روزی روزگاری در اعماق جنگل کندوی عسلی روی درخت بزرگی قرار داشت. امروز برای همه ی افراد کندو روز مهمیه. چون امروز روزیه که بچه ها سر از تخم بیرون میارن اما این داستان یه شخص خاصه…
زنبور کوچولو گفت: “وای چشم داره میسوزه. چرا اینجا اینقدر تاریکه؟؟ اووووه!”
این داستان مایا زنبورست…
یکی از زنبور ها گفت: “زود باشین! اونارو بیارین بیرون…سرجات بمون.”
معلم زنبور ها گفت: “تو باید اسمت مایا باشه.”
زنبور کوچولو گفت: “همممم…مایا! صبر کن! چرا مایا؟؟ چرا ما باید اسم داشته باشیم؟؟”
معلم گفت: “آآآآ من…من فقط یه سوال پرسیدم که جواب بدی! اما خب همه ی ما اسم داریم و بقیه میتونن مارو صدا بزنن. اگه فقط بگم آهای زنبوره؟؟”
یه زنبور گفت: “بله؟؟”
زنبور دیگه گفت: “بله؟”
دیگری گفت: “چیه؟؟”
زنبوری از اونور کندو گفت: “داری منو صدا میکنی؟؟”
معلم به مایا گفت: “حالا فهمیدی چرا اسم لازم داریم؟؟”
مایا گفت : “.بله چون هممون در عین اینکه متفاوتیم مثل همیم.”
معلم گفت: “دقیقا درسته عزیزم. مایا این یه فکر زنبوری بود! خیلی خب همه ی افراد دنبال من بیاین…”
مایا با حیرت گفت: “وااااای!”
مایا تو وحیرت بود! مثل این که داخل یه بالن طلایی و درخشان باشه! همه ی زنبورا مشغول کاراشون بودن. بعضیا دیوارای کندو رو تمیز میکردن، بعضیا گرده هارو داخل چیزی شبیه الماس میریختن و بعضیا خیلی ساده تو یه صف راه میرفتن…
معلم گفت: “خب حالا هرکدوم از شماهارو سر کاری میذارم! اونایی که دیوارا تمیز میکنن نظافت چین و زنبور های جمع کننده…زنبور های کارگر.”
مایا پرسید: “چرا هممون باید کار کنیم؟؟”
یکی از زنبور های کارگر گفت: “تو دیگ چه زنبوری هستی؟؟ زنبور ها که سئوال نمیپرسن!!”
معلم گفت: “اوه مودب باش جولین! اون فقط یه بچست.”
معلم رو به مایا ادامه داد: “مایا کوچولو ما باید کار کنیم چون اگه کار نکنیم هممون بی فایده و نامرتب میشیم. اگه نظافت چی ها تمیز نکنن کندو کثیف میشه…اگه جمع کننده ها شهد جمع نکنن…”
مایا پرسید: “شهد دیگه چیه؟؟”
معلم جواب داد: “عسل از شهد گلا ساخته میشه…اونجا…اونارو میبینین؟ اونا زنبور های جمع کننده هستن. اونا شهد گل هارو میارن و زنبور های کارگر ازشون عسل درست میکنن.”
مایا پرسید: “زنبور های جمع کننده شهد گل رو میارن؟ اما چجوری شهدو تا اینجا میارن؟”
معلم جوواب داد: “اوه تو کوچولوی شیرینی هستی. شهد رو تو معده ی مخصوص نگه میدارن هممون اونو داریم.”
مایا گفت: “اوه پس همونجایی که من الان احساس گرسنگی میکنم؟”
معلم جواب داد: “اوه نه اون معده مخصوص غذاست!!”
زنبور کارگر گفت: “اوه اگه میخوای اونو سرگرم کنی باید همه ی روز اینجا وایستی!!”
مایا گفت: “چرا نمیتونیم تمام روز اینجا وایستیم؟”
روز ها گذشتن. به همه ی زنبورای جدید شغل های متفاوتی داده شد. بعضی از اون ها داخل کندو رو تمیز میکردن، بعضی خارجشو. بعضیا از گل ها شهد جمع میکردن و بعضیا از کندو در برابر شکارچی ها محافظت میکردن هرکسی جایگاه مشخصی داشت به جز مایا. اون همیشه چیزهارو متفاوت میدید وقتی دیگران دیوار ها رو با دستشون تمیز میکردن اون فقط به دیوار فوت میکرد و تصور میکرد که کارش انجام شده و زمانی که زنبور ها توی صف راه می رفتند…
زنبور سرباز با عصبانیت گفت: “چرا اذیتم میکنی؟؟”
مایا گفت: اوه همه نگرانن که من نمیتونم شغلمو پیدا کنم! خب دارم سعی میکنم ببینم میتونم مثل تو راه برم؟”
زنبور گفت: “خیله خب باید بهت بگم که تو داری کاملا اشتباه انجامش میدی!”
مایا گفت: “همم….اما تو تویی! منم منم! چطور میتونم مثل تو راه برم؟ بگو ببینم تو میتونی اینجوری راه بری؟”
زنبور گفت: “البته که میتونم…هم…اوه نه…من دارم چیکار میکنم؟ تو بچه ی کوچولو حواس منو پرت کردی! تو دیگه چه زنبوری هستی؟اوه نه جا موندم!”
کاساندرا، زنبور کارگر و حتی خود ملکه هم نتونستند مایا رو سر شغلی مشغول کنن اون فقط با حیرت همه چیزو نگاه می کرد و سئوالای زیادی میپرسید…
مایا به ملکه گفت: “آهای زنبور بزرگه اون چیه روی سرت؟”
زنبور کارگر گفت: “اوه تو نباید با ملکه اینطوری صحبت کنی!! متاسفم اولیا حضرت.”
ملکه گفت: “ها ها ها بگو ببینم مایا چرا نمیتونی جایی که ازت می خوایم کار کنی؟؟”
مایا گفت: “هممم.خب…نمیدونم. همه اینجا همیشه کار دارن فقط کار کار کار کار کار…من وقتی میبینمشون احساس خوشحالی نمیکنم اما اون روزی که ازون چیز الماس شکل افتادم و سر خوردم و پرواز کردم و دور دور دور رفتم خیلی خوشحال بودم. رویای من پروازه. دوست دارم برم بیرون و دنیارو ببینم.”
ملکه با تعجب گفت: “وااااای اون داره چی میگه؟ رویا؟ خوشحالی؟ اینا چیه؟ تو دیگ چ زنبوری هستی؟ باید بدونی که زنبورا رویا ندارن.”
کاساندرا معلم زنبور ها گفت: “اوه اولیا حضرت منو ببخشین اون منظوری نداشت. سعی میکنم خودم اونو جایی مشغول کنم اما همیشه درباره ی بیرون رفتن حرف می زنه. شاید واقعا این همون چیزی باشه که می خواد و می تونه توش خوب باشه. می تونیم بفرستیمش بیرون که شهد جمع کنه.”
ملکه گفت: “خب اولینباره از یه زنبور می پرسم که دوست داره چیکار کنه؟ اره اولینباره!!”
زنبور کارگر گفت: “خیلی هم گیج کنندست!!”
ملکه گفت: “جایگاه زنبور ها به محض اینکه سر از تخم بیرون میارن مشخص میشه اما….اگه اینکار برای کندو خوبه انجامش بده… اون به اندازه کافی بزرگ شده که بفرستیمش بیرون و شهد جمع کنه. خوب آموزشش بده و اجازه بده که بره بیرون.”
کاساندرا گفت: “اوه بله اولیا حضرت.”
همه چیز درباره ی گل هارو به مایا یاد دادن. بعد به اون یاد دادن چطور گروه زنبور هارو دنبال کنه. همیشه بهش هشدار می دادن که هیچوقت تنهایی پرواز نکنه و در آخر درباره ی زنبور های سرخ بهش هشدار دادن. زنبور های سرخ دشمن های سرسخت زنبور ها بودن اونها همیشه سعی می کردن که به زنبور ها صدمه بزنن و عسل بدزدن.
مایا پرسید: “اگه اونا اذیتمون کردن می تونیم نیششون بزنیم؟”
کاساندرا گفت: “مایا زنبورای سرخ دارن باهوش تر میشن. هروقت که به ما حمله کنن زره می پوشن. فقط اگه کلاه خوب نپوشن میشه گردنشونو نیش زد اما خیلی سخته که یه زنبور بخواد تو جنگ با زنبور سرخ اونو نیش بزنه. خیلی باید حواست جمع باشه که پیدات نکنن. باشه؟”
مایا گفت: “مراقبم.”

مایا با کاساندرا خداحافظی کرد و با گروه رفت. این اولین سفر اون به بیرون از کندو بود. به محض اینکه پاشو بیرون گذاشت متعجب شد. درخت ها…سرخس ها…گل ها…
مایا با خوشحالی گفت: “واااای این بیرون خیلی قشنگه! می تونم تمام روز اینجا پرواز کنم.”
سرگروه زنبور ها گفت: “هیییس…مایا ما اومدیم اینجا کار کنیم نه فقط اطراف رو دور بزنیم و پرواز کنیم. همیشه حواست باشه اطراف گروه بمونی.”
اما مایا حرف گوش کن نبود اون مشغول لذت بردن از اولین پروازش بود…
مایا قبا تعجب گفت: “اوه! این دیگه چیه؟ چقدر براقه! اوه! واقعا متاسفم نمیدونستم کسی اینجاست. سلام اسم من مایاست. اسم تو چیه؟ اوه! بنظرم خیلی شبیه یه زنبوری! باید بگم خیلی هم دوست داشتنی هستی. اوه! صبر کن…ببینم داری ادایه منو در میاری؟ خیلی بدجنسی! اوه! خیلی هم بی ادبی! منو ناراحت کردی.”
ملخی اومد و گفت: “خب…خب…خب…ببین…اینجا چی داریم یه آدم که خودشو شبیهه زنبور کرده!!”
مایا گفت: “شبیه…شبیه…چی؟”
ملخ گفت: “شبیه…یعنی تو یه آدمی که لباس زنبور پوشیدی.”
مایا گفت: “اما من یه زنبورم. آدم نیستم. ببین اینم یه زنبوره! اما یه زنبوره بی ادب.”
ملخ جواب داد: “اون عکس خودته. اون بی ادب نیست. خودت به خودت بی ادبی کردی. همش زیر سر خودته. مثل یه آدم که خودش همه ی مشکلاتشو درست می کنه. به من اعتماد کن. ببینم اینجا چیکار می کنی؟”
مایا گفت: “اوه یعنی من بی ادب بودم؟ اسم من مایاست.”
ملخ گفت: “مایا زنبوره!…وقتی داشتی خودتو به خودت معرفی می کردی صدات رو شنیدم.”
مایا گفت: “اوه! راستش من با گروهم اومدم تا عسل جمع کنم. وای! گروهم! من دور شدم اونا همشون رفتن.”
ملخ گفت: “فیه دقیقه صبر کن ببینم. با اینکه با گروه بودی راهتو گم کردی؟ تو دیگه چه زنبوری هستی! حالا می خوای چیکار کنی؟”

مایا با نگرانی گفت: “اوه راستش نمی دونم. فکر کنم یکم شهد جمع کنم و راه برگشت به خونه رو پیدا کنم.”
ملخ گفت: “خوبه! یه دسته گل آبدار و خوشمزه اونور هست. میتونی امتحانش کنی.”
مایا گفت: “اوه تو خیلی مهربونی که به من کمک می کنی. ممنونم آقای ملخ.”
ملخ گفت: “اسم من هوپره. فلیپ هوپر”
مایا جواب داد: “بله البته. فلیپ هوپر مچکرم.”
مایا تاجایی که می تونست عسل جمع کرد و به سمت خونه پرواز کرد اون از بین درخت های بلند و بوته ها پرواز کرد و هنوز هم راه زیادی تا خونه داشت….
مایا با درموندگی گفت: “وای خسته شدم بهتره یکم استراحت کنم. بعدا می تونم به راهم ادامه بدم.”
بعد مایا کوچولو به دنبال یه گل می گشت که…
مایا با ترس گفت: “وااای! ولم کنید بذارین برم! وای کمک!”
زنبور سرخ گفت: “هه هه هنوز خیلی زوده زنبور کوچولو. ملکه خیلی از من خوشحال میشه.”
زنبور سرخ دیگه گت: “آره آره! ملکه از کار ما خیلی خوشحال میشه ما یه زنبور کوچولوی بامزه پیدا کردیم.”
زنبور سرخ اول گفت: “احمق نگو بامزه. اون دشمن سرسخت ماست.”
زننبور سرخ دوم گفت: “آره راست میگی. زنبور کوچولوی زشت با چشمای قشنگ!!”
زنبور سرخ اول گفت: “بیا بریم.”
زنبور های سرخ مایارو تو یه اتاق زندانی کردن. مایا خیلی ترسیده بود و سعی کرد فرار کنه اما موفق نشد…

مایا با خودش گفت: “حالا باید چیکار کنم؟”
زنبور سرخ ب اون زنبور سرخ گفت: “هییییس این یه نقشه ی سریه باشه؟ گوش کن! فردا به اون زنبورا یه درس حسابی میدیم!”
زنبور جواب داد: “پس باید خودکار قرمزمو بیارم!!”
زنبور سرخ اول گفتت: “نه منظورم درس و مشق نیست. ما فردا به کندوشون حمله می کنیم. آماده باش!”
زنبور جواب داد: “اوه! خب باید با اونی که گرفتیم چیکار کنیم؟”
زنبور سرخ اولی گفت: “فردا صبح راجع به اون فکر میکنیم که باید چیکار کنیم. زودباش بریم! باید به نگهبان ها کمک کنیم.”
زنبورای سرخ نمی دونستن که مایا به نقشه ی اونا گوش میده…
مایا با خودش گفت: “نه اونا میخوان به کندوی من حمله کنن. نه نباید امیدمو از دست بدم! باید خونوادمو نجات بدم.”
اون شب مایا نتونست بخوابه فقط داشت فکر می کرد که حالا باید چیکار کنه…
مایا با خودش گفت: “اوه چطوری جلوی زنبورارو بگیرم؟”
یاد حرف کاساندرا افتاد…
“اگه کلاه خوب نذاشته باشن فقط میشه گردن اونارو نیش زرد اما یه زنبور به سختی میتونه تو جنگ با زنبور سرخ نیشش بزنه.”
مایا با خودش گفت: “اوه! من انجامش میدم!”
وقتی خورشید طلوع کرد زنبور های سرخ به اتاق مایا اومدن…
زنبور سرخ گفت: “سلام زنبور کوچولو…عه اون کجاست؟”
ماییا اونو نیش زد و گفت: “اینم به خاطر این که به من گفتی زشت. باید به ملکه هشدار بدم
مایا تا جایی که می تونست سریع پرواز کرد و به کندوی خودش رسید و بعد همه ی ماجرارو برای ملکه تعریف کرد.
ملکه با نگرانی گفت: “وای نه! سریع تر همه ی نگهبانارو خبر کنید.و ما باید به حالت اماده باش باشیم.”
حالا کندو آماده ی حمله بود وقتی زنبور های سرخ اومدن زنبور ها با تمام انرژی به اونا حمله کردن. اونا از بالا پرواز می کردن و گردن زنبورای سرخ رو نیش می زدند. مایا خیلی خوب به زنبور ها یاد داده بود. تمام زنبور های سرخ گیج شدن و پروازکنان فرار کردن…

رییس زنبور های سرخ فریاد زد: “عقب نشینی! عقب نشینی!”
خیلی سریع همشون از اونجا رفتن…
زنبور های عسل با خوشحالی فریاد زدن: “ما بردیم!! هورا!! ما بردیم!! زنبور ها بهترینن!! زنبور ها بهترینن!!”
ملکه به مایا گفت: “اوه مایا هممون از تو ممنونیم. درواقع هوش و شجاعت تو بود که امروز همه ی ما و کندو رو نجات داد.”
مایا گفت: “اینجا خونه ی منه. هرکاری می کنم که ازش محافظت کنم.”
ملکه به مایا گفت: “اوه فرزندم! من واقعا به تو افتخار میکنم.”
ملکه از مایا پرسید: بگو ببینم وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟؟”
مایا جواب داد: “اوه من میخوام معلم بشم. میخوام به همه ی زنبور ها درباره ی تجربه هام بگم. بهشون یاد بدم که زنبور نوع خودشون باشن.”
ملکه گفت: زنبور نوع خودشون؟”
مایا گفت: “آره همه ازم می پرسن تو دیگه چجور زنبوری هستی؟ خب من زنبور نوع خودمم دیگه. همینطور تک تک ما ها.”
یکی از زنبور ها گفت: “من میخوام زنبور نوع خودم باشم!!”
زنبور دیگه ای گفت: “زنبور نوع تو خسته کنندست بیا بیا مثل من باش.”
ملکه گفت: “خیله خب مایا مطمئنم که تو معلم خوبی هستی!! ماهم خیلی خوشحالیم که تو برگشتی اینجا.”
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




بنظرم ی کم برا بچها گیج کننده بود.مخصوصا قسمت زنبور سرخ
ممنونم که نظرتون رو برامون نوشتین دوست عزیز
اصلا خوب نبود
سلام. چرا داستان های تصویری تصویر ندارن؟ فقط صوتی هستن انگار
متوجه منظورتون نشدم!
عالی بود
ممنونم از نظر قشنگت
عالی بود من که خوندم خیلی از خوشم امد
چه عالی
خوشحالم که دوست داشتین بچه ها