یکی بود یکی نبود در شهری به نام مووارک مرد پیری زندگی میکرد که اسمش آقای ری بود. برخلاف اسمش، کوچک ترین اثری از روشنایی در رفتار و کردارش نبود. اون از کوچک ترین چیز ها شکایت می کرد و برای تمام اتفاقات بدی که براش پیش میومدن به جای خودش از همه ی اطرافیان گله و شکایت داشت. یروز وقتی برای قدم زدن در پارک خونه رو ترک می کرد، صدای همسایش خانم کیل رو شنید که بر سر سگش فریاد میزد…
خانم کیل: “چرا نمیذاری کارمو بکنم؟ بذار خونه رو نظافت کنم!”
آقای ری: “ممکنه تمومش کنی پیرزن؟ همش داد و فریاد می کنی! من حتی شب ها هم نمیتونم با صدای داد و فریادات بخوابم.”
آقای ری با عصبانیت خونش رو ترک کرد و به سمت پارک رفت. وقتی به پارک رسید به سمت نیمکت محبوبش رفت و روزنامشو بیرون آورد درحالی که زیر لب غرغر می کرد روزنامشو باز کرد.
آقای ری: “آخیش! بالاخره یه گوشه ی آروم پیدا کردم.”
همین که شروع به خوندن روزنامه کرد، کسی اونو صدا کرد…

تیم: “ببخشین…”
وقتی روزنامه رو پایین آورد پسرکوچولویی رو جلوی خودش دید که اسمش تیم بود…
آقای ری: “بله؟”
تیم: “ببخشین قربان شما اونقدر مهربون هستین که از من یه مقداری شیرینی بخرین؟”
آقای ری: “گوش کن پسر جان! من تا حالا روز بدی داشتم تو دیگه بدترش نکن!”
تیم: “قربان فقط یه جعبه! خواهش میکنم…”
آقای ری: “من حتی یدونه شیرینی هم نمیخوام. ازینجا برو”
تیم کوچولو فرار کرد. آقای ری هم از سرجاش بلند شد و به سمت حوض و فواره ها رفت.
آقای ری: “چرا آدم های شبیه من اینقدر کمن؟ چرا همه اینقدر…اینقدر مزاحم منم میشن.”
در همین لحظه بود که از پشت فواره ها مرد جوانی با لباس سفید پدیدار شد و به طرف اون رفت.
آقای ری: “چرا من نمی تونم یه لحظه با خودم خلوت کنم؟ چرا اینطوریه؟”
فرشته: “آروم باش آقای ری من فقط برای کمک به تو اینجام.”
آقای ری: “تو؟ تو کی هستی؟ اسم منو از کجا میدونی؟ ها؟”
فرشته: “من فرشته ی درک و فهم هستم. شما میتونین منو انجی حساب کنین.”

آقای ری: “فرشته ی چی چی؟ نکنه بازیگر تئاتر مئاتری؟ از جلوی چشمام دور شو.”
مرد جوان واقعا یه فرشته بود و برای این که ثابت کنه انگشت هاشو به هم زد و یه جفت کفش نقره ای زیبا در هوا پدیدار شد. آقای ری واقعا تعجب کرد…
آقای ری: “چی؟ خدایا! شما واقعا فرشته ای؟”
فرشته: “بله! درسته…همونطوری که گفتم من اومدم اینجا برای کمک به شما.”
آقای ری: “خب! آخه چطوری؟”
فرشته: “این چکمه هارو بگیر. هر وقت که از دست مردم عصبانی شدید و آرزو کردید اونها عاقل تر باشن، اینهارو بپوشین…این پوتین ها توی همون لحظه شمارو وارد زندگی اون شخص میکنن و شمارو توی همون موقعیت قرار میدن. اگه تو تونستی توی اون لحظه عاقلانه تر عمل کنی، پاداش طلا و نقره و جواهرات بهتری میدن. این چکمه ها شمارو در جایگاه اون شخص قرار خواهند داد.”
طلاق نقره و الماس آقای ری رو وسوسه کرد و اون فورا پیشنهاد رو قبول کرد…
فرشته: “ولی به خاطر داشته باش. هر زمانی که درک کنی فرد مبصری هستی چکمه ها تورو به ماهیت اصلیت برمی گردونن.”
آقای ری: “من اشتباه کنم؟ اصلا و ابدا!”
فرشته: “خیله خب!”
با گفتن این حرف فرشته ناپدید شد…آقای ری چکمه هارو برداشت و راهی خونه شد…روز بعد وقتی آقای ری بیدار شد صدای فریاد پیرزن همسایه خانوم کای رو شنید…
خانم کیل: “چرا نمیذاری به کارام برسم؟ بخاطر خداهم که شده بذار خونه رو نظافت کنم.”
با صدای داد و فریاد آقای ری عصبانی شد و به یاد چکمه های نقره ای افتاد. اون فورا چکمه هارو به پا کرد و با بستن آخرین بند، خودشو در خانه ی خانوم کای دید…
آقای ری: “وای مثل اینکه چکمه ها درست کار میکنن.”
در همین لحظه سگ شروع به بازی کردن با اون کرد…
آقای ری: “برو کنار ببینم…برو”
بعد از اینکه از دست سگ خلاص شد به آشپزخونه رفت…
آقای ری: “وای چقدر گرسنمه…ببینم این خانوم چه چیز هایی داره.”
اون کیسه ای از لوبیا پیدا کرد…
آقای ری: “اوه لوبیا! خوبه! بذار زود بپزمشون”
زمانی که داشت لوبیا هارو درون کاسه میریخت احساس کرد سگ لباس اونو میکشه…
آقای ری: “چ خبرته منو ول کن.”
ولی سگ اونو رها نکرد…لباس پیرزن رو چسبیده بود که یه لحظه کاسه از دست خانوم کای لیز خورد و افتاد روی زمین…این موضوع اونو به شدت ناراحت کرد و شروع کرد به داد زدن…
آقای ری: “چرا نمیذاری غذا درست کنم؟ آه بخاطر خداهم که شده بذار غذا درست کنم..من خیلی گرسنمه.”
در اون لحظه صدای خودش رو از خونه ی همسایه شنید…
آقای ری: “میشه تمومش کنی پیرزن؟ همش داد و فریاد میکنی…من حتی شباهم نمیتونم با صدای داد و فریادت بخوابم.”
در یک لحظه چشمانش با واقعیت آشنا شد و لحظه ی بعد آقای ری در خونه ی خودش بود…یه قطره اشک از چشماش جاری شد که فورا اونو پاک کرد…
آقای ری: “نه! نه…من اشتباه نمی کنم…اون فرشته منو فریب داده.”
با گفتن این حرف خونه رو ترک کرد و فراموش کرد که هنوز چکمه های نقره ای رو به پا داره…وقتی به پارک رسید روی نیمکت همیشگیش نشست و شروع کرد به خوندن روزنامه تا زمانی که صدای تیم کوچولو رو شنید…
تیم: “ببخشین قربان لطفا امروز از این جعبه های شیرینی از من میخرین؟”
آقای ری: “بابا نمیخوام! شیرینی نمیخوام!”

در یک چشم برهم زدن آقای ری تبدیل به تیم شد…
مادر: “بلند شو تیم.”
اون چشم هاش رو باز کرد و زنی رو با صورت رنگ پریده دید…
مادر: “عزیزم برو این شیرینی هارو بفروش…من حالم خوب نیست نمیتونم امروز خودم برم.”
اون چیزی نگفت و تنها به اون خیره نگاه میکرد…
مادر: “عجله کن خواهش میکنم امروز به اندازه کافی شیرینی بفروش تا بتونیم اجاره خونه رو بدیم در غیر این صورت ما…جایی برای زندگی نداریم.”
در این لحظه بود که باز هم اشک از چشم هاش جاری شد چون فهمید که اینبار هم اشتباه کرده…در عرض یک ثانیه اون به پارک برگشت و روی همون نیمکت نشست…صورتش می لرزید در حالی که اشک از چشم هاش فرو میریخت سرش رو بالا کرد و دید که تیم کوچولو با شانه های افتاده ازونجا دور میشه…اون بلند شد و دنبال تیم رفت…
آقای ری: “هی کوچولو! صبر کن…صبر کن…”
وقتی تیم برگشت آقای ری به سمتش رفت…زانو زد و اونو بغل کرد…
آقای ری: “متاسفم پسر کوچولو! منو ببخش.”
تیم: “اشکالی نداره شما شیرینی دوست ندارین.”
آقای ری: “کی گفته؟ من عاشق شیرینی ام! همه ی شیرینی هایی که داری رو بده به من. هرچقدر شیرینی در طی ماه تولید کنین من پولشو میدم. خودم همه ی شیرینی هاتو میخرم.”
تیم از خوشحالی ذوق زده شده بود…گونه ی آقای ری رو بوسید و تمام شیرینی هاش رو به اون داد…همون روز آقای ری به منزل خانوم کای رفت و تمام شیرینی هارو به اون داد.

خانم کیل: “اوه این برای من خیلی زیاده.”
آقای ری: “خب…چیزه بذارین اینطوری بگم…من همسایه ی خوبی نبودم برای شما. اینم یه راهی برای گفتن اینکه من متاسفم.”
خانم کیل: “اوه آقای ری شما مرد مهربونی هستین.”
آقای ری: “تازه کجاشو دیدی این اولشه.”
و به همین ترتیب آقای ری از یه مرد عبوس و غرغرو به یه انسان سخاوتمند و خوش قلب تبدیل شد. اون دیگه سر کسی داد نزد…تیم و آقای ری دوستان صمیمی شدن…آقای ری چکمه هارو توی اتاق نشیمن نگه میداشت تا یادش بمونه که همدلی خیلی مهمه و قبل از اینکه بخوای کسی رو قضاوت کنی بهتره که اول خودتو جای اون بذاری.
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




قشنگ بود ونتیجه اخلاقی خوبی داشت
خیلی ممنون از نظر خوبتون برای وولک
عالی مثل همیشه ممنون
ممنون از شما
مرسی عالی بود
ممنون از زحمات شما
دوست دار شما یار همیشه گی وولک
خیلی ممنونم نیکای عزیزم از نظر و انرژی قشنگت برای وولک
عالی و آموزنده ممنون 😍🥰💖
خیلی ممنون که نظرتو گفتی آلای عزیزم
عالی بود ممنون
تشکر
خیلی جالب بود ممنون
ممنون از همراهی شما
عالی بود مثل همیشه
خیلی ممنونم از نظرت انیا جان
عالی
تشکر
سلام مثل همیشه عالی
ممنونم از نظر خوبت باران جان
عالی بود لطفا کارتون دختر کفشدوزکی را در وولک بزارین ممنون
بله حتما ممنونم از پیشنهاد خوبتون
سلام میشه از این نوع قصه ها بیشتر بگزارید
سلام بله حتما
ممنون که نظرتونو نوشتین
خوب
تشکر
سلام.ممنون از قصه زیباتون.خیلی آموزنده بود
ممنون از همراهی شما