگ و بزرگ تر بدوزم.”

درست در همون موقع بود که پیپر مینیستیکس دانا ترین کوتوله ی بابانوئل با عجبه به سمت اونا دویید. اون خیلی مضطرب بود!

پیپر: “بابانوئل خانوم نوئل خبر های بدی دارم…انگار یه مه غلیظی سرتاسر دنیارو گرفته…گوزن هامون اینطوری نمیتونن راهشونو پیدا کنن.”

بابانوئل: “اوه خدای من این اصلا خوب نیست! من باید همه ی هدیه هارو امشب تحویل بدم. همه ی بچه های دنیا منتظر هدیه هاشونن حالا باید چیکار کنیم؟ ای وای!”

خانوم نوئل: “میگم که ما که نمیتونیم همینجروی اینجا بشینیم…ببینم کسی میتونه کمک کنه؟ باید به سورتمه چراغ ببندیم.”

بابانوئل: “نه چراغ ها میوفتن.”

پیپر: “شاید می تونیم گوزن های جوون تر رو بذاریم جلو شاید چشم هاشون توی مه ببینه بابانوئل.”

بابانوئل: “فکر نکنم هرچقدر هم جوون باشن مه اونقدر غلیظه که چشم هیچکسی چیزیو نمیبنیه.”

خانوم نوئل: “خب پس خودت یه فکری بکن میخوای چیکار بکنی؟”

بابانوئل: “فکر کنم راه چاره رو پیدا کردم. هی رفیق رودولف امشب برنامت چیه؟ امیدوارم وقتت آزاد باشه.”

رودولف: “خب کار خاصی ندارم بابانوئل. ببینم اسم منو از کجا میدونین؟”

بابانوئل: “من اسم همه ی گوزن هارو میدونم. خب دشر، دنسر، پرنسر، ویکسن، کومت، کاپید، داندر و بیلکسم.”

رودولف باورش نمیشد که بابانوئل اسم همه ی گوزن هاشو بلده…

بابانوئل: “خب حالا یه بار دیگه میگم… دشر، دنسر، پرنسر، ویکسن، کومت، کاپید، داندر و بیلکسم.”

خانوم نوئل: “داری چیکار میکنی؟ دیگه وقت نداریم ها! راهی پیدا کردی؟”

بابانوئل: “آروم باش عزیزم رودولف امشب بهمون کمک می کنه…قهرمان! امشب سورتمه منو رهبری میکنی؟”

رودولف اونقدر از پیشنهاد بابانوئل تعجب کرده بود که نمی تونست قبولش کنه. بقیه گوزن هاهم تعجب کرده بودن! همینطور مامان نوئل و پیپر ولی بابانوئل از تصمیمیش مطمئن بود.

رودولف: “فکر نکنم بتونم…من که هیچ تجربه ای ندارم!”

بابانوئل: “چه حرف ها … تو عالی هستی. امشب بهت احتیاج داریم. زودباش رودولف راهو نشون بده.”

آمادش کن پیپر…پیپر با مامان نوئل رودولف رو مثل گوزن های دیگه لباس پوشوندن و آمادش کردن.

خانوم نوئل: “تو واقعا مطمئنی؟”

بابانوئل: “آره عزیزم. حس می کنم اون با دماغ قرمز و درخشانش از حالا به بعد میتونه راهو نشونم بده. همه آماده ی رفتنین؟ آره؟ صبر کن! یه دقیقه صبر کن اول ایمنی بعد حرکت…دشر، دنسر، پرنسر، ویکسن، کومت، کاپید، داندر و بیلکسم و…رودولف! برید بالا. برییید…حالا بپرید..بپرید گوزن های خوب من..افرین.”

سورتمه ی بابانوئل به آرامی حرکت کرد و بعد توی آسمون تاریک ناپدید شد. رودولف نگران بود نمی دونست باید چیکار کنه….همه ی گوزن ها بهش خیره شده بودن…حالا فهمیده بودن رودولف چقدر خاصه و از این که مسخرش کرده بودن احساس گناه می کردن. با تاریک تر شدن هوا مه هم غلیظ تر شد…رودولف و بقیه ی گوزن ها نمی تونستن چیزی ببیننن اون بابانوئل رو نگاه کرد که داشت بهش لبخند می زد.

بابانوئل: “زودباش پسرم..زودباش.”

مه به شدت غلیظ شده بود…رودولف چشم هاش رو بست و دماغ قرمزش درخشان شد…درخشان تر از همیشه و راه بابانوئل و بقیه ی گوزن هارو روشن کرد. اونها با خوشحالی برای رودولف هورا کشیدن… با کمک دماغ قرمز و درخشان رودولف و البته بقیه ی گوزن ها بابانوئل تونست تمام هدیه هارو به دست بچه ها برسونه.

بابانوئل: “دیدی بهت گفتم؟ تو خیلی خاصی پسرم. تو میتونی همیشه سورتمه ی منو با دماغ قرمز و درخشانت راهنمایی کنی. تو هدیه ی کریسمس منی.”

و همینطور هم شد…از اون شب به بعد رودولف سورتمه ی بابانوئل رو رهبری می کردف از میون شب، از میون مه و از میون برف…رودولف جلوی سورتمه راهو نشونشون میداد. جالب نیست؟ رودولف همیشه نگران دماغش بود ولی دیدین چطور به گوزن خاصی تبدیل شد؟

در پایان روز اون دماغش بود که اونو منحصر به فرد می کرد. پس دفعه ی بعدی که به آسمون نگاه کردین و سورتمه ی بابانوئل رو توی آسمون دیدین ببینین می تونین دماغ درخشان رودولف رو پیدا کنین؟ چون تاریخ هیچوقت اونو فراموش نمی کنه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

20 پاسخ
  1. آلا میلانی و آتنا میلانی
    آلا میلانی و آتنا میلانی می گوید:

    عالی و ممنون می شه لطفا بیشتر قصه تصویری کریسمسی بگذارید چون کریسمس نزدیک است
    کریسمس هم مبارک🎄

    پاسخ
  2. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    عااااالی بود.من از این قصه یاد گرفتم که اشکالی نداره که با بقیه فرق داشته باشی و باید از همان چیزی که داری شکر گزار باشی و همان چیز تورو منحصر به فرد می کنه.

    پاسخ
  3. 🙂😍آنیتا
    🙂😍آنیتا می گوید:

    خاله صدف من قبلا فکر می کردم که موهایم زشت است اما از وقتی که این قصه را خواندم فهمیدم آن ها خیلی هم قشنگ هستند
    ممنون که با این قصه زیبا این رو به من یاد دادین🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    پاسخ
  4. سوگند
    سوگند می گوید:

    سلام مرسی که انقدر قصه های خوب و قشنگ درست میکنید میشه قصه های جدید تری بزارید ممنون میشم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *