روزی روزگاری توی شهر کوچیکی تو اسپانیا کشاورزی زندگی می کرد که سه تا پسر داشت. آلبرتو، دومنیک و پدرو. پدر دیگه پیر شده بود و کار کردن براش سخت شده بود برای همین یه روز پسراشو صدا کرد.
پدر: “پس اندازم تقریبا دیگه تموم شده چون فصل خشکی پیشبینی شده روز های سختی پیش رو داریم. ازتون میخوام برین پایتخت و کار پیدا کنید.”
آلبرتو: “حتما پدر منو دومنیک صبح زود باهمدیگه میریم.”
پدر: “خب پس برادر کوچولوتون چی؟ پدرو!”
دوتا از برادرا به این حرف خندیدن…
دومنیک: “پدر آخه به نظرت پدرو اصلا می تونه کاری بکنه؟”
پدرو : “چرا که نه؟ منم میخوام به خانواده کمک کنم.”
پدر: “صبر کنید ببینم. پدرو همراهتون میاد! این دستور منه! هر سه نفر کار پیدا می کنین و بعد از یک ماه برمی گردین همینجا.”
کشاورز اینو گفت و رفت تو اتاقش…فردای اون روز سه تا برادر به پایتخت رسیدن و دنبال کار گشتن…تاجر ثروتمندی که دنبال کارگر های قوی بود اونهارو فورا استخدامشون کرد.
تاجر: “بذارین بهتون خوب بگم…هرروز تو پر کردن و خالی کردن گونی های کارخونه کمکم می کنید و من ماهی سیصد سکه ی نقره بهتون میدم به علاوه هرکدوم یه اسب برای رفت و آمد میگیرین.”

برادر ها با خوشحالی فورا قبول کردن…وقتی برادر کوچیکه سخت کار می کرد اون دوتای دیگه مسخرش می کردن و مجبورش می کردن کار اوناهم انجام بده و خودشون می نشستن و استراحت می کردن…شبا وقتی برمیگشتن خونه دوتا برادر باهم می نشستن غذا می خوردن و باهم حرف میزدن و می خندیدن و پدرو مجبور بود تک و تنها تو آشپزخونه غذا بخوره. اوضاع به همین ترتیب می گذشت… تا اینکه بعد از یک ماه تاجر سه تا برادر رو صدا زد…
تاجر: “من از کار شما خیلی راضیم پسرا…بفرمایین اینم دستمزدتون.”
آلبرتو: “ممنونم قربان.”
تاجر: “اوه الان تشکر نکن…بیا بذارین یچیز دیگه نشونتون بدم…”
تاجر اونهارو به اسطبل برد و برادر ها تعجب کردن…
دومنیک: “وااای این یعنی…”
تاجر: “بله این وسیله ی رفت و آمدتونه که قول دادم…خودتون انتخاب کنید…”
آلبرتو و دومنیک بهترین اسب هارو از بین بقیه انتخاب کردن… ولی چشم پدرو به چیزی افتاد که زیاد هم شبیه به اسب نبود…
پدرو: “یعنی اینم یه…”
تاجر: “تک شاخه بله.”
پدرو: “میشه نگهش دارم؟”
دوتا برادر به این حرف خندیدن…
واقعا مطمئنی پسر؟ پسر جوونی مثل تو باید اسب سوار شه نه تک شاخ….اون مثل همینه اما ضعیف و شکنندست ها…”
آلبرتو: “میخواد اسبش هم دقیقا مثل خودش باشه.”
دومنیک: “آره میخواد اسبش هم مثل خودش باشه…”
پدرو: “بله بله مطمئنم.”
تاجر: “خیله خب باشه حالا دیگه می تونین برین…یادتون باشه دو هفته بعد برگردین سرکار ها…خداحافظ”
آلبرتو و دومنیک توی راه پدرو و تک شاخو مسخره کردن و بعد از یه مدت خیلی سریع دور شدن…
آلبرتو: “تصمیم احمقانه ی تورو به پدر اطلاع میدیم…”
دومنیک: “دوروز بعد میبینمت.”
وقتی آلبرتو و دومنیک خیلی دور شدن…پدرو دید که تک شاخ آروم میره پس آهی کشید…
پدرو: “اوه…اشکالی نداره…وای…حتی اسمتم نمیدونم.”
اسب تک شاخ: “کورنل…اسم من کورنله.”
پدرو وقتی شنید تک شاخ حرف میزنه نزدیک بود از پشتش بیوفته…
پدرو: “ببینم تو الان چی گفتی؟”
کورنل: “آروم باش من بی آزار و البته جادویی ام.”
پدرو: “من دارم خواب میبینم؟”
کورنل: “نه دوست من…کاملا بیداری…بالاخره میتونم با یه نفر حرف بزنم…خدای من همش منتظر بودم منتظر بودم منتظر بودم و منتظر بودم که یکی صدامو بشنوه. ببینم تو حرفامو میفهمی؟ صدامو میشنوی؟ وای عالیه!”
پدرو: “چی؟”
کورنل: “اوه مهم نیست. بیا در مورد یچیزی حرف بزنیم…تو چند سالته؟ نه وایسا…میوه ی مورد علاقت چیه؟ نه! نه! چه فصلی رو خیلی دوست داری؟ میدونی من که خیلی…”
پدرو: “بس کن…کم کم دارم فکر می کنم چه خوبه که حیوون ها نمیتونن حرف بزنن…”
کورنل: “اوه پسر! من مثل حیوون های دیگه نیستم! من قدرت حس ششم دارم که در طول سال ها به دست آوردمش و میتونم بهت بگم که برادرات دارن به دردسر میوفتن. دردسر! د ر د س ر!”
پدرو: “چی؟”
کورنل: “د ر د س ر!”
پدرو: “آره تلفظشو میدونم…منظورم اینه که چه دردسری؟”
کورنل: “اوه اوه اوه نشد دیگه…تا بهم نگی باهم دوستیم هیچی بهت نمیگم…”
پدرو: “دوست؟”
کورنل: “عالیه! ما دوستیم! بهترین دوست ها…بهترین دوست های ابدی…بهترین…”
پدرو: “چی؟ حالا میگی برادرام کجان یا نه؟”
کورنل: “اونها بدجنسن!”
پدرو: “خودم میدونم…بهم بگو تو چه دردسری افتادن؟”
کورنل بهش گفت تو راهی که آلبرتو و دومنیک رفتن تا به خونشون برسن…یه کلبه وجود داره که متعلق به دوتا خواهره….اون دوتا خواهر جادوگرن و میخوان خودشونو به عنوان دوتا زن زیبا جا بزنن تا برادرارو فریب بدن و بکشنشون و اسب ها و پولشونو بدزدن..
پدرو: “همه ی اینهارو با حس ششمت فهمیدی؟”
کورنل: “خب راستش شنیدم تاجر درباره ی راهی پر از دشمن حرف میزد…بهش میگفت میانبر مرگبار!”
پدرو: “اوه باید به به برادرام کمک کنم. لطفا زودتر بریم…”
کورنل: “واقعا نمی فهمم چرا باید کمکشون کنی؟ اونها همش بهت بدی میکنن همونطور که اسب ها به من بدی میکنن.”
پدرو: “برای اینکه مقابله به مثل و تلافی دنیارو نابود می کنه…”
کورنل: “تلافی؟ مگه ما داریم از تلافی حرف میزنیم؟”
پدرو: “کورنل تو باید کمکم کنی رفیق…خواهش میکنم.”
کورنل: “رفیق؟ تو الان منو صدا کردی رفیق؟”
پدرو: “آره رفیق! حالا میشه سریع تر بریم؟”
کورنل: “بریم؟ اوه منظورت به پرواز کردنه؟”
پدرو: “چی؟”
کورنل: “کمربندتو محکم ببند رفیق چون الان…..میریییییم.”

