4.1/5 - (38 امتیاز)

در زمان های خیلی دور پادشاهی به اسم سلیمان زندگی میکرد. پادشاه سلیمان یه مشاور معتمد به اسم بنایا داشت. بنایا فقط یه کمک کننده عاقل و وفادار به شاه نبود، بلکه بهترین دوست اون هم بود و تمام مردم سرزمین از دوستی اون ها حرف می زدند. یروز که پادشاه و درباریان برای گردش رفته بودند جنگل…

یکی از درباری ها گفت: “ببین این زین مخصوص رو برای پادشاه آوردم. خودم سفارش دادم بسازنش و از روسیه آوردمش اینجا.”

بنایا گفت: “چرا روسیه؟ من به خاطر پادشاه به ماه و خورشید هم سفر می کنم.”

عضو دربار گفت: “بنایا کسی نمی تونه به ماه و خورشید سفر کنه.”

بنایا جواب داد: “ولی اگه پادشاه از من بخواد، من این کارو می کنم.”

درباری جواب داد: “فقط داری لاف میزنی!!”

بنایا گفت: “لاف میزنم؟؟ مگه دیدی تا حالا تو ماموریت هایی که پادشاه بهم داده شکست بخورم؟؟ هرگز علی حضرت رو ناامید نمی کنم و این فقط بخاطر دوستی و وفاداری من به ایشونه. حاضرم با خوشحالی زندگیمو براش بدم.”

حلقه جادویی 3

پادشاه که این حرف رو شنید؛ اصلا خوشش نیومد…

پادشاه با خودش گفت: “هرگز فکر نمی کردم بنایای من اینجوری مغرور بشه. همچین پز دادنی به اسم من؟ باید بیدارش کنم.”

آدم نباید دوست هایی که مثل بنایا، عشق و وفاداریشونو ثابت کردن آزمایش کنه ولی پادشاه سلیمان وفاداری، عشق و روحیه ی فداکاری بنایارو با غرور اشتباه گرفت و برای همین بنایا رو احضار کرد…

پادشاه پرسید: “بنایا داشتم فکر می کردم می تونی یه کاری برای من انجام بدی؟؟”

بنایا جواب داد: “فقط خواسته ی خودتون رو بگین قربان هرکاری لازم باشه انجام میدم علی حضرت.”

پادشاه گفت: “شنیدم حلقه ای هست که آدم خوشحال رو ناراحت و آدم ناراحت رو خوشحال می کنه. باعث میشه ثروتمند اخم کنه و فقیر لبخند بزنه. کاش اون انگشتر رو داشتم ولی نمیدونم کجاست! می تونی برام پیداش کنی؟”

بنایا گفت: “دیگه اصلا نگران نباشین اگه لازم باشه تا آخر زمین میرم تا پیداش کنم.”

پادشاه جواب داد: “ولی به ماه و خورشید نه ها؟”

بنایا گفت: “اونجاهم میرم علی حضرت. حالا می تونم مرخص بشم؟”

پادشاه پاسخ داد: “آره موفق باشی.”

پادشاه با خودش گفت: “بزودی دست خالی برمی گردی چون اصلا همچین حلقه ای وجود نداره و این هم میشه آخرین لاف زدنت!!”

بنایا در مورد اون حلقه از تمام جواهرفروشی های سرزمینش سئوال پرسید ولی هیچکدوم چیزی نشنیده بودن حتی بعضی ها بهش خندیدن و فکر کردن اون احمقه وقتی حلقه ی ناموجود رو پیدا نکرد به سرزمین و کشور های دیگه رفت…ماه ها و سال های زیادی گذشت. پادشاه سلیمان از خودش خجالت می کشید….

پادشاه  به سرباز گفت: “آه برو دنیارو بگرد و بنایای من رو پیدا کن. دوست وفادارمو بهم برگردون. بهش بگو من فرستادمش یه ماموریت احمقانه و همچین حلقه ای وجود نداره. اصلا نباید وفاداریش رو امتحان می کردم. ازش تقاضا کن من رو ببخشه.”

ارتش پادشاه به مسیر های مختلفی رفتن تا بنایا رو پیدا کنن ولی حتی در صورتی که اونو می دیدن نمیشناختنش چون بنایا برای اینکه نتونسته بود خواسته ی دوستش رو انجام بده خیلی ضعیف و ناتوان شده بود. یروز که داشت زیر درختی استراحت می کرد، پسری اومد که دنبال چیزی می گشت…بنایا نشست و نگاهش کرد. ناگهان دختری از خونه اومد بیرون و پسر رو صدا زد…

دخترک گفت: “داری چیکار میکنی؟؟”

پسرک جواب داد: “دارم دنبال سنجاق سرت می گردم.”

دخترک گفت: “افتاده بود تو خونه…تو داری یه جای اشتباهو می گردی…داری یه جای اشتباهو می گردی…”

این جمله بنایارو شوکه کرد…

دخترک تکرار کرد: “تو داری یه جای اشتباه رو می گردی.”

