روزی روزگاری ملکه ای شرور و بدجنسی به اسم مارگارت زندگی می کرد. اون خیلی خبیث بود و با مردمش بد رفتار میکرد.
ملکه فریاد زد: “این سوپی که برای من آوردین حسابی سرد شده! نگهبانا سریع بندازینش به سیاه چال.”
آشپز بیچاره گفت: “ولی فقط…فقط یه دیقست که آوردمش علی حضرت…”
آشپز بیچاره رو بدون هیچ گناهی از سالن غذاخوری کشوندن بیرون. یکی از وفادارترین یارانش اوکتابیوس بود. اونم مثل ملکه اش شرور و بدجنس بود. مردم سرزمینش هیچ شکایتی از نحوه رفتار ملکه نداشتند. زندگی رو با خوردن نون و انجام وظایفشون سپری می کردند. یروز وقتی دوتا دختر تو راه چشمه بودن دیدن یه جفت دمپایی خوشگل وسط میدون شهر افتاده. روش ستاره داشت و جوری برق میزد که تا حالا چشمشون به همچین چیزی نخورده بود…
یکی از دخترا گفت: “اوه خدای من! این دمپایی ها چقدر خوشگلن.”

دختر دیگر گفت: “فوق العادن. میبینی صورت ملکی و کهکشان ها چطور دور ستاره ها میچرخن؟”
– همم…یعنی این دمپایی ها از کجا اومدن ها؟؟
— حتما یه هدیه از طرف پری ستاره هاست…
دخترا رفتن که داستان دمپایی ستاره نشان رو به دوستاشون بگن و چیزی نگذشت که خبرش در تمام سرزمین پخش شد. وقتی اوکتابیوس خبر دمپایی جادویی رو شنید…
با خودش فکر کرد:”باید ماجرای این دمپایی هارو به ملکه مارگارت بگم. اونوقت بهم پاداش میده.”
اوکتابیوس رفت پیش ملکه و ماجرای دمپایی جادویی و زیبای اونارو به ملکه گفت. ملکه مارگارت با شنیدن ماجرا خوشحال شد و فورا خواست اون هارو تصاحب کنه…
ملکه گفت: “همین الان برو و اون دمپایی هارو برام بیار اوکتابیوس.”
اوکتابیوس جواب داد: “گمون نمیکنم بتونم علی حضرت!!”
ملکه پاسخ داد: “ها؟؟ تو الان به من گفتی نمیتونم؟؟ چطور جرعت میکنی به ملکه نه بگی؟ نگهبانا فورا تو سیاه چال زندونیش کنین!”
همین که نگهبان ها اوکتابیوس رو گرفتن که به سیاه چال بندازن اون فریاد زد و گفت:
“نه نه ملکه ی من نمیشه دمپایی هارو پیدا کرد.”
ملکه گفت: “صبر کنین.”
اوکتابیوس پاسخ داد: “گفته شده فقط افراد خوب میتونن به اون دمپایی ها دست پیدا کنن. وقتی اونا به دست یه نفر دیگه برسه اون شخص لیاقت دمپایی جادویی رو پیدا میکنه.”
— “خب معلومه هیچکس جز من یعنی ملکت لیاقتشو نداره. باید برم و همین الان دمپایی هارو بگیرم. گفتم ببرینش توی سیاه چال!!”
ملکه کالسکه اشو خواست و راهی میدون شهر شد…اسکورت سلطنتی کالسکه رو همراهی کردن و درحالیکه رسیدن ملکه رو به میدان شهر اعلام میکردن پرچم هارو تکون میدادن. همه ی مردم از قسمتای مختلف شهر توی میدون و دور دمپایی های ستاره نشان جمع شده بودن تا ببین موقع رسیدن ملکه چه اتفاقی میوفته. وقتی کالسکه به میدون شهر رسید، اسکورتای سلطنتی فرش قرمزی انداختن و کنارش ایستادن.
سرپرست اسکورت جلو رفت و گفت: “خانم ها و آقایان زمینیا…معرفی میکنم علی حضرت ما ملکه مارگارت.”
درکالسکه باز شد و ملکه مارگارت که برای مردمش دست تکون میداد اومد بیرون اما نگاه مردم به دمپایی ها دوخته شده بود.
ملکه با عصبانیت گفت: “مگه اینا متوجه نیستن که من اومدم؟؟؟”
همین که نزدیک بود ملکه از بی توجهی مردم به حضورش در اونجا عصبانی بشه، اون دمپایی های ستاره نشان رو وسط میدون شهر دید….
ملکه گفت: “آآآآآه اینا زیباترین دمپایی هستن که به تمام عمرم دیدم.”
توجه ملکه حسابی جلب شده بود و اینقدر سریع رفت سمت دمپایی ها که عملا داشت می دویید…
ملکه رو به مردم گفت: “از همه ی شماها ممنونم که اومدین و این لحظه باشکوه که دمپایی هارو می پوشم تماشا کنید. من مطمئنم لحظه ای که پام اینارو لمس کنه جذاب ترین حاکم دنیا میشم و تمام فرمانروایان دنیا بهم حسودی میکنن.”

ملکه رفت سمت دمپایی ها…کفش هایی طلاییشو دراورد و پاهاشو به سمت دمپایی های جادویی برد. همین که خواست پاهاشو داخل دمپایی ها کنه. دمپایی های جادویی یکم رفتن اونور و ملکه ی بدجنس تعادلش بهم خورد و افتاد. مردم جلوی خندشون رو گرفتن و خیلی اروم و بیصدا لبخند زدن…
ملکه فریاد زد : “شماها به چی میخندین؟”
ملکه از جاش بلند شد و یبار دیگه دمپایی هارو امتحان کرد…
ملکه ادامه داد: “می دونین من خیلی خستم که این همه راهو اومدم تا اینجا برا همین نتونستم راحت دمپایی هارو بپوشم.”
ملکه یبار دیگه دمپایی هارو امتحان کرد و اینبارم دمپایی ها حرکت کردن. مردم تعجب کردن که ملکه اشون نمیتونست دمپایی هارو بپوشه و بین خودشون شروع کردن به پچ پچ کردن…
یکی از اونها گفت: “انگار ملکه ی ما لیاقتشو نداره!!!”
دیگری گفت: “میدونستم. فقط کسی که روحی به روشنایی خورشید داشته باشه و فوق العاده مهربون باشه لیاقت این دمپایی ها که ستاره نشان هستند رو داره.”
ملکه از اینکه نتونست دمپایی رو بپوشه عصبانی شد و به قصر برگشت…همینطور که ملکه روی تختش نشسته بود و نگران و عصبانی بود. یکی از خدمه ی قصرش اومد و بهش گفت که اوکتابیوس راه تصاحب دمپایی هارو میدونه…
ملکه گفت : “خیله خب بیارینش اینجا. همین الان میخوام بشنوم چی برای گفتن داره.”
اوکتابیوسو از سیاه چال اوردن پیش ملکه…
– “بگو ببینم اوکتابیوس چطوری میتونم صاحب اون دمپایی جادویی و درخشان بشم ها؟؟”
— یه شاهزاده ای تو سرزمین نوکوویاست. میگن که از همه زیباتر و پولدارتره احتمالا اون لیاقت این دمپایی هارو داره.”
– “یعنی میخوای بهم بگی باید اجازه بدم یه نفر دیگه دمپایی های منو برداره ببره؟؟”
— “اوه نه نه ملکه ی من. وقتی دمپایی هارو پوشید بعد ازش میخواین بده به شما و اونموقع شما زیباترین ملکه ی تمام دنیا میشین.”
– “متوجه شدم. یه نفرو بفرستین به قصرش و به شاهزاده بگین که من منتظر رسیدنش هستم”
روز بعد شاهزاده ی نوکوویا رسید و رفت به میدون شهر سراغ دمپایی ها. اون سعی کرد دمپایی هارو بپوشه ولی اونم نتونست. دمپایی های جادویی از پای اونم فاصله گرفتن…
ملکه مارگارت گفت: “بی فایدست! تو به هیچ دردی نخوردی. دمپایی ها هنوز مال من نشدن.”
اوکتابیوس گفت: “اوه منو ببخشین علی حضرت همین الان یه راه حل پیدا میکنم.”
اوکتابیوس یه مدت فکر کرد و تصمیم گرفت بره پیش راهبه ی پیری که تو جنگل بود. رفت پیش راهبه و اون داستان دختر چوپانی به اسم الیس رو براش گفت:

“میگن که آلیس مهربون ترین آدم در بین انسان های روی زمینه و روحی به روشنایی خورشید داره و به مهربونی ماه آسموناست.”
اوکتابیوس گفت: “خب این دقیقا همون کسیه که من دنبالش میگردم.”
اوکتابیوس از راهبه تشکر کرد و رفت که دختر چوپانو پیدا کنه. وقتی پیداش کرد همه چیزو براش گفت. آلیس قبول کرد که به ملکه کمک کنه. اونا باهم رفتن به میدون شهر.
آلیس با دیدن دمپایی ها به تردید افتاد و گفت: “اوه مطمئن نیستم از پسش بربیام. انگار این دمپایی ها خیلی برای من بزرگن.”
تمام مردم وایستاده بودن و منتظر بودن که آلیس دمپایی های جادویی رو پاش کنه. همین که پاشو بلند کرد دمپایی های ستاره نشان بهش نزدیک شدن و دقیقا اندازه ی پاهای اون شدن…
اوکتابیوس گفت: “چوپان لیاقتشو داشت.”
همین که آلیس دمپایی هارو پوشید دوروبرش پر از ذرات جادویی ستاره ها شد…
ملکه مارگارت گفت: “واقعا عالیه! واقعا فوق العادست! حالا تنها کاری که باید بکنی اینه که دمپایی هارو بدی به من. زود باش!”
آلیس سرشو تکون داد و دمپایی هارو به ملکه تقدیم کرد. همین که ملکه مارگارت دمپایی هارو پوشید ذرات جادویی ستاره ها دور چوپان و ملکه رو گرفت. حالا ملکه لباسای چوپانو به تن داشت و آلیس لباس ملکه رو پوشیده بود…
ملکه مارگارت فریاد زد: “تو چیکار کردی؟؟؟ دستور میدم فورا همه چیز عوض بشه.”
اوکتابیسو فریاد زد: “شما دیگ ملکه نیستی!! نگهبان ها! فورا این زنو بندازین تو سیاه چال.”
مارگارت گفت: “خیانتکار چطور جرعت میکنی منو بفرستی سیاه چال؟؟ نه! نه! نه! صبر کنین…نه! سزای کارتو میبینی اوکتابیوس.”
آلیس گفت: “صبر کنین!!! لازم نیست کسیو جایی بفرستین حتم دارم که راه حلی براش هست من که نمیخوام ملکه باشم.”
همه از این حرف تعجب کردن فکرشم نمیکردن آلیس اینقدر مهربون و ازخودگذشته باشه. در همون لحظه راهبه که در اونجا حضور داشت به حرف اومد…
راهبه گفت: “دمپایی ها خودشونو اندازه ی آلیس کردن چون اون لیاقتشو داشت. حتی با اینکه اونارو نپوشیده دمپایی ها فقط به فرمان اون گوش میدن. برای اینکه طلسمو باطل کنی و ملکه رو به جاش برگردونی باید مارگارتو بابت تمام رفتار های بد و کار های زشتی که در حق مردم کرده ببخشی و عفو کنی.”
آلیس که دختر مهربون و فروتنی بود ملکه رو بخشید…

آلیس گفت: “اوه من کی هستم که ملکه رو ببخشم! ولی اگه طلسم میتونه اینجوری باطل بشه خب باشه. من شمارو میبخشم ملکه با تموم وجودم.”
به محض اینکه اینارو گفت ذرات جادویی ستاره ها اونارو احاطه کردن و ملکه مارگارت به حالت قبل برگشت. دمپایی های ستاره نشان هم به آلیس برگشتند.
ملکه مارگارت گفت: “خیلی ممنونم ممنونم دوشیزه ی زیبا. من همه ی اشتباهاتمو متوجه شدم. حالا میفهمم که خیلی مهمه مهربون و فروتن باشی. دیگه آرزوی این دمپایی هارو ندارم و تلاش میکنم ملکه ی مهربونی برای مردمم باشم.”
همه از شنیدن این ماجرا خوشحال شدن…
مردم فریاد زدند: “زنده باد ملکه مارگارت! زنده باد ملکه مارگارت!”
ملکه مارگارت سپاسگذاری کرد و به تمام مردم سرزمینش یه جفت کفش و غذای مفصل داد که با خونواده هاشون بخورن و تمام سرزمین زمینیا با خوبی و خوشی زندگی کردن. آلیس هم دمپایی های ستاره نشان رو پس داد و دمپایی ها تو میدون شهر نگهداری شدن. دمپایی ها برق میزدند و می درخشیدن و به مردم یادآوری میکردن که خوبی و مهربونی از همه چیز مهم تره.
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




🌹🌹👠👠
اموزنده بود ممنون
ممنون از همراهی شما با وولک!
سلام حلما جون یاد گرفت که با محبت بودن و گذشت داشتن همه مشکلات رو حل میکند و مغرور بودن اصلا خوب نیست، ممنون از قصه ی زیباتون .
آفرین حلمای عزیز!
سپاس از همراهی شما با وولک!
ممنون
🌹🌹🌹🌹
سلام خانوم خالقی عزیز ممنون بابت قصه قشنگ و آموزنده ای که برای بچه های مهربون و دوست داشتنی بارگذاری کردید
سلام دوست عزیز، بسیار ممنونم از لطفتون و خوشحالم که از محتوای سایت راضی هستین
من هرشب قبل خواب داستانای سایت رو برای دخترم میخونم و بسیار آموزنده و عالی هستن 😍😍
ممنونم از همراهی ارزشمندتون دوست مهربان
من از این داستان نتیجه می گیرم هیچوقت له کسی سخت نگیرم و هیچوقت دستور ندم به کسی
وهمیشه مهربون باشم
آفرین به شما دختر دوست داشتنی و مهربان
سلام
داستان خیلی خوبی هست
اگر میشه داستان نان طلایی از کارتون داستان بفرست ای فارسی را هم بزارید
سلام ممنون از نظر خوبتون
با معنی و نتیجه دار
بسیار هم عالی
خوب بود بد نبود
تشکر
جذاب وخوب من هميشه قصه هاتون رو گوش مي دم و سرگرم مي شم
بسیار هم عالی
خیلی ممنون از این که با ما همراه هستین
عجب داستان جالبی
تشکر دوست من
وای این فیلم عالی بود عالی ممنون
خیلی ممنون که نظرت رو نوشتی دوست خوبم