همونطور که کورنل گفته بود آلبرتو و دومنیک فریب جادوگرارو خوردن و تو کلبشون کنار دریاچه بودن…برادرا شیفته ی زیبایی اون دو خواهر شدن…
دومنیک: “پس شما ها خواهرین؟”
لارا: “آره! اسم من لاراست و اینم خواهرم نیناست…”
آلبرتو: ” من آلبرتو ام و این دومنیکه.”
لارا: “حتما باید خیلی گشنتون باشه حالا بهتره دست و روتونو بشورین تا ما غذا آماده کنیم.”
دومنیک: “باشه!”
وقتی برادرا نشستن پشت میز و میخواستن اولین لقمه رو بخورن…سر و صدای بلندی از بیرون شنیده شد…
کورنل: “اوه ببخشید!”
آلبرتو: “پدرو؟”
لارا: “ببینم همه چیز روبراهه؟ اون کیه؟”
آلبرتو: “راستش…هیچکس فقط قبلا یک بار دیدیمش.”
کورنل: “بهت گفتم که این آدم ها ارزششو ندارن.”
پدرو: “مقابله به مثل یادت میاد؟”
کورنل: “نه! نه! البته که نه!”
نینا: “اون داره با اسبش حرف میزنه؟ عجب آدم عجیبیه!”
لارا: “چه اسب عجیبی!”
دومنیک: “مشکل داره…خب دیگه بریم تو..آهای از اینجا برو…”
پدرو: “برادر وایسا! اینها دختر های زیبا نیستن…اینها جادوگرن!”
وقتی پدرو می رفت سمت برادراش…دوتا جادوگر بهم نگاه کردن…
آلبرتو: “چی؟ چه مزخرفاتی…”
نینا: “قربان! این حرفت خیلی توهین آمیزه!”
پدرو: “اوه واقعا؟ من که میدونم الان میخوای به برادرام نگاه کنی و بهشون عجی مجی بگی و جادوشون کنی…”
نینا: “احمق! کار مارو خیلی ساده تر کردی.”
نینا به لارا نگاه کرد و جفتشون لبخند زدن…
لارا: “تو به من اعتماد داری؟”
آلبرتو: “من…من…من…”
لارا: “خوبه! پس به چشم هام نگاه کن…”
آلبرتو: “ام…باشه….”
لارا: “عجی مجی لاترجی…”
نینا: “عجی مجی لاترجی….”
چشم های آلبرتو و دومنیک باز شد و با یه جرقه جفتشون تبدیل به قورباغه شدن…
پدرو: “نههههه!”
لارا: “حالا نوبت توئه! به چشم هام نگاه کن….عجی مجی لاترجی….”
لارا: “ها؟ عجی مجی لاترجی…”
نینا: “چی؟ عجی مجی…”
کورنل: “خیله خب وایسین وایسین زحمت نکشین خانوم ها…لازم نیست همش بگی عجی مجی لاترجی عجی مجی لاترجی…”
لارا: “اون حرف میزنه؟”
پدرو: “متاسفانه آره! بله!”
لارا: “چرا طلسم ما روی تو اثر نکرد؟”

کورنل: “چون من مطمئن بودم…حالا میخوام از اینم مطمئن شم که…عجی مجی لاترجی لاترجی عجی مجی…”
و با یه جرقه….
کورنل: “خیله خب دیگه کافیه خانوم راوی…تموم شد…حالا دوتا قورباغه رو دوتا…دوباره بگو اینا چین؟”
وزغ…
کورنل: “ممنونم!”
پدرو: “چی؟ تو جادو هم بلدی؟”
کورنل: “تمام مدت داشتم باهات حرف میزدم و تو اینو پیشبینی نمی کردی؟ فکر میکنی از کجا میدونستم برادرات دارن میانبر میزنن؟ بهرحال…اینا برادراتن…قورباغه هارو میگم…برشون دار تا بریم.”
پدرو: “پس جادوگرا چی؟ میخوای همینجوری اینجا ولشون کنی؟”
کورنل: “پسر واقعا نمی فهمم چی میگی؟؟ تو برای اونهاهم نگرانی؟”
پدرو: “کورنل مقابله به مثل…”
کورنل: “خیله خب باشه کافیه! آهای وزغ ها…یعنی جادوگر ها…صبح دوباره به شکل همون دختر های زیبا برمی گردین و تمام جادوگری و کار های بد رو فراموش میکنین…تموم شد.”
خب…اجازه هست؟
کورنل: “آره بفرمایین.”
و اینجوری شد که پدرو و کورنل قورباغه هارو برداشتن و به خونه کشاورز پرواز کردن…وقتی رسیدن کورنل قورباغه هارو به شکل اصلیشون برگردوند…آلبرتو و دومنیک که به شکل اصلیشون برگشتن فهمیدن چقدر به برادرشون بد کردن…اونها عذرخواهی کردن و محکم بغلش کردن…
آلبرتو: “خیلی متاسفیم برادر کوچولو…لطفا مارو ببخش.”
دومنیک: “خیلی متاسفیم برادر کوچولو لطفا مارو ببخش…”
پدرو: “ما برادریم…از همدیگه مراقبت می کنیم بیاین گذشته رو فراموش کنیم و البته چیزی در مورد این ماجرا ها به پدر نگین! باشه؟”
آلبرتو: “باشه برادر کوچولو.”
دومنیک: “باشه برادر کوچولو…”
کشاورز از دیدن پسر هاش خیلی خوشحال بود ولی بیشتر از این خوشحال بود که اونها باهم متحد بودن…اون سه تا برادر با خوشی زندگی کردن درحالی کهپدرشون توی خونه بود یا وقتشو با باغبونی می گذروند… و اما در مورد کورنل!
کورنل: “یادتون باشه که مقابله به مثل و تلافی دنیارو نابود میکنه.”
بچه تک شاخ: “اصلا این حرف چه معنی داره؟”
کورنل: “منم نفهمیدم..منم نفهمیدم! ها ها ها”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




اااااااااللللللیییییی
خیلی ممنونم کیان عزیزم
برنامه خیلی خوبی است
تشکر از نظر شما
عالیییی 🙏❤️
تشکر
از نظر من قصهی بسیار بسیار عالی است
ممنون از سازنده این داستان
ممنون از همراهی شما
ممنونم
قصه هاتون عالیه 💟😍
ممنون از همراهی شما
خیلی خیلی عالی
تشکر
بسیار عالی
تشکر
عالی بووووووود☺☺☺👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
تشکر
جالب بود آخرش خودمم نفهمیدم مقابله به مثل وتلافی دنیا رو نابود میکنه یعنی چی هاهاهاهاها. عالی بود
ممنونم از این که نظرت رو برام نوشتی آرمین عزیز
مقابله به مثل و تلافی دنیا رو نابود می کنه یعنی این که اگر آدما همشون بخوان کار های هم رو تلافی کنند و گذشت و بخشش نداشته باشند، دنیا رو بدی میگیره و این بدی میتونه آدم ها و در نتیجه دنیارو نابود کنه
سلام قصه های شما خیلی خوب هست من خیلی این قصه هارو دوست دارم اگر میشه قصه های دخترانه بیشتر بزارید ممنون میشم
خیلی ممنونم از نظر و محبتت سوگند عزیز
بله حتما
عالی ممنونم
ممنون از همراهی شما
عااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود مادره منم خوشش عومد تشکر از شما
ممنون😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
چه عالی
عالی
تشکر
عالی بود خیلی ممنون دست سازنده ی این داستان درد نکنه
تشکر دوست عزیزم
عاللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییه🫀
خوشحالم که دوست داشتی عسل جان
عالی عاشقش شدم🙂😀
عالی
عالی
عالی💐😁
خیلی قصه خوبی بود عالی بود آموزنده و زیبا
من از داستانتون خوشم امد🦄🦄🦄🦄
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی ستایش جان
بسیار عالی و آموزنده
❤❤❤