بنایا با خودش گفت: “همینه! من دارم یه جای اشتباه می گردم. حلقه ای که آدم خوشحال رو ناراحت و آدم ناراحت رو خوشحال می کنه، باعث میشه ثروتمند اخم کنه و فقیر لبخند بزنه؛ یه حلقه از طلا و جواهر نیست! یه چیز عمیق تره! اون حلقه، حلقه ی عقل و خرده…هیچ جواهرفروشی اون رو نداره…فقط معلم ها، فیلسوف ها، استاد ها و پیشگو ها از این راز باخبرن.”

و اینجوری شد که بنایا رفت سراغ معلم ها، استاد ها و پیشگو ها تا ازشون بپرسه همچین حلقه ای رو دیدن یا نه…بعضی هاشون بهش خندیدن، بعضی هاشون هم کلی درباره ی زندگی براش حرف زدن ولی انگار هیچکس از اون حلقه خبر نداشت…یروز تو یه غار با معلمی حرف زد..

اون معلم پیر گفت: “اوه بنایا من از اون حلقه خبر ندارم ولی می تونم همینقدر بگم که یروزی هر مرحله از زندگی و هر سفری باید تموم بشه. بنایا برگرد خونه. حتما دوستت کلی دلتنگت شده.”

ولی بنایا بقیه ی حرف هایی که معلم می زد رو نشنید…

بنایا با خودش گفت: “یروزی هر مرحله از زندگی و هر سفری باید تموم بشه! یروزی هر مرحله از زندگی و هر سفری باید تموم بشه! درسته همینه! من دنبال همین بودم. ممنونم! خیلی از شما ممنونم.”

بنایا این راه طولانی رو تا سرزمین خودش طی کرد فورا رفت پیش یک جواهرفروش و یک حلقه ی طلا خرید و ازش خواست چیزی رو روش حکاکی کن بعد حلقه رو برداشت و برد پیش پادشاه سلیمان…

پادشاه با خودش گفت: “تخت بنایای من خالیه برای چی فرستادمش به همچین ماموریت غیرممکنی.”

ناگهان بنایا جواب داد: “غیرممکن؟! نه حلقه رو پیدا کردم دوست من. بالاخره پیداش کردم!”

پادشاه گفت: “اوه بنایا! واقعا خود تویی! خود خودتی! اوه دوست من واقعا متاسفم! خیلی متاسفم! تو بالاخره برگشتی.”

بنایا گفت: “اینم از حلقه. حلقه ای که ـدم خوشحال رو ناراحت و آدم ناراحت رو خوشحال می کنه؛ باعث میشه ثروتمند اخم کنه و فقیر لبخند بزنه! امتحانش کن.”

بنایا ادامه داد: “این بازرگان بیست تا کشتی داشت که از دریا برگشته بودن و کلی سکه ی طلا صاحب شده الان یکی از ثروتمند ترین مرد های سرزمین شماست و این مردی که اینجا وایستاده هم اوضاعش خیلی خوب بود، با یه آتیش تمام انبار و چیز های داشت رو سوزوند امروز مریض و بیچاره شده. بفرمایید علی حضرت حالا حلقه رو بدین بهشون!”

بنایا به اون افراد گفت: “بخونین چی روش نوشته.”

پادشاه به بنایا گفت: “بنایا فقط تو می تونستی همچین چیزیو برام بیاری. ازت ممنونم!”

یکی از درباریان گفت: “ولی علی حضرت چی روی اون حلقه نوشته که آدم خوشحال رو ناراحت و آدم ناراحت رو خوشحال میکنه؛ باعث میشه ثروتمند اخم و فقیر لبخند بزنه؟!”

پادشاه متن رو خوند: “هر مرحله از زندگی چه شادی چه غم تموم می شود. یک روز این مرحله هم می گذرد!”

پادشاه ادامه دا: ” از حالا به بعد این حلقه رو دستم می کنم تا یادم بندازه باید بابت چیز هایی که دارم فروتن و سپاس گذار باشم چون مثل همه چیز های زندگی اینم یروزی می گذره.”

آیا این درست نیست؟ پس باید در زمان سختی امیدوار و در زمان موفقیت فروتن باشیم چون به هرحال مشکلات و موفقیت یروزی به آخر می رسند. ویروس کرونا تغییرات بزرگی در زندگی ما ایجاد کرده و بله همه ی ما مرددیم و خیلی هم ترسیدیم ولی به خاطر داشته باشین که اینم می گذره پس خوشحال و امیدوار باشین.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

21 پاسخ
  1. آریسا نوبری ۹ساله
    آریسا نوبری ۹ساله می گوید:

    خيلی خوب بود ولی تیکه آخرش خيلی خيلی خيلی خيلی خوب بود 😇😇😇😇😇😇😇👍👍👍👍👍👍👍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *