2.5/5 - (19 امتیاز)

روزی روزگاری تو روستای ساده ای توی کره پسر خیلی تنبلی به اسم کوانگ زندگی می کرد.

مادر کوانگ به کوانگ گفت: “کوانگ میشه لطفا بری و اون سیب زمینی هارو برام پوست بکنی؟”

کوانگ جواب داد: “متاسفم مادر ولی فردا یه امتحان خیلی مهم دارم!”

مادر جواب داد: “داری جدی میگی؟ مگه فردا تعطیل نیست؟ روز بعدشم همینطور! اصلا مگه الان تعطیلات تابستون نیست؟”

هرکسی کوچک ترین چیزی ازش میخواست تمام تلاششو می کرد تا از زیرش در بره.

معلم رو به بچه ها گفت: “بچه ها دلتون میان وعده و آبمیوه میخواد؟”

یکی از بچه ها جواب داد: “آره!”

دیگری گفت: “منم همینطور”

کوانگ هم گفت: “منم میخوام.”

معلم گفت: “خب میتونید تو آبمیوه درست کردن کمکم کنید؟”

کوانگ جواب داد: “اه…فکر می کنم شکمم درد میکنه من دیگه میرم خونه و دارو می خورم و بعد از یک ساعت برمی گردم اینجا.”

یکی از دوستاش گفت: “فقط برای این که چند تا میوه رو فشار نده فرار کرد و رفت؟!”

و دوست دیگه ایش آهی از سر تاسف کشید…

یروز که مادرش از رفتار های پسرش خسته شده بود، مجبورش کرد یک روز تمام کار کنه. کوانگ تو تمام کار های اشپزخونه، تمیزکاری و بقیه چیزای دیگه کمکش کرد…آخرش اینقدر خسته بود که قبل از این که مادرش کار دیگه ای ازش بخواد فرار کرد.

کوانگ با خودش گفت: “اوه…چطور مجبورم کرد اینقدر سخت کار کنم! بهتره تو این درخت قایم بشم تا نیاد اینجا و پیدام کنه.”

بنابراین رفت کنار اون دختر بزرگ و با خستگی روی شاخه هاش دراز کشید. ازونجا میتونست ببینه گاو هایی تو زمین های سرسبز چرا می کنن.

کوانگ با خودش گفت: “واقعا آرزو میکنم شبیه یه گاو باشم.تمام روز بخورم و تمام روز بخوابم. هیچ کاری جز چرا تو علف های نرم نداشته باشم.”

صدایی از پشت سر گفت: “واقعا آرزو داری همچین چیزی باشی؟ یه گاو؟”

کوانگ گفت: “چی؟ کی اونجاست؟”

مرد پیر گفت: “یه پیرمرد که دیگه زیاد کار نمی کنه.”

کوانگ گفت: “اوه پس هردوی ما مثل همیم. منم دوست ندارم هیچ کاری انجام بدم.”

مرد گفت: “ها ها..ما مثل هم نیستیم! من کار کردن رو دوست دارم ولی اینقدر پیرم که نمیتونم کار کنم ولی از طرف دیگه تو واقعا پسر تنبلی هستی.”

کوانگ جواب داد: “اگه تنبل بودن واقعا منو خوشحال میکنه! آره من تنبلم! ترجیح میدم گاو باشم و علف بخورم و هیچکاری نکنم!”

مرد گفت: “فکر میکنی گاو ها تنبلن؟ خب چرا خودت گاو نمیشی تا خودت ببینی؟”

کوانگ جواب داد: “چجوری اینکارو بکنم؟”

پیرمرد حسابی به کوانگ خندید…

مرد پاسخ داد: “به راحتی! تو میتونی همینجوری تبدیل به یه گاو بشی! همین!”

کوانگ فریاد زد: “آهای تو با من چیکار کردی؟…چیشده؟…یچیزی پشت سرمه!”

مرد با خنده گفت: “بنظر میاد دم گاو باشه.”

کوانگ دیگه حالا ترسیده بود…روی سرش دوتا شاخ تیز و دوتا گوش صورتی بزرگ دراومده بود و ناگهان دید که به شکل یه گاو دراومده که روی چهار تا پاش واستاده…

کوانگ: “ما…ما…ما…”

مرد با خنده گفت: “ها ها…پسره ی نادون…بهت که گفتم که اینجوری میشه ولی تو حرفم رو باور نکردی!”

نگهبان گاو ها کوانگ رو برد به یه مزرعه و به یه کشاورز فروخت.

مرد رو به کشاورز گفت: “بیا دوست من تو برای کارای مزرعه یه گاو میخواستی مگه نه؟ یه گاو خوب برات آوردم.”

کوانگ با خودش گفت: “ما…ما…اوه نه میخواد منو بفروشه؟”

کشاورز گفت: “خب…خب…خب…خیلی ازت ممنونم. حسابی ازش مراقبت می کنم.”

مرد گفت: “حتما حواست بهش باشه چون گاهی وقت ها یکم تنبل میشه. ها…ها…ها.”

نگهبان با گفتن این حرف سر کوانگ رو نوازش کرد و ازونجا رفت و کوانگ رو تنها گذاشت…

کشاورز رو به گاو گفت: “خب حالا ببینم تو چه کار هایی بلدی؟!”

کوانگ دوران سختی توی مزرعه داشت. کشاورز فورا اونو برای کار به مزرعه فرستاد و کوانگ بیچاره بیخودی تلاش میکرد که به کشاورز توضیح بده که یه گاو نیست…

کوانگ با خودش می گفت: “من گاو نیستم، یه پسرم…ما…ما…”

کشاورز با خودش گفت: “چه حیوون پر سر و صدایی!”

کوانگ به هیچ کاری عادت نداشت بنابراین خیلی به درد اون کشاورز نمی خورد…

کشاورز گفت: “بنظرم باید گاو ضعیفی باشی ها؟ باید یه کاری در این مورد بکنم!”

کوانگ با ترس و لرز به کشاورز نگاه کرد. فکر کرد به خاطر کار نکردن تنبیه میشه…

کوانگ گفت: “اوه…نه…اگه منو بزنه چی؟ یا بهم گشنگی بده؟ اوه برای چی این بلا رو سر خودم آوردم!”

صدای پای کشاورز رو شنید که برمیگشت و از ترس می لرزید…

کوانگ با خودش گفت: “اوه…نه…نه…”

کشاورز به کوانگ گفت: “بیا اینم مال تو…بهترین علوفه ای که دارم. بعدا برات یه بشکه میوه میارم. خیلی خوب کار کردی. حالا بیا برگردونمت تو اسطبل.”

کوانگ تحت تاثیر قرار گرفت. می دونست برای اون کشاورزی که بهش وابسته بود خوب کار نکرده و احساس کرد لیاقت این مهربونی رو نداره. اون شب کوانگ بیدار موند و حسابی فکر کرد.

کوانگ با خودش گفت: “کشاورز اونقدر پولدار نیست که یه بشکه سیب جدا برام بذاره. خیلی خوب ازم مراقبت می کنه بنظرم باید لطفشو جبران کنم.”

اینطوری شد که کوانگ به خاطر رضایت کشاورز سعی کرد تو همه ی کار هایی که انجام میده حسابی تلاش کنه…

کوانگ گفت: “آره…من میتونم انجامش بدم!ما…ما..”

کشاورز با خودش گفت: “وای دیروز حتی نمیتونست یه قدم تو زمین راه بری. امروز نصف زمین رو شخم زدی. آفرین! عالیه!”

کوانگ حسابی از این تعریف تعجب کرد و باعث شد بخواد سخت تر تلاش کنه. چیزی نگذشت که کوانگ از کاری که می کرد لذت می برد و متوجه شد قوی تر و شاد تر شده. کشاورز مثل همیشه باهاش مهربون بود و حسابی از کوانگ مراقبت می کرد. با گذشت زمان کوانگ متوجه شد یه گاو بیش تر از اونی که فکر می کرد کار میکنه. در ضمن اون دلش برای تخت گرمش و تمام غذا هایی که به عنوان یه پسر عادی می خورد تنگ شده بود.

کوانگ با خودش گفت: “اوه..من برای چی اینقدر احمق و تنبل بودم؟ حالا می فهمم مادر چرا اینقدر خسته به نظر می رسید! یه قسمتش برای این هکه هرگز کمکش نمی کردم. اگه الان اونجا بودم هرکاری ازم میخواست انجام می دادم.”

وقتی خوابش برد صدای اون نگهبان گاو هارو شنید که توی خوابش می خندید….

کوانگ گفت: “هان؟…اوه!…هان!”

کوانگ تعجب کرده بود..به دور و برش نگاه کرد و دید توی اسطبل کشاورز نیست و زیر همون درختی که اون نگهبان عجیب رو دیده بود.

کوانگ با خودش گفت: “دوتا دست! دوتا پا! و و بدون دم! آیا همه ی اینا فقط یه خواب بود؟ آره!”

با عجله برگشت خونه و بی سر و صدا رفت تو و دید مادرش خوابیده. از دیدنش واقعا ناراحت شد و تصمیم گرفت تا سخت کار کنه. فردا صبح وقتی مادر کوانگ بیدار شد از اتاقش رفت بیرون و دید خونه حسابی تمیزه!

مادرش گفت: “اینجا چه خبره؟”

کوانگ جواب داد: “مادر بیا اینجا و صبحونه بخور.”

مادر کوانگ حسابی تعجب کرده بود و خیره و گیج به پسرش نگاه می کرد…

مادرش با تعجب گفت: “چطور چطور شده که پسرم کار میکنه؟ کوانگ واقعا حالت خوبه؟ بگو دیشب کجا رفته بودی؟؟”

کوانگ پاسخ داد: “رفته بودم خونه ی یکی از دوستام مادر…بابت کار هایی که کردم واقعا متاسفم یا درستش اینه که بابت کار هایی که نکردم!”

مادر جواب داد: “این بیشتر برام قابل درکه!”

کوانگ گفت: “ببین…میدونم چقدر سخت کار کردی و من هیچوقت بهت کمک نکردم. بنابراین از امروز به بعد دیگه هرگز تنبلی نمی کنم.”

درست طبق حرفاش و دربرابر تعجب مادرش کوانگ جواب سخت شروع به کار کرد. هرکاری ازش می خواستن انجام می داد و چیزی نگذشت که مردم یادشون رفت اون چقدر تنبل بود. حالا کوانگ پسر شاد وسخت کوشی بود که یاد گرفته بود هر آدم هرچقدر هم بیشتر تلاش کنه احساس موفقیتش بیشتر و بزرگ تر میشه.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

15 پاسخ
  1. آوینا و رادین
    آوینا و رادین می گوید:

    عالی بود دستتون درد نکنه هر شب دختر و پسرم با قصه های خوب شما خواب میرن تشکر فراوان

    پاسخ
  2. مامان نازنین زهرا
    مامان نازنین زهرا می گوید:

    سلام دختر من ۴سالشه ولی هرشب باید ۴یا ۵ تا قصه کودکانه فارسی سی ببینه تا بخوابه شبایی ک نت ندارم با بدبختی خوابش میبره خدا خیرتون بده با این قصه های قشنگتون والا منم ک مادرشم قصه ک شروع میشه انگار دارم فیلم سینمایی مورد علاقه نگاه میکنم ممنون ک به فکر کودکان سرزمینمون هستین خدا قوتتتتتتتتت

    پاسخ
  3. آرمین
    آرمین می گوید:

    عالی بود. نتیجه گرفتم که تنبلی کار خوبی نیست و باید همیشه پرتلاش و سختکوش باشیم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *