پسری بود به اسم بیلی. اون به بیلی فراموشکار شهرت داشت. نه! فراموشکار فامیلیش نبود اسم عادتش بود. یه دقیقه ی دیگه می بینید…
بیلی گفت: “مامان قول دادی امروز پای سیب درست کنی.”
مامان بیلی جواب داد: “آره آره! یادمه بیلی ولی دارچینی که دیروز ازت خواستم بخری کجاست؟”
بیل گفت: “اممم…فراموش کردم.”
ناگهان خواهر بیلی گفت: “بیلی نامه ای که ازت خواستنم پست کردی؟”
بیلی جواب داد: “نامه؟ کدوم نامه؟ خب…حالا یادم اومد. واقعا متاسفم خواهر گمونم فراموش کردم.”
خواهر بیلی با عصبانیت گفت: “بیلی!!”
اینم از بیلی فراموشکار…البته همه چیزو یادش نمی رفت فقط کار هایی که به دیگران قول میداد فراموش می کرد. اون واقعا یکی از غیرقابل اعتماد ترین بچه هایی بود که تاحالا دیدین…
پدر بیلی رو به خانواده گفت: “دولت میگه الان همه ی ایالت ها باید مثل شهر ما سبزیجات بیشتری بکارند. هرچقدر بیشتر بهتر!”
خواهر بیلی، الیزابت گفت: “چرا پدر!؟”
پدر جواب داد: “همه ی ما باید سبزیجات ارگانیک و تازه بدون مواد الوده و سم پرورش بدیم. واقعا شانس اوردیم که تو خونمون باغچه داریم بیلی. سبزیجات طبیعی برای سلامتی خیلی خوبه از حالا به بعد همگی ما باید تو باغچه ی خونمون سبزی بکاریم.”
مادر در ادامه گفت: “اونوقت باید حسابی مراقب دروازه باشیم تا گاو نیاد داخل و سبزیجاتو از ریشه بکنه و بخوره. خب باید اولین سبزی هارو فردا اول وقت بکاریم.”
بنابراین فردا صبح درست بعد از صبحانه مادر، پدر، الیزابت و بیلی رفتن توی باغچه و شروع کردن به کندن زمین و کاشتن سبزی. یه مدت بعد پستچی به همراه یه تلگرام (نامه) اومد دم در…بیلی رفت که اونو بگیره.
بیلی به سمت پدرش دوید و گفت: “پدر این برای شماست.”
پدر گفت: “همم….ازم خواستن برم کمیسیون نزدیک ساحل.”
بیلی گفت: “کمیسیون چیه پدر؟؟”
پدر گفت: “بهتره بگم یه مسافرت کاری برام پیش اومده.”
الیزابت پرسید: “خب چه مدت؟؟”
پدر جواب داد: “حداقل چند هفته ی کوتاه. باید تا یه ساعت دیگه برم. بنابراین وقتی نیستم مراقب خودتون باشین و تو هم بیلی بزرگ ش.و حالا باید با مسئولیت رفتار کنی. مراقب مزرعه ی کوچیکمون باش. باشه؟ من روی تو حساب میکنم.”
بیلی از اینکه پدرش روش حساب می کرد فوق العاده به خودش افتخار کرد. برای چندروزی حسابی از باغچه ی کوچیک مراقبت کرد ولی زیاد طول نکشید خیلی زود بیلی تبدیل به همون بیلی فراموشکار شد.
مادر بیلی گفت: “بیلی یه ساعت پیش ازت خواستم بری و اون دروازه رو ببندی.”
بیلی جواب داد: “اوووه یادم رفت.”

الیزابت گفت: “مداد هایی که ازت خواستم وقتی از مدرسه برمیگردی برام بخری کو؟؟”
بیلی جواب داد: “اممم…فراموش کردم.”
دوست پدر بیلی اومد و گفت: “آهای بیلی برای چی زمینش اینقدر خشکه؟؟ مگه بذر هارو آبیاری نکردی؟”
بیلی جواب داد: “میخواستم بهش آب بدم ولی فراموش کردم.”
چند هفته گذشت تا اینکه یروز عصر خونواده بالاخره تلگرامی (نامه ای) که منتظرش بودن رو دریافت کردن…
مادر گفت: “لیزی! بیلی! پدر امروز برمی گرده خونه.”
لیزی و بیلی باهم گفتند: “واقعا عالیه اره!!!”
مادر گفت: “باید ساعت 5 بریم ایستگاه دنبالش. میخوام براش پودینگ بیسکوییت و پوره ی سیب زمینی مورد علاقشو برای شام درست کنم.”
بیلی گفت: “خوشمزست اینارو دوست دارم.”
مادر گفت: “اوه خیلی عالیه که بعد از این همه مدت داره برمیگرده خونه. حالا برو و مطمئن شو همه چی توی خونه مرتبه و مطمئن شو باغچه ی سبزیجات سالمه و هرس شدست. زودباش بیلی! قبل از اینکه بیای تو درو ببند.”
همه ی خونواده با خوشحالی خودشونو برای اومدن پدر اماده کردن و بالاخره زمان رفتنشون به ایستگاه رسید. وقتی خونواده به قسمت جلویی خونه رسیدن دیدن تمام باغچه ی سبزیجات خراب شده…
مادر با تعجب پرسید: “اوه! اینجا چه اتفاقی افتاده؟!”
الیزابت گفت: “اوه مادر! جای پاها یه گاو اینجا بوده. بیلی ببینم تو درو نبسته بودی؟!”
بیلی گفت: “فراموش کردم…خیلی متاسفم.”
مادر گفت: “اوه بیلی! خدای من! زود باش! قطار پدر بزودی میرسه.”
خانواده رفتن ایستگاه قطار. قطار اومد و توقف کرد و رفت ولی پدر تو قطار نبود…
الیزابت گفت: “مامان مطمئنی تو نامه نوشته بود با قطار ساعت 5 میاد؟”
مادر جواب داد: “آره ولی برای چی پدرت توی قطار نیست؟!”
اونا یکم دیگه تو ایستگاه منتظر موندند و از مسئول ایستگاه پرسیدند قطار دیگه ای تو راهه یا نه و بالاخره با ناامیدی برگشتن خونه و حسابی نگران بودن. مادر اگر چه سعی کرد نشون نده ولی مشخص بود خیلی نگرانه پدر بچه ها بود. این نگرانی فردا صبح باعث سردرد خیلی بدی شد…
الیزابت گفت: “اوه مامان! بذار برات چایی درست کنم. اینطوری حتما حالت یکم بهتر میشه.”
دقیقا همون موقع یه ماشین جلوی خونه ی اونا نگه داشت. الیزابت و بیلی دویدن بیرون و دیدن پدرشون از ماشین پیاده میشه…
الیزابت گفت: “مامان! بابا اینجاست.”
خانواده با عجله به دیدن پدر رفتن…
مادر رو به پدر گفت: “اوه! نگرانت بودم. مگه قرار نبود دیروز بیای؟؟”
پدر جواب داد: “چرا. یه نامه ی دیگ فرستادم و گفتم که نمیتونم زودتر از امروز صبح برسم.”
مادر گفت: “اوه کدوم نامه؟؟ من که نامه ای نگرفتم. الیزابت تو نامه ای گرفتی؟”
الیزابت گفت: “نه مامان اصلا.”

همه با عصبانیت گفتند: “بیلی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!”
بیلی گفت: “اوه…من…من خیلی متاسفم. مادر…من…من نمیدونم چرا یادم رفت. من خیلی خیلی متاسفم.”
پدر گفت: “تو چقدر بی مسئولیتی بیلی.”
الیزابت گفت: “همه ی مارو حسابی نگران کردی. مامان داشت به خاطر بی توجهی تو مریض می شد.”
پدر گفت: “من واقعا ازت ناامید شدم و این باغچه ی سبزیجاتته بیلی؟ اخه چطوری از بین رفت؟”
بیلی هیچ جوابی برای پدرش نداشت فقط با شرمندگی سرشو انداخت پایین…خوشبختانه همون لحظه دوستش جان اومد تو…
جان گفت: “سلام به همه. آهای بیلی چطوره فردا ساعت 12 باهمدیگه غذا بخوریم؟ پیک نیک چطوره؟ می تونیم ناهارمونو ببریم روی تپه.”
بیلی فورا از این حرف خوشحال شد و باغچه ی سبزیجاتشو فراموش کرد…
بیلی جواب داد: “آره دوست دارم.”
پیک نیک با دوست چیزی نبود که بیلی فراموش کنه بنابراین فردا صبح بیلی زود بیدار شد و لباس پوشید و یه سبده پیک نیک کوچولو برای خودش اماده کرد. بیلی فراموشکار یادش نرفته بود که روز قبل یکم شکلات و تارت بخره و درست سر ساعت راهی خونه دوستش شد. با تمام امید و انتظار زنگ زد پدربزرگ دوستش درو باز کرد…
پدربزرگ گفت: “اوه بیلی چه کاری از دستم برمیاد مرد جوان؟”
بیلی گفت: “روز بخیر پدر بزرگ. جان امروز منو برای ناهار دعوت به پیک نیک کرد. هنوز داره لباس میپوشه؟”
پدربزرگ جواب داد: “خب من هیچی درباره ی غذا خوردنتون نمیدونم. جان رفته بیرون و قراره تمام روز بیرون باشه.”
بیلی گفت: “ولی خودش منو دعوت کرد. هیچ حرفی درباره ی بیرون رفتن با من نزد؟”
پدربزرگ گفت: “اوه گمونم جان کلا فراموش کرده.”
بیلی با ناراحتی راهی خونه شد ولی خبر خوب این بود که پدر برگشته بود و میتونست تمام روز با پدرش بازی کنه. دوید به سمت خونه ولی در کمال تعجب دید که فقط جیک آشپز، خونست…
بیلی گفت: “جیک بقیه کجا رفتن؟؟”
جیک گفت: “کجا رفتن؟؟ همه باهم رفتن کوه پیک نیک تا فرداهم برنمیگردن خونه.”
بیلی گفت: “چی؟هیچکس درموردش یک کلمه هم به من نگفت.”
جیک گفت: “بنظر میاد فراموش کردن به تو بگن.”
بیلی خیلی پریشون شد. دیگه تحمل نداشت بره تو خونه. بنابراین رفت تو باغچه ی خودش و همونجا نشست. همون باغچه ای که چون فراموش کرده بود درشو ببنده نابود شده بود. یهو یه پرنده زرد رنگ اومد و ضربه ای به سرش زد….یه ضربه ی تقریبا محکم…
بیلی فریاد زد: “اوه! آهای! تمومش کن.”
پرنده گفت: “تک…تک…تک….یه حفره ی بزرگ اینجاست. فکر نمیکنم بخواد درستش کنه.”

فرشته ای ظاهر شد…
فرشته گفت: “اوه بیلی! تو به تغییر احتیاج داری.”
بیلی پرسید: “اوه تغییر؟! چه تغییری؟”
فرشته گفت: “حفره ی بزرگی تو سرت داری و همه چیز از همونجا میریزه بیرون.”
بیلی پرسید: “یه حفره تو سرمه؟ یعنی همه چیز از اون…چه چیزایی از حفره میریزه بیرون؟”
فبرشته گفت: “کارایی که باید انجام بدی و قول هایی که میدی از همون حفره ی داخل سرت میریزه بیرون.”
بیلی گفت: “داری منو مسخره میکنی؟ پس جان هم مسخره کن و مادر و پدر و الیزابت هم همینطور.”
فرشته گفت: “چرا؟ اونا فقط فراموش کردن همینطور که تو فراموش میکنی بیلی باید اینو درک کنی. چیزایی که الان بابتش عصبانی هستی خودت هزاربار اینکارو با آدمایی که بهت اعتماد داشتن انجام دادی. فراموش کردن گاهی وقتا طبیعیه ولی همیشه فراموش کردن اصلا خوب نیست. خب این واقعا اشتباهه.”
بیلی گفت: “میدونم خیلی بد رفتار کردم.”
فرشته گفت: “بد و خودخواهانه و با بی اعتمادی.”
بیلی با ناراحتی گفت: “حتما والدینم ازم متنفرن.”
فرشته گفت: “خانواده ی هیچکس ازش متنفر نیست بیلی. اونا دوست دارن و حالا وقتشه بهشون نشون بدی تو هم دوسشون داری.”
بیلی گفت: “حتما قول میدم. از الان همه چیزایی که به بقیه قول میدمو یادم میمونه. دیگه هیچوقت اون کلمه های فراموش کردم رو نمیگم اگه حس کردم چیزی داره یادم میره خودمو نیشگون میگیرم.”
فرشته گفت: “این شد یه نقشه…بهترین نقشه ی ممکن.”
بیلی هیچ وقتی تلف نکرد. دوید توی خونه همه جارو تمیز کرد. نامه هارو مرتب کرد. میز شامو اماده کرد و به جیک گفت:
” فکر میکنی مادر و پدرم و لیزی که ساعتی برمیگردن؟ می تونیم یه غذای خوب براشون درست کنیم؟ فکر میکنم باید یه کارت بزرگ درست کنم و بهشون بگم واقعا بابت بی مسئولتیام متاسفم.”
همون موقع بیلی تصویر بسیار زیبایی دید مادر، پدر، الیزابت و جان از اتاق ها اومدن بیرون…
بیلی گفت: “پدر! مادر! جان! شما اینجایین؟ جایی نرفته بودین.”
مادر گفت: “مگه میشه بریم و تنهات بذاریم بیلی؟ این فکر لیزی بود خیلی خوشحالیم که تو بالاخره متوجه شدی وقتی دیگرانو ناراحت میکنی چه حسی داره پسرم.”
حق با مادر بود بیلی بالاخره متوجه شد و از همون روز و همون لحظه بیلی فراموشکار خودشو به بیلی حواس جمع تغییر داد. بیلی اینقدر حواس جمع شد که بزودی همه یادشون رفت فراموشکار بوده و حالا دیگه بچه ی مسئولیت پذیری شده.
پایان
بچه ها! وولک هر روز یه قصه ی جدید براتون داره!
برای دسترسی به داستان کودکانه جدید وولک، کافیه به صفحه قصه های کودکانه سایت وولک هرروز سر بزنید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




قصه آموزنده و جالبی بود ، ممنون از شما 😍😃
خیلی ممنونم آرش عزیزم!
واقعاً عاااااالی.هم خنده دار و هم آموزنده
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی نسیم عزیز!
سپاس
سپاس از همراهی شما
سلام،خسته نباشید،ممنون از زحماتتون برای ساخت و آماده کردن داستان ها.فقط یه نکته اینکه من هر شب وقت خواب صوت داستان رو برای دخترم پلی میکنم تا بخوابه ولی وقتی داستان ها تصویری باشه مدام میخواد گوشی رو دست بگیره و ببینه اینطوری هم خوابش میپره هم برای چشمش ضرر داره ممنون میشم این موضوع رو مدنظر داشته باشید.
سلام و سپاس برای نظر شما دوست عزیز!
از داستان های تصویری وولک می تونید برای ساعات دیگر شبانه روز و پر شدن وقت خالی بچه ها در روز استفاده کنید!
میتونیدگوشی روقفل کنیدتافقط صوتشوبشنوه
😀
🌹🌹🌹
بسیار زیبا و آموزنده بود.مچکر از تهیه کنده محترم….
سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز
ممنون بابت داستان های قشنگتون، اماواقعا تبلیغات پیجتون روی اعصابه و تمرکز آدم رو میگیره😐
سلام دوست عزیز وولکی!
ما سعی کردیم تبلیغاتی رو در پیج قرار بدیم، که شما هم دوست داشته باشید! سپاس که نظرتون رو به وولک اعلام کردید!
و ممنون تبلیغات ما رو می بینید!
آموزنده و مفید بود وولک جان ممنون 🙏🌹
خوشحالم که از قصه راضی بودی دوست مهربانم
خیلی اموزنده وعالی بود ممنون 🥰🥰🥰
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی راحیل جان
عالی
سپاس
خيلي خوب
تشکر
سلام قصه امشب عالیه خیلی دوستش داشتم
ممنونم که نظرتو برام نوشتی زهراجان
زیبا و جذاب 💗
تشکر
🌷🌷🌷🌷
تشکر مهدا جان
سلام خاله صدف مهربون واقعا مرسی برای داستان قشنگتون از همکاران خوبتون تشکر کنین ممنون که برای بچه ها زحمت میکشید
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم