3.7/5 - (12 امتیاز)

روز روزگاری خانواده ی اشنایدر در شهر کوچکی به اسم دنکستر زندگی می کردند که محل پرشوری برای آدم های خوب و صمیمی بود. خانواده ی جوان و مهربان سه نفره کرت، الیویا و راب و حالا فصل موردعلاقه ی اونها بود. زمستون. زمستون های دنکستر فوق العاده بودن. خیابون ها با برف های سفید درخشان پوشیده میشدن و پر از بچه هایی بودن که بازی میکردن و گلوله ی برفی و آدم برفی می ساختن. یک روز وقتی برف می بارید، بچه ها رفتن بیرون که بازی کنن. کرت جلوی ورودی بود. برف پارو میکرد و مشغول تماشای بازی راب و بچه های همسایه بود.

الیویا: “عزیزم! چای آمادست.”

کرت: “الان میام.”

خانواده ی شادی بودن و پسرشون راب رو خیلی دوست داشتن. البته اشنایدر ها همیشه آرزو میکردن که فرشته ها یه دختر کوچولو براشون بیاره.

الیویا: “بازی دختر کوچولو هارو ببین! چقدر دوست داشتنین. از خدامه ماهم یه دختر داشته باشیم که بتونم موهاشو شونه کنم و خوشگل ترین لباس هارو تنش کنم.”

همینجور که جلوی پنجره بودن کرت متوجه شدن چند تا از دخترا دارن آدم برفی میسازن.

کرت: “عزیزم یه فکری دارم. امروز روز قشنگیه. بهتر نیست بریم بیرون و با راب آدم برفی درست کنیم؟”

الیویا: “فکر خیلی خوبیه. باید برم و وسایل رو از گاراژ بیارم.”

کرت: “میتونیم یه بچه ی برفی بسازیم. حتی میتونیم دوسش داشته باشیم و از صمیم قلب عاشقش باشیم.”

الیویا: “اوه این که فوق العادست.”

و اینطوری کرت ابزارشو برد بیرون. راب برف رو گلوله میکرد و الیویا هم رفت براشون یکم شکلات داغ با مارشمالو درست کنه. شروع کردن به ساختن عروسک کوچولو. اول بدنش رو درست کردن، بعد دستاشو و بعد پاهای ظریف و کوچولوشو.

راب: “خب بابایی، بیا حالا سرشو درست کنیم. خیلی کیف میده واقعا صبر ندارم دونه ی برفی کوچیکمون تموم بشه.”

کرت: “دونه ی برفی؟ اسمشو میذاریم دونه ی برفی!”

بعد شونه ی ظریفشو به اضافه ی بینی کوچولوی بامزه و دوتا چشم خوشگل براش درست کردن. کار تموم شد! کاملا حاضر و آماده. همون موقع برف قطع شد و آفتاب که از میون ابر ها خودنمایی میکرد اومد بیرون و شعاعی از نورشو روی دونه ی برفی انداخت و اون یهو نفس ضعیفی کشید…کرت با تعجب رفت عقب…راب با هیجان و صدای بلند داد زد!

راب: “اوه مامان! زندست!”

کرت: “خدای من! این دیگه چیه؟؟”

وقتی چشم های راب بهش افتاد، صورتش از ذوق برق میزد. دونه برفی هم وقتی میخندیدف لباش قرمز قرمز میشد. الیویا رفت بیرون تا ببینه چیشده و در کمال تعجب دونه برفی درحالی که برف هارو از رو خودش پاک میکرد دویید سمتش.

الیویا: “خدای من! معجزه شده! فرشته ها بالاخره بهمون جواب دادن.”

همگی خوشحال شدن و برگشتن به خونه. دونه برفی زود بزرگ شد. هرروز بزرگ تر و باهوش تر میشد. همه ی بچه های شهر میومدن و با دونه برفی بازی میکردن. یروز که زمستون تموم شد دونه برفی درباره ی فرشته های زمین و آسمون به مادرش گفت.

دونه برفی: “فرشته های آب منتظرم هستن وقتی آفتاب بیش تر می تابه باید بهشون ملحق بشم. لطفا نگرانم نشو قبل این که برم باز میتونی پایین رودخونه منو ببینی.”

الیویا: “اوه دونه برفی من! چی داری میگی؟ مگه من بهت اجازه میدم که بری؟؟”

دونه برفی: “مامان! باید برم! میدونی من فرشته ی چرخه ی آبم ولی نگران نباش حتما برمی گردم.”

الیویا: “ولی…آخه کجا میری؟؟”

دونه برفی: “با جریان آب همراه میشم و رودخونه هارو پر میکنم و به همه ی آدم های شهر آب میرسونم.”

الیویا: “ولی…عزیزم…”

دونه برفی: “مامان گفتم که! نگران نباش. حتما برمی گردم.”

صبح زور بعد دونه برفی و راب با دوستاشون رفتن کنار رودخونه تا بازی کنن. تمام صبح روی چمن ها بازی کردن و آواز خوندن. همینطور که افتاب شدید تر شد، دونه برفی آروم آروم آب شد و کنار بیستر رودخونه نشست. بعد از یه مدت ذوب شد و تبدیل به آب رودخونه شد….

دوست راب و دونه برفی: “هی…دونه برفی کجاست؟”

راب: “همینجا بود! مگه نه؟”

جفتشون داد زدن: “دونه ی برفی…دونه ی برفی…”

بچه ها اون اطراف دنبالش گشتن ولی نتونستن پیداش کنن بعد راب شنید که صداش می کنن.

دونه برفی: “راب! راب!”

راب: “انگار صدای دونه ی برفیه.”

دوست راب و دونه برفی: “منم شنیدم! انگار صدا از توی رودخونه میاد.”

اونا دوییدن سمت رودخونه و دیدن یه دختر کوچولوی زیبا تو آب شناوره…دونه برفی بود.

دونه برفی: “به مامان بگو زود برمی گردم. الان دارم میرم پیش فرشته های آب.”

راب با تعجب سرشو خاروند و رفت ماجرارو برای مادرش تعریف کرد…در این حین دونه برفی با جریان آب همراه شد و با فرشته های آب رفت. روز ها دوستاشو کنار رودخونه میدید و برای مردم آب میاورد که بخورن و ببرن خونه هاشون.

دونه برفی: “بفرمایین خانوم.”

خانوم: “ممنونم دختر کوچولو!”

راب: “اوه بس کن!”

تمام شهر پر شده بود از حس خوبی که اون همراه آب آورده بود وقتی همراه رودخونه جاری شد…گل ها غنچه دادن و چمن ها سبزتر شدن. پرنده ها جیک جیک کنان پرواز میکردن و آواز های قشنگ میخوندن. ماه ها گذشت…تابستون نزدیک شده بود هوای شهر حسابی گرم بود. نور خورشید کم کم پیداش کن. بچه ها هم کنار رودخونه بازی میکردن وقتی دونه برفی تو جریان آب بود میپریدن و تو مسیر آب باهاش شنا میکردن. راب جست و خیز زنان تو اب شنا میکرد.

راب: “اب بازی کیف میده!”

دونه برفی: “حالا وقتشه که دیگه برم پیش فرشته های آسمون. اونجا میتونم تبخیر بشم و اونوقت وارد جو میشم. با جریان هوا همراه میشم و با باد حرکت میکنم.”

راب: “ولی برای چی باید بری؟ نمیتونی اینجا بمونی و باما بازی کنی؟”

دونه برفی: “آخه میدونی اگه من نرم دیگه باد نمیاد و گل ها نمیدونن گرده افشانی کنن دیگه هوای تازه ای نیست که نفس بکشی. نگران نباش. زود برمی گردم.”

و اینجوری شد که دونه ی برفی تبخیر شد و به آسمون رفت و بین درخت ها حرکت کرد. همه جا رفت و نسیمی ایجاد کرد. کرت بیرون بود و چمن هارو میزد که نسیم خنکی به صورتش خورد. سرشو بالا کرد و با تعجب دید که دونه برفی تو هوا معلقه.

دونه برفی: “سلام بابا!”

کرت: “اوه سلام دخترم. الیویا ببین کی اینجاست!”

الیویا: “اوه عزیزم! چقدر از دیدنت خوشحالم.”

دونه برفی: “وای! پرواز کردن با باد چقدر خوبه. من روز ها با فرشته های خورشید تو آسمون پرواز میکنم و شب ها وقتی پرنده ها به خواب میرن بین درخت های جنگل پرواز میکنم. مامان! بابا! به زودی برمیگردم خونه. چیز زیادی به زمستون نمونده.”

الیویا: “مراقب خودت باش عزیزم!”

دونه برفی با وزش باد به آسمون پرواز کرد. بالاخره زمستون رسید و برف شروع به باریدن کرد و تمام شهر رو سفید کرد.

راب: “مامان! بابا! برف میباره. برف میباره…دیگه وقتشه دونه برفی برگرده خونه.”

الیویا: “دیگه وقتشه! براش بیسکوییت درست کردم.”

همگی رفتن تو حیاط تا از دختر کوچولوشون استقبال کنن و دونه برفی یهو از بین برف ها بیرون اومد. قدش بلند تر شده بود. به سمت خونوادش دویید و محکم بغلشون کرد…

دونه برفی: “خیلی خوشحالم که برگشتم.”

کرت: “اوه دونه ی برفی عزیزم! خیلی خوشحالم برگشتی.”

راب: “تو که دیگه تنهامون نمیذاری درسته؟”

دونه برفی: “میدونی رابی؟ من فرشته ی چرخه ی آبم. مادر طبیعت منو به عنوان فرستاده ی زمین انتخاب کرده تا در طول سال زمینو پر از آب کنم. با گذشت زمان و هر فصل شکل آبو تو همون چرخه پیدا میکنم. از برف تبدیل به آب میشم و بعد تبدیل به بخار آب میشم و بعد به شکل برف برمیگردم ولی نگران نباشین تمام سالو به شکل های مختلف کنارتون هستم.”

الیویا: “اوه کوچولوی من! حالا بیا تو! ازون بیسکوییت ها که دوست داری درست کردم.”

بعدش همگی رفتن خونه و چای و بیسکوییت خوردن و دونه ی برفی باز هم به عنوان فرشته ی چرخه ی آب شادی رو به زندگی مردم دنکستر هدیه کرد.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

21 پاسخ
  1. اوينا
    اوينا می گوید:

    خخخخخخخخخخخخخخخييييييييييييييييييييييييييييلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللييييييييييييييييييييييييييي خوب بود

